پارت اول :

سلام به همه ، امیدوارم حال همتون خوب باشه😍
کاترینا هستم ، اسم همسرم هم کارن . فکر کنم این دومین یا سومین خاطره ی من هست که اینجا میزارم و ممنون که میخونید و نظرتونو میگین🙏🏽💛
و بریم سراغ خاطره :
چند روزی بود بی حوصله بودم و سرکار هم نمیرفتم ، از بی حوصلگی نمیدونستم چیکار کنم ، گفتم یکم خونه رو مرتب کنم و شروع کردم ، نیم ساعت گذشت و انقدر خسته شدم که حد نداشت ، رفتم یکم دراز کشیدم که خوابم برد . صدای در امد و حدس زدم کارن از سرکار برگشته ، ساعت 4 بعدازظهر بود ، کارن امد تو اتاق و بعد سلام و... گفت مامانم گفت شام بیایید اونجا منم قبول کردم .
با اینکه حوصله نداشتم ولی گفتم باشه . کارن گفت یکم بی حالی چیزی شده؟ گفتم نه اوکیم عشقم ، گفت خداروشکر ، رو کاناپه نشسته بودم ، دیدم کارن با آبمیوه امد کنارم ، میلی به ابمیوه نداشتم ولی یه قلوب خوردم گذاشتم کنار . کارن گفت ، عه کاترینا کامل بخور ، گفتم میل ندارم بعدا میخورم ، مشغول فیلم دیدن شدیم ، سرم رو شونش بود ، نیم ساعتی گذشت و گفت هنوزم میل نداری؟ گفتم چرا میخورم الان ، با اینکه بازم میل نداشتم . ساعت 5 و خورده ای بود که گفتم حاضر شیم کم کم بریم خونه مامانتینا . رفتیم تو اتاق و حاضر شدیم ، مثل همیشه که ست میپوشیم این سری کارن خودش گفت چی بپوشیم و منم گفتم باشه ، خلاصه ست طوسی و ابی زدیم و رفتیم سوار ماشین بشیم ، کارن گفت ، مطمئنی حالت خوبه دورت بگردم؟ گفتم اره ، گفت باشه . راه افتادیم به سمت خونه مامان کارن . رسیدیم اونجا و بعد از احوال پرسی و ... من رفتم پیش خواهر شوهرم که اسمش ستایشه ، یکم باهم حرف زدیم ، سنش از من کمتره . رو تختش دراز کشیده بودم ، حوصله و جون صحبت کردن نداشتم ، ستایش پرسید خوبی کاترینا جون؟ گفتم اره عزیزدلم یکم خسته ام و گفت میخوای نیم ساعت بخواب بعد بیدارت میکنم ، گفتم باشه . من بدنم به خاطر سرکار و ورزشم یکم ضعیفه . پدرشوهرم پزشك بازنشسته هست . متوجه نشدم چقدر خوابیدم ولی احساس کردم دست یکی رو صورتمه و فهمیدم دست کارنه . دید چشمامو باز کردم گفت جانم بیدار شدی؟خوبی؟ ، گفتم اره ولی نمیخواستم بخوابم . بلند شدم و نشستم ، دستشو گذاشت رو پیشونیم ، گفت جاییت درد نمیکنه؟ گفتم نه خوبم ، بغض کردم ، از بی حوصلگی و خستگی که داشتم اعصابم خورد بود و دلیلشم نمیدونستم ، گفتم میشه بغلم کنی؟ گفت دورت بگردم و بغلم کرد ، میخوای بریم دکتر؟ گفتم نه ، گفت بزار به بابام بگم پس ، گفتم نننننه نمیخواد . گفت یکیشو باید انتخاب کنی ، گفتم باشه به بابا بگو ولی امپول نمیزنم . یکمم سردرد داشتم ولی خب نگفتم ، رفت به باباش گفت و دیدم باهم امدن تو اتاق . کارن به ستایش گفته بود برام ابمیوه و کیک اینا بیاره که اورد داد و رفت بیرون . من به خاطر بدنم که ضعیفه باید ماهی یک بار یا دو هفته یک بار ویتامین بزنم ولی خب از ترسم نمیزنم مگر مجبور بشم . بابای کارن گفت خب کاترینا جان چی شده؟ گفتم هیچی والا کارن شلوغش میکنه ، کارن گفت ، بابا چند روزه همش بی حوصله هست و اعصابش خورده و حوصله کاری نداره ، امروز ساعت 1 زنگ زدم خواب بود تا برسم خونه دیدم خوابه ، الانم اینجا خوابیده بود ‌. قشنگ تمام اینارو به باباش گفت و باباشم گفت زیادتر میخوابیدی دخترم و خندیدیم ، گفت خب ویتامین کی زدی؟ که کارن گفت اخرین باری که خودتون زدید ، گفت یعنی یک دو ماه پیش؟ کارن گفت اره . اخه بابا نیاز نداشتم الانم خوبم یکم خسته بودم خوابیدم وگرنه نیاز نیست ، بابای کارن یکم عصبی شد ، روی سلامتی و دارو خیلی حساسه مخصوصا برای ما که خانوادش هستیم . معاینم کرد و گفت جاییت درد نمیکنه؟ گفتم یکم سرم که اونم ، نزاشت ادامه بدم و گفت ، کارن تقصیر خودته که حالش بد میشه ، کارن گفت چرا من بابااا ، باباش گفت من نگفتم باید ویتامین بزنه؟ تغذیه تون که درست نیست ، فعالیت بدنتونم که بالاست دیگه چی میمونه ازتون

راست میگفت . البته کارن مشکلی با امپول نداره و فقط من میترسم . بابا گفت دخترم باید ویتامین بزنی ، تا خواستم حرف بزنم ، گفت اصلااا قبول نمیکنم ، ابمیوه و کیک رو بخور تا من اماده کنم ، گفتم باباجون لطفا من نمیخوام بزنم ، بابای کارن گفت بحث خواستن و نخواستن تو نیست بدنت فوق العاده نیاز داره ، تازه اینارو بزن تا برای بعد تصمیم بگیریم . هروقت اسم امپول اینا میشه عصبی میشم ، کارن دستمو بوسید گفت چقدر این روزا بی حوصله بودی و اعصاب نداشتی ، بزنی اوکی میشی ، من گفتم ، نمیخوام بزنم ، بزور از اون کیک و ابمیوه خوردم و با اصرار و قول و هدیه دراز کشیدم . پدر شوهرم در زد و امد داخل ، دستش دوتا امپول بود ، شلوار مام استایل تنم بود ، دکمشو خودم باز کردم ، کارن تا یه کوچولو کشید پایین ، پدر شوهرم گفت عروس قشنگم اروم میزنم نترس ، خودش شلوارمو تا زیر باسنم کشید پایین ، دست کارنو گرفته بود و اون یکی دستش رو کمرم بود و اروم ماساژ میداد ، من گفتم ، لطفااااا اروم بزنید بابا و گفت چشم ، الکل زد و مدام پنبه میکشید که حواسم پرت شه ، اروم سوزنو فرو کرد ، یه تکون ریز خوردم ، دست کارنو محکم فشار میدادم و اونم پشت هم میگفت اروم الان تموم میشه دورت بگردم ، گفتم ایییی میشه بسه که پدر شوهرم گفت یه کوچولو دیگه ، اخ اخ میسوزه و کشید بیرون و جاشو پنبه گذاشت ، اون ور باسنمو الکل زد چند تا ضربه زد ، گفت شل کن پاتو عزیزم ، گفتم کارننن گفتم جان دلم همینه فقط تموم میشه و بلافاصله سوزنو فرو کرد ، خیلیی درد داشت ، اشک تو چشمام بود و گفتم واییییی در بیار بابا و گفت یکم تحمل کن عزیزم ، اروم گریه میکردم ، کارن گفت فداتشم یکم تحمل کن الان تموم میشه ، خیلییی درد داشت ، گفتم ایییییی بسه و پدر شوهرم سوزنو اروم کشید بیرون و جاشو پنبه گذاشت و کارن گفت مرسی بابا ، پدرشوهرمم رفت بیرون ، کارن جای امپولمو ماساژ میداد . امپول دومیه خیلی درد داشت ، چند دقیقه گذشت کمک کرد بلند شم و یکم اب خوردم و پدر شوهرم برام ازمایش نوشته بود و رفتیم تو پذیرایی .
.
.
.
.
لطفا نظرتونو بهم بگید و اگر دوست داشتید بگید باز خاطره بزارم💛
منتظر نظراتتون هستم🌹
ارزوی سلامتی و عشق دارم براتون😍
به اميد ريشه كن شدن كرونا🤲🏽