سلام سلام خدمت همه دوستان عزیز و گرامی❤ امروز ۱۲ ام شهریور ماه سال ۱۴۰۰ است و من میخوام اولین خاطرمو براتون بذارم 
مدت کوتاهیه که خواننده خاموش وب هستم و هر وقت که تایم خالی داشته باشم خاطرات قشنگتونو میخونم،بعضی از خاطراتتون واقعا قشنگ هستند و بعضی موقع ها حال و هوای من عوض میشه و دقایقی از کار و درس و استرس های روزمره ام کم میشه... مرسی واقعا🙏
خب خب خودمو معرفی کنم تا بشناسید منو 
من اِلی هستم(مخفف شده اسمم) ۱۴ سالمه، دارم میرم کلاس نهم به امید خدا و از همون اول دوست داشتم رشته تجربی انتخاب کنم انشالله که موفق میشم ویلون مینوازم،عاشق طراحی و نقاشی هستم و توش استعداد دارم رشته ورزشیم شناعه، البته حرفه ای  حرفه ای نیستم، شاگرد اول مدرسه ام و همیشه خر خون و رو مخ کلاس بودم😂😂😂😂 خیلی خیلی خیلی هم خوش خنده هستم یعنی به هر چیز مسخره ای میخندم جوری که نفسم بند میاد تا مرز بیهوش شدن میرم😂
تو جمع مثلا خندم میگیره مامانم یه چشم غره میره که مثلا بسه خودتو نگهدار یکم آبرو داری کن آبرومو بردی😂😂😂😂 البته اینم بگم که من تو فامیل هم به درس خون فامیل معروفم و همه باهام خیلی خوب در حد یه آدم متشخص رفتار میکنن،همینجوری که خندم خیلی زیاده اما بعضی موقع ها دلم میگیره و تو تنهایی میزنم زیر گریه...
اینا رو میگم که یکم باهام آشنا بشید،یه خواهر ناز و شیطون دارم که واقعا بعضی موقع ها خیلی اذیتم میکنه ولی واقعا بعضی موقع ها هم همدم منه و من فکر میکنم اگه نداشتمش زندگی برام جور دیگه ای بود و خیلی دوسش دارم😊
من خودم بچه بودم خیلی تنها بودم و همش اصرار میکردم که یه خواهر یا برادر داشته باشم که بیشتر دوست داشتم خواهر داشته باشم تا برادر که خدا بهم یه خواهر داد که خیلی ممنونم ازش
از زندگیم‌ هم راضیم درسته بعضی موقع ها به خاطر شرایط مالی و کمبود ها سختی کشیدم‌ الان خداروشکر همه چی  عالیه و طبق روال داره پیش میره منم شکر راضیم 
تا خدا هست همه چی هست من واقعا عاشق خدام و همیشه همیشه یاورم بوده ، کمکم کرده و آرزوهامو برآورده کرده اگرم نکرده قطعا قطعا حکمتی توش بوده
میخواستم یه صحبتی بکنم و بعدش برم سراغ خاطره،ببخشید اگه پر حرفی میکنم
من واقعا درسم خیلی خوبه و خیلی درس میخونم تو آزمونای خوارزمی قبول شدم،آزمونای علمی مقام آوردم همیشه معدلم ۲۰ بوده چه آنلاین چه حضوری اما امسال معلم علوم من با بنده لج کرد و بهم ۱۹ داد😑😑
معدلم شد ۱۹.۹۳ خو یکم ناراحت شدم چون دوس داشتم ۲۰ بشه معدلم(الان تو دلتون میگید اینو نگاه کن‌ناراحته معدلش این شده😑😂)
وای سایت یه اشتباه کرده بود اشتباهی به من معدلمو ۱۸.۹۸ داده بود منو میگی چنان زار میزدم چنان گریه میکردم میگفتم دیگه من نمیتونم برم تجربی معدلم ۱۸ شده اینقدر گریه کردم چشام نمیدید که اخرش مامانم متوجه شد که اشتباه شده و من آروم شدم😂😂😂
من ورودی ششم به هفتم آزمون تیزهوشان دادم و قبول نشدم (حقم داشتم قبول نشم) 
الان پیش خودتون میگید چراا؟
چونکه من اصلا تجربه نداشتم،اصلا برام این آزمون مهم نبود حتی اصلا نمیدونستم چیه...
اصلا جدی نمیگرفتمشو از همون اول میگفتم قبول نمیشم و زیاد تلاش نکردم...
ولی وقتی ناراحتیای مامانمو دیدم یکم به خودم اومدم و دیدم چه اشتباه بزرگی کردم
من اصلا یکم استرسم نداشتم برای این آزمون💔
و الان که فکر میکنم حقمه که قبول نشدم البته اینم بگماا من فقط ۵ درصد دیگه میخواستم تا قبول بشم و همه هم تعجب کردن که چرا من قبول نشدم و اینا...
واقعا خیلی افسوس میخورم میگفتم ای کاش میشد به عقب برگشت،ای کاش میشد به عقب برگشت و همه چیو تغییر داد
اما من دیگه الان فرق کردم میخوام تلاش کنم که ورودی نهم به دهم آزمون تیزهوشان یا نمونه دولتی قبول بشم و بتونم یکم دل مامانمو شاد کنم
بماند که چقدر از همه تو سری خوردم که هیچی نیستم بی استعدادم به درد هیچی نمیخورم اما من اصلا اینا رو نمیشنوم من الان یه هدف دارم که براش میجنگم و تلاش میکنم تا بهش برسم اگه میشه شما هم برام دعا کنید🤲🙏💖
من تست اینا زیاد میزنم و درس هم زیاد میخونم خدا هم همیشه پشتم بوده ایمان دارم که موفق خواهم‌ شد
من همه آزمونایی که در حد تیزهوشان اینا بوده رو دادم و رتبه آوردم فقط و فقط بازم میگم لطفا برام دعا کنید...
خب خیلی حرف زدم میدونم خستتون کردم..‌
بریم سراااغ خاطره😌❤
من کلاس پنجم بودم تازه شروع کرده بودم که برم کلاسای زبان(چون من ۵ سالم بوده کلاس زبان رفته بودم خوبم بود یاد میگرفتم اما چون خیلی بچه بودم مامانم دیگه منو نبرد تا بزرگ بشم الانم ترم هفت بزرگسال و جوانان هستم چون تعیین سطح شدم و خوب دادم آزمونمو و تونستم خیلی زیاد بیفتم جلو...)بعد دومین جلسم بود فکر کنم(من همه چیو با جزئیات یادمه مثلا خاطره هفت سال پیشم یادمه اما یادم نمیاد دیشب شام چی خوردم😂😂)
زمستونم بود و هوا سرد بود اون موقع با آژانس نمیرفتم بابام میومد دنبالم ساعتم حدودا ۷ شب بود هوا تاریک بود و بارون میومد بابای منم تو ترافیک مونده بود و نیم ساعت دیر کرد منم میلرزیدم دم در واستاده بودم در آموزشگاه رو بستن و منم زار و زار عین نی نی کوچولوها اشک میرختم😂😂
من خیلی کوچیکم مامانم بهم میگه جوجه😂😂
نسبت به دوستام جوجه ام از نظر قد و وزن
یه بار کرونا نبود بعد منو مامانم رفتیم کارنامه بگیریم بعد مامانم تو گوشم گفت وای چقدر مامان دوستت جوانه گفتم واااای مامان هیس این خود دوستمه یعنی در این حد دوستم بزرگ بود هیکلش😂😂😂
ادامشو بگم وای خیلی حرف میزنم میدونم...
بعد بابام رسید و سوار ماشین شدم همونجوری داشتم گریه میکردم رسیدیم خونه واقعا حالم خیلی بد بود آب بینیم میومد رفتم تو اتاقم رو تخت یه چرت زدم و تب و لرز داشتم خیلی سردم بود و همش میلرزیدم مامانم میگفت خواب بودی خیلی هزیون میگفتی...
خلاصه اینقدر حالم بد بود که دیگه داشتم میمردم خودم اینقدر حالم بد بود که گفتم بریم دکترررر مامانمم اولش میگفت پاشو بریم من میگفتم خوب میشم یکم صبر کن
بیچاره مامانم داشت میمرد از استرس رفتیم بیمارستان نزدیک خونه بعد من داشتم میمردم یعنی سرمو گذاشتم رو شونه مامانمو چشمامو بستم حالم خیلی بد بود رفتیم داخل دکتر گفت بخواب رو تخت اومد معاینم کرد آقا هم بود گفت پالتو رو در بیار چون پالتوم ذخیم بود بعد باید در میاوردم هیچی دیگه درآوردم همینجوری داشت معاینم میکرد که من سرفه هام شروع شد چنان سرفه میکردم که داشتم میمردم انگار
معاینش تموم شد رفت سر میزش
اینقدر حالم بد بود که میگفتم هر چی میخواد بده آمپول و اینا فقط من زود خوب بشم دارم میمیرم
بابام رفت داروهامو گرفت اومد دیدم توش سه تا آمپوله...
خلاصه اینکه یکم استرس عجیبی بهم وارد شد که گفتم غلط کردم میرم خونه اصلا میخوام بمیرم ولی آمپول نمیزنم خیلی وقتم بود که آمپول نزده بودم یعنی از شدت استرس دست و پام داشت میلرزید همین الانم که دارم مینویسم دست و پام داره میلرزه😂😂
رفتیم به سمت اتاق تزریقات شلوغم بود تو اون مدتی که منتظر بودیم من تا کما هم رفتم و برگشتم‌...
از شانس منم تزریقاتیه یه آقا بود هیکلی هیکلییی
اونو که دیدم دیگه داشتم از هوش میرفتم اما خیلی مهربون بود و این باعث شد من یکم‌ آروم بشم...
گفت برو دراز بکش تا من آمپولاتو آماده کنم
نفهمیدم آمپولا چیه حالم خیلی بد بود ولی گفتش که یه تست باید ازت بگیرم ببینم حساسیت داری یا نه من از همونجا فهمیدم پنی سیلینه و از همون اولشم از پنی سیلین چناان میترسیدم که فکر کردنم بهش حالمو بد میکرد چون همه میگن پنی سیلین درد داره اون دوتای دیگرو نفهمیدم چیه ولی میگفتم ای کاش حداقل یکشون دگزا باشه چون دگزا یه بار زدم دردم نگرفت
خلاصه تست و گرفت و یکم گذشت و حساسیت نداشتم گفت برو بخواب مامانمم پیشم بود پوتینمو در آورد و منو دمر خوابوند رو تخت یعنی چنان داشتم میلرزیدم که نمیتونستم جلو خودم بگیرم بدنم یخه یخ بود خیلییی یخ زده بود بدنم بعد همونجا که صدای شکستن آمپولو که شنیدم یواشکی گریه میکردم 
آقاعه با دو تا آمپول اومد منو که دید شوکه شد گفت یا خدا عمل جراحی که نمیخوای بکنی یه آمپوله منم هیچی نگفتم فقط بیصدا گریه میکردم
اومد شلوارمو بده پایین که با صدای بغض آلود گفتم خودم میدم خیلی خجالت میکشیدم خیلی چون آقا بود هیچی دیگه خودم خیلی خیلی کم دادم پایین آقاعه با خنده گفت مگه میخوام به کمرت بزنم😂😂 خلاصه که خودش داد پایین پنبه رو خیس کرد و کشید همینکه میخواست بزنه برگشتم گفتم میشه نزنم حالم خوب خوب شده گفت راه نداره برگرد مامانمم یه چشم غره رفت که یعنی آبرومو بردی دوباره خواست بزنه برگشتم نشستم رو تخت گفتم نمیخوام بزنم میخوام برم شلوارمو کشیدم بالا داشتم پوتینامو میپوشیدم که دستمو محکم گرفت خوابوند گفت نذار همکارمو صدا کنم بیاد دست پاتو بگیره خلاصه که گفتم میشه پاشده بزنم‌من اصلا نمیتونم بخوابم از استرس گفت بخواب ببینم برگشت دوباره پنبه رو کشید که من واقعا یه لرزه بدی افتاد تو بدنم و سفت سفت کردم محکم زد به باسنم گفت اینطوری نمیتونم تزریق کنم دوباره پاشدم گریه که من میخوام برم خلاصه یه داد زد سرم گفت بخواب آمپول رسوب کرد تسلیم شدم خوابیدم یکم مهربون شد گفت کلاس چندمی و اینا بعد پنبه رو ‌کشید داشتم سکته مغزی و قلبیو با هم میکردم بعد گفت دخترم یه نفس عمیق بکش که به زور کشیدم همینکه میخواستم بگم‌ توروخدا آروم بزن فرو کرد وای نگم از دردش جیغ میزدمممممم کل بیمارستانو گذاشتم‌تو سرم آقاعه هم میگفت تموم شد شل کن بعد کشید بیرون‌پنبه گذاشت گفتم دارم میمیرم دیگه نمیتونم بزنم گفت این اصلا درد نداره و زد که فکر کنم دگزا بود چون زیاد درد نکشیدم یکم فقط سفت کردم پاشدم‌ نشستم رفت سومیه رو آماده کنه سومیه یکم بزرگ بود خیلی ترسیدم نخوابیدم گفت اگه نخوابی محکم میزنم خوابیدم سمت بعدیو داشت همینجوری پنبه میکشید ۲۰ ثانیه فقط داشت پنبه میکشید😂😂😂 منم همینجوری داشتم میمردم از استرس که یهو فرو کرد
منم جیغ میزدم که در بیار تروخداا مردم جون مامانت در بیار که در آورد جاش پنبه گذاشت گفت تموم شد تموم شد 😂😂
بعد هیچی دیگه خیلی درد میکرد از خجالت سریع شلوارمو دادم و بالا یکم دراز کشیدم پاشدم از‌خجالت داشتم آب میشدم به خاطر جیغ های زیبایی که زدم😂😂😂 به کمک مامانم پاشدیم رفتیم که مامانم به خالم گفته بود و تو حیاط بیمارستان بود دیدمش خوشحال شدم اومد خونمون
رسیدیم خونه مامانم کلی بهم میرسید هی بهم آب میوه اینا میداد
خلاصه که اون روزم عین روزای دیگه تموم شد و رفت
پ ن:امیدوارم که خاطرمو دوست داشته باشید،برام نظراتتونو کامنت کنید تا اگه دیدم خوشتون اومد تو تایم خالی یه خاطره قشنگ دیگه هم‌براتون بذارم ببخشید اگه بد بود اولین بارمه ... ببخشید
پ ن:یه سوالی داشتم‌ممنون میشم جواب بدید در رابطه با آزمون تیزهوشان و نمونه دولتی بود میخواستم بدونم که چیکار کنم قبول شم خودم‌همه چیو میدونمااا اما استرس دارم و میترسم💔💔
میخوام تجربی قبول بشم باید علومو خوب بزنم بعد من یه مشکلی که دارم اینه که ریاضیم بهتر از علوممه 
علومم عااالیه هااا اما ریاضیم بهتره علوم یکم تو فیزیک گیرم توی شیمی و زیست عالیم ممنون میشم راهنماییم کنید و نظراتتونو کامنت کنید❤
پ ن:من دوست دارم‌در آینده پرستار مامایی دندون پزشک داروساز یا پزشک بشم خیلی خیلی خیلی... دوس دارم یعنی عاشق این شغلام و واقعا هم تلاش میکنم براش
پ ن:چون تایپ کردنم تنده زیاد وقتم نرف خداروشکر😂
پ ن: اگر یاد بگیریم که هدف داشته باشیم و برای هدفمون تلاش کنیم مطمئنا اتفاقات خوبی برامون میفته والبته گاهی احتمال داره به خواسته ها مون نرسیم ولی اگه هدف و تلاش کنار هم قرار بگیرن در کل فرایند زندگی ما رشد میکنیم و این واقعا از همه چی مهمتره و یادت باشه که به خدا ایمان داشته باشید...
برای تک تکتون آرزوی موفقیت دارم...
بازم‌میگم‌برام دعا کنید🙏🤲💖
فعلا👋