سلام  عشقا 😍
من لیدام و میخوام یه خاطره دیگه واستون تعریف کنم 🙃🙃🥺

 اوایل بهار امسال بود که خونوادگی رفته بودیم باغ
خونواده ما و نامزدم حسین و دایی  اینا
خلاصه رفتیم باغ بعد از ظهر پنجشنبه وسایل اینارو اوردیم و اماده کردیم  
یه خونه باغ کوچک هم  داریم توی باغ 

کم‌کم همه چی اوکی شد و همه نشستن و مشغول حرف و چایی و تخمه و اینا شدن 😋
یه استخر کوچک هم داریم توب باغ کوچیکه و عمیق نیس 
از حسین اجازه گرفتم که بریم با دختر داییم و خواهر حسین  اب بازی کنیم یکم 
اول قبول نکرد گفت اخه  اوایل بهار بود و یکمی هوا سرد بود 
گفت نه سرما میخوردید مریض میشید 😤
کلی اصرار کردیم با خواهرش ب زور اجازه مو‌ داد  و گفت فقط یکم بازی کنید و سریع بیایید کنار اتیش 
مام فقط دنبال این بودیم اجازه رو بگیریم و بریم قطعا ب این زودیا از اب بیرون نمیومدیم 🤪🤪

رفیتم و کلی اب بازی و شنا اینا وقت عین برق و باد گذشت هوا تاریک شد 
اونام رفته بودن دور بزنن توب تغ و بعد اومده بودن مشغول درست کردن ذغال کباب  اینا اصلا حواسش به ما نبود  داریم چیکار می‌کنیم 🙈

خسته و‌کوفته برگشتیم سمت اونا و همه لباسامون خیس اب😂

خسین گفت چه وضعشه مگه نگفتم سریع برگردید و دعوامون کرد  ک مریض میشید و کلی غر زد سرمون 🥺
مام زیرپوستی مرده بودیم از خنده😂😂

گفت برید تو  سریع لباس عوض کنید وبیایید کنار اتیش 
مام که لباس نداشتیم اضافه 😬😬😬 حالا چجوری بگیم ب حسین که نکشه مارو 🤦‍♂🤦‍♂
مامن گفت زود برید عوض کنید تا مریض نشدید مام رفتیم تو  مونده بودیم چیکار کنیم 

همینجوری لباسامونو یکم چلوندیم و ابش خشک بشه یکم و پوشیدم و رفتیم کنار اتیش 
همه مردا مشغول کباب و گوشت سیخ کردن بودن 😂
مام رفتیم بی سر و صدا کنار اتیش نشستیم ک‌یکم گرم بشیم
شام اماده شد و خوردیم و نشستیم دسته جمعی حکم بازی کردیم و تا ۲ و۳  شب   و کم‌کم برگشتیم خونه و ب محض رسیدم  همه خوابیدن 
من و حسینم رفتیم اتاق و لباس عوض کردیم و رفتم تو  بغل  حسین خوابیدم 
صبح  ک شد  قبل من بیدار شده بود و فهمید تب دارم 
سرما و اب بازی و لباس خیس کار خودشو کرده بود
سرما خورده بودم 
بیدارم کرد گفت لیدا چرا انقد داغی تو ؟
منم حاشا کردم گفتم کووو 
گفت مریضی   خودتو نزن ب اون راه پاشو صبحونه بخوریم بریم دکتر ببینم چته 
کفتم نه نمیخوام خوب میشم فقط خسته م با استراحت خوب میشم 
گفت بیخود پاشو میگم 
اینم بگم حسین وقتی گفت لیدا ماست سیاهه باید بگم چشم سیاهه دیگ ماست سفید نداریم 😬😂 
ترسیدم لج کنم کفری بشه 
با ترس و لرز صبحونه خوردیم و رفتیم دکتر 
تو خیال خودم گفتم الان چن تا قرص میده و یه شربت اونارم نصفه میخورم و تموم  میشه 🥺

رفتیم  دکتر و نوبت گرفت و منتظر شدیم تا نوبتمون برسه 
حسین شروع کرد 🤦‍♂گفت مگه نگفتم زود برگردید مگه نگفتم مریص میشی چرا حرف گوش نمیدی تو اخه  هی غر  زد هی غر زد  تا نوبتمون شد و رفتیم تو  دکتر معاینه کرد و دارو نوشت و اومدیم بیرون 
گفت تو بشین تو ماشین من میرم دارو هارو بگیرم و بیام کفتم باشه و رفت و اومد پلاستیک دستشو ک دیدم شوکه شدم کلا  خشکم زد 
۳ تا آمپول🥺🥺🥺🥺😭😭😭😭
منم با امپول دشمنی قدیمی دارم عین جن ک‌از بسم الله میترسه منمث از آمپول😢😢

گفتم حسین بخدا.... حرفم تموم نشد گفت میزنی حرف نباشه 😢
میدونه میترسم از آمپول
گفتم نه تورخدا  با عصبانیت گفت اصلا راه نداره باسد بزنی ک‌یاد بگیری چیزی بهت گفتم بگی چشم 
با هزار التماس و خواهش بازم قبول نکرد و رفتیم تزریقات 😢😢
نشستیم نوبت برسه و رفتم رو تخت دراز کشیدم و پرستاره اومد
حسین هم میدونست ک میترسم ب پرستار گفت اجازه بدید پیشش باشم وا‌ومد پیشم دستمو گرفت
پرستاره گفت اماده شو بیام امپولاتو بزنم‌  حسین شلوارمو کشید پایین یکمی 🙈😢😢😢
منم خودمو جمع کرده بودم از ترس 
اومد و منم از ترس کل وجودم عرق بود گفت شل کن خودتو وگرنه اذیت میشی 
گفتم شلم من 
حسین گفت لیدا گوش کن حرف خانوم پرستار ببین چی میگه 
میخواستم بزنم  زیر چششو‌ کبود کنم 
همش تقصیر توعه خوب اعع😩😩
به زور و اسرار حسین که لیدا زود باش و زشته و اینا شل کردم 
پنبه الکی ک زد سردیشو حس‌کردم تو دلم گفتم یا خود خدا 😂
زد اولیو  یه جیغ کوچولو  زدم ولی بلند نبود محکم حسین گرفته بودم از درد 
دومیو ک زد خیلی درد داشت 😢 نتونستم ساکت بمونم یهوجیغ زدم زدم 😂حسین دلداریم‌میداد  میگفت الان تموم میشه منم هی داد میزدم و حسین هی دلداریم میداد د
دید فایده نداره صورتمو گرفت و‌چرخوند سمت‌خودش گفت زشته لیدا اع پر ادمه اینجا داد نزن 🥺🥺🥺🥺
منم تز ترسش صدام در نیومد سومیو‌گفت پس فردا بیارید بزنیم گفت باشه
 درد داشتم و از حسین عصبی 
ولی تو دلم گفتم اخ جون سومی نمیزنم😝😏😏

رفتیم خونه و تا خونه با حسین حرف نزدم 
رسیدیم خونه ‌و‌رفتم اتاق لباس عوض کردم و رفتم بخوابم  همینجور دراز کشیدم 
حسینم بعد ۱۰ دیقه اومد پیشم روم پتو کشید و بغلم دراز کشید و هی قربون صدقه م میشد ☺️☺️خوابیدیم‌و‌۱ ساعت بعد بیدار شدم و دیدم حسین خوابه 
گفتم لیدا الان وقتشه برو کارتو انجام بده 
بی سر و صدا اروم رفتم امپول شکوندم و انداختم سطل اشغال😬😬😃😏
و‌رفتم دوباره دراز کشیدم 
موقع امپول ک شد خودمو زدم ب اون راه و نگفتم چیکار کردم  انقد دنبال آمپول گشت ک‌پیدا نشد 😂😂کلا بیخیال امپول شد 
الانم خسین نمیدونه چیکار کردم 😬 بفهمه که خدا ب دادم برسه‌ک گولش زدم 🙈