خاطره یلدا جان
سلام بچه ها خوبین چطورین؟ من یلدا هستم 🌷🍀تک فرزند خانواده ۱۳ سالمه یکی دو ماه هست که با کانال آشنا شدم و بیشتر خاطره ها رو خوندم .ما توی خانواده دکتر نداریم فقط خالم و عمه هستند که پرستارند .
خاطره :این خاطره برمیگرده به سال ۹۸ .خالم اینا ما رو دعوت کرده بودند برای شام خونشون و ما هم رفتیم از اینجا که دختر خالم یکم سرما خورده بود و منم بدنم خیلی ضعیفه سریع گرفتم .اون شب که برگشتیم خونه یکم سردرد داشتم که توجهی نکردم و خوابیدم .فردا که خواستم برم مدرسه بدن درد داشتم اما بخاطر اینکه مامان و بابام متوجه نشن به روی خودم نیاوردم .توی مدرسه هم همش سرم روی میز میزاشتم می خوابیدم و بزور تحمل کردم (چون اون موقع بچه بودم بیشتر وقت ها بعد مدرسه می رفتم پیش مامان بزرگم )رفتم خونه ی مامان بزرگم و بدون اینکه ناهار بخورم گرفتم خوابیدم که وقتی بیدار شدم مامان و بابام اونجا بودن (چون تب داشتم مامان بزرگم بهشون گفته بود که سرما خوردم )دیگه بابام همش اسرار می کرد بریم دکتر ولی من قبول نمی کردم (از آمپول زدن نمی ترسم ولی نمی دونم چرا اسم دکتر میاد استرس میگیرم )چون بابام خونه کار داشت مجبور شدیم بریم خونه وقتی رسیدیم خونه شروع کردم یکم درس خوندن که مامان برام سوپ درست کرده بود (قربونش برم)یکم خوردم و باز خوابیدم که نصفه شب از معده درد بیدار شدم یکم تو خودم پیچیدم دیگه تحمل نداشتم مامانم بیدار کردم که در همین حین بابام هم بیدار شد و با کمک مامانم لباس پوشیدم و راهی بیمارستان شدیم .وقتی رسیدم هیچ کس نبود به جز ما بخاطر همین رفتیم اتاق پزشک و مامانم شرح حالمو توضیح داد ایشون هم معاینه کرد و نسخه نوشت داد دست مامانم.دیگه بابام رفت دارو ها رو بگیره و منم چون خیلی حالم بد بود رفتم داخل تزریقات رو تخت دراز کشیدم و حدود ۲۰ دقیقه طول کشید که بابام بیاد بابام که اومد و توی کیسه دارو ها ۷ تا آمپول بود یک سرم با چند تا قرص .بعد از چند دقیقه پرستار تا ۳ تا آمپول اومد روی سرم و گفت دمر دراز بکشم خواستم مقاومت کنم که بابام یه اخم بهم کرد و دیگه هیچی نگفتم دمر شدم دوتای اول زد و چنان دردی نداشت اما سومی رو ک زد خیلی درد داشت و تند تند دستم گاز می گرفتم بعد که آمپول ها تموم شد با کمک مامانم برگشتم و پرستار اومد سرم زد ک دردی نداشت (بقیه آمپول ها هم داخل سرم ریخت)بعد که سرم تموم شد خیلی حالم بهتر بود و بعد از اینکه رفتیم خونه خوابیدم و فرداش هم مدرسه نرفتم .🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷
بچه ها من اولین بارم بود که خاطره می نوشتم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید ممنونم از مریم جون🍁🍂 و از تمام دوستان کانال تشکر میکنم .
بچه ها این روزها حال روحی ام زیاد خوب نیست لطفا برام دعا کنید. قدر لحظه های خوبمون هم بدونیم چون خیلی زود می گذره و بعد ها حسرت می خوریم خیلی دوست دارم نظرهاتون رو بدونم دیگه ببخشی خیلی حرف
مراقب خودتون باشید .اگه غلط املایی داشتم ببخشید
یاعلی🌷🍀