خاطره زینب جان
سلام سلام دوستان وقتتون بهترین و شادی انشاالله همیشه سالم باشی دوستان من زینب هستم تا حالا خاطره نگذاشتم خیلی وقته با این کانال آشنا هم فقط نظر دادم امیدوارم اول خاطرهای که دارم براتون مینویسم خوب باشه و خوشتون بیاد خاطر همین دیروز است چهارشنبه صبح بود که با مامان و دوست مامانم راه افتادیم که مثل همیشه بر این پیاده روی وقتی رفتیم پیاده روی و سدهای پیادهروی بودیم که پنج تا سگ از اومدن بیرون و دنبال مار کردن وای بچه ها خیلی وحشتناک بودن سیاه و کریمی بودند خیلی بزرگ و وحشی بودن ما هم باورتون میشه انقدر بودیم و خصوص من انقدر خواب بودم که جیغ میزنه و فرار میکردم.. هول کرده بودم دو قدم دیگه مونده بود که سگها به ما برسد مامانم و دوست مامانم هم سعی میکردم چوب کند و بزنم تو سر سگ ها اما ما از پسشون بر نمی آمدیم ۵ تا سگ بودن مجبور شدیم که فرار کنیم خلاصه وقتی که فرار کردیم دو قدم دیگه مونده بود برسم به ما وای بچه ها خیلی وحشتناک بود آخه اولین باری بود که حیوان می افتاد دنبال من خلاصه اینکه همینطور که میدونید ایم یه ماشین اومد جلو پامون ما هم سریع بدون اینکه متوجه بشیم چی هست سوار شدیم و خصوص من که خیلی ترسیده بودم میپریدم سوار ماشین تو ماشین هم همینجوری داشتم ضیغمی زدم به خدا دست خودم نبود نمیدونم چرا داشتم میزدم خلاصه وقتی رسیدم خونه من دیگه از حال رفتم کلاً بیهوش شدم بعد هم که چشم باز کردم دیدم توی دکتر هستم سرم به دست هم وصل کردم وای بچه ها هنوز چهره اون سگ ها یادم نمیره خیلی وحشتناک بودند. از مامانم سراغ دوست مامانم گرفتم مامانم گفت من هم از حال رفته آخه اون بنده خدا هم غش کرده بود وای خدا نصیب هیچکس نکنه امیدوارم از خاطرم خوشتون بیاید. میدونی بچه ها با یه کوچولو وایسادیم که این سگها برم دیدیم بیشتر دارند دنبالمون خیلی وحشتناک بود از بس که جیغ زدن صدام گرفته دوست مامانم هم که هنوز توی بیمارستان بستری هست به خاطر که دیابت داشت یا به چشم افت کرده بود ببخشید اگر تایپم یکم بد بود چون کار دارم تند تند داشتم مینوشتم دوست دارم آنجا که نوشتم خواب بودم منظورم اینه که چون صبحگاه بود خواب آلود بودم. یا علی نظر هم بدید ممنون.