خاطره رستا جان
اے نام نکوے تو سر دفتر دیوان ها💚
وے طلعت رویتوزینتدهعنوانها💚
سلام خدمت همگی🖐🏻 وقتتون بخیر!🙂امیدوارم زندگے به کامتون باشه🙂🌠...
من رستام🧕🏻...امیدوارم منو یادتون باشه چون دیگه تڪ رستاے وبم😉😁
نمیدونم چے شد یه دفعه دلم خواست خاطره بگم😁...
راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون😂من همین چند روز پیش خاطره ساز شدم😁😂و2تا هم پنے سلین خوردم💉🥺... ولے خب جالب نیس که بخوام تعریف کنم چون من دیگه از13 سالگے از آمپول نمیترسم و دیگه سر آمپول کولے بازے درنمیارم و باهم تو صلحیم💪🏻👍🏻🤝 و این هم بخاطر آمپول هاے زیادے که تو11و12 سالگے خوردم!😢🥺
بنابراین میخوان یه خاطره از 11 سالگیم بگم که بدجور سرما خورده بودم😔🙁...
ولے خب زیر بار نمیرفتم که بابا معاینم کنه تا بالاخره سرکلاس به شدت تب🤒 کرده بودم و مجبور شدم زنگ بزنم بیان دنبالم!
از اونجایے که بابا مطب بود و مامانم دبیرستان(مادرم دبیر👩🏻🏫 هستن) داداش رضا اومد دنبالم!
ساعت 9 بود که داداش رضا اومد دنبالم و ساعت10 هم خودش باید میرفت دانشگاه....
حالا تو ماشین یه اخمی😠 هم داشت به قول داداش سهراب به میرغضب میمونست😬🤐من که جرأت نداشتم نفس بکشم😖😥
خلاصه که رسیدیم بیمارستان
بعد از اندکے رفتیم داخل!
رفتیم داخل بابا تا منو دید یه اخمے به من کرد که الانم بهش فڪ میکنم سکته میکنم🤕😂...
آروم و زیر لب گفتم:
_سلام بابایی...
_علیڪ سلام😠😤
اومدم شیطنت کنم گفتم:
_خوبید؟😁خانواده خوبن؟😁
_من میدونم با تو! 😤بشین!
به قول داداش سهراب الفاتحه صلوات والاخلاص😬😰
نشستم بابا اول دستشو گذاشت رو پیشونیم گفت:
_چقد داغی😳😳😳
معاینه کرد فورے نسخه نوشت داد به داداش رضا بره بگیره...
چادرمو دراوردم!بابا کیفمو از رو صندلے برداشت داخلش نگاه کرد!
با اخم گفت:
_دقیقا چے خوردے از صبح؟😡
آروم گفتم:
_گلوم درد میکرد هیچے نتونستم بخورم😞😢
_بایدم درد میکرده!اگه درد نمیکرد جاے تعجب داشت!😡
آبمیومو با کیڪ از تو کیف دراورد گرفت سمت من...
_اینا رو بخور الان رضا داروهاتو میار بتونم آمپولاتو بزنم😡
حالا قیافه من👈🏻😨🥺😢😓
میخواستم بگم نمیخوام که دیگه قیافه بابا دیدم چه اخمے کرده ترسیدم😬...
نصف آبمیوه🥤با نصف کیک🍪خوردم!
خواستم بزارم رو میز بابا گفت
_گفتم بخور!😡
با مظلوم ترین لحنے که اون لحظه داشتم گفتم:
_نمیتونم بابایے بسه دیگه🥺
فڪ کنم دلش سوخت که گفت باشه!
همون موقع داداش رضا با پلاستیڪ دارو ها اومد یه چند تا شربت و اینا بود با دقیق یادمه5تا آمپول(بدون اون تست پنی😬) ...💉😥
خودشم رفت که به دانشگاهش برسه!
بابا هم اول یه دونه جدا کرد (تب بر بود احتمالا)
_رستا لازم نیس بگم دیگه؟؟؟😡
چرا وقتے باید مدارا کنید بداخلاق تر میشین؟🥺
دیگه از ترس هیچے نگفتم دراز کشیدم! لباسم درست کردم با ورود نیدل به پام یه تکون خفیف خوردم که بابا گفت:
_آروووووم...نفس عمیق بکش...
_آخخخ🥺باباااا😖
_تموووم!
یکے دو دقیقه داز بودم بعد بلند شدم...
..................
_آستینتو بده بالا....
بابا اومد تست کرد پنے سیلین رو که من زیاد مشکلے نداشتم باهاش....
تو اون فاصله یه مریض دید که یه پسر بچه 6،7 ساله بود.... که حالا با اون کارے نداریم...
طبق معمول حساسیت نداشتم😕
_رستا زود دراز شو که هزار تا کار دارم😤
من👈🏻🥺
_زود باش دیگه... 😠
آروم دمر دراز کشیدم....
2تاآمپول آماده کرد یکیشو هواگیرے کرد...
پنبه کشید!
_بابایے آروم بزن🥺
نفس عمیقے کشید:
_باشه باباجون...
تو دلم گفتم آخیشششش دوباره مهربون شد😌🥰
نیدل فرو کرد...
از همون لحظه ورود نیدل درد داشت...
_ااااایییے بابا! 🥺دردم میاد😭
_هیچے نیس باباجون نفس عمیق بکش😘.. آفرین بابایی!.. الان تموم میشه...
ولے مگه تموم میشد؟؟؟😢
زدم زیر گریه!
_بابایییییی😭
_اِ! اِ! اِ! گریه نداشتیماااا😘
_آییییییی...
_تموم شد! تا3بشمر!...یککککک.... دووووو...دو و نیمممم... سهههه!
همزمان نیدل رو هم دراورد...
_بابا بسه دیگه!...🥺باهمینا خوب میشم! 😢
مهربون نگام کرد و گفت:
_یه دونه کوچولو... زود تموم میشه!
_نخیرشم خودم دیدم3تا دیگه مونده🥺
_نه باباجون اونا برا الان نیست!... فقط یه دونه! قول میدم😉❤️
تا اومدم اعتراض کنم لباسم درست کرد و اون سمتے که آمپول اولو زده بود کشید پایین....
_بابایی😭
باحس اینکه پنبه کشید دوباره زدم زیر گریه!
_اااا! بابا من که هنوز نزدم😘💕
اما گوش من که به این حرفا بدهکار نبود😂😂😂😂
نیدل وارد کرد صداے گریم دوبرابر شد! 😭😭😭😭
_ بابا آبرومون نبر دیگه😉بیمارستان اینجا باباجون😘❤️
حالا مغز من تو اون لحظه((من دارم درد میکشم میگن آبرو😐😭😭😭😭))
_تموم شد بابا جون! تموم!
نیدل دراورد آمپول انداخت سطل زباله...
خودش لباسمو درست کرد...رفت دستاشو شست...
اومد نشست کنار من رو تخت....
_الان که تموم شده بابایی چرا گریه میکنی؟ 😘
_پام بابایییی😭😭😭
_پات چے بابا جون؟؟؟😘درد میکنه پات؟
_اوهوم😭😭😭
_خوب میشه!.... الانم آروم پاشو اشکات پاڪ کن برو بیرون بشین تا من مریضا رو ببینم که صدا همه دراومد... پاشو باباجون😘🥰😘
آروم پاشدم نشستم!
اشکام پاڪ کرد!
_آفرین دختربابا!😉
اینم از این خاطره🙂
«12 شهریور ماه سال1400»
پ. ن1:اگه غلط املایے داشت یا خوشتون نیومد یا به هر دلیلے خوب نبود به بزرگے خودتون ببخشید🙂🙏🏻
پ. ن2:انشاالله این کرونا هم زود تر دست از سر هممون برداره🤲🏻💚
پ. ن3:من رو از دعاتون محروم نکنید.... سرنمازاتون به یاد ما هم باشید...
پ. ن4:زندگے دیکته اے نیست
که آن را به ما خواهند گفت!
زندگے انشایے است
که تنها باید خودمان بنگاریم؛
زندگے مے چرخد…
چه براے آنکه میخندید...
چه براے آنکه میگرید…
زندگے دوختن شادے هاست…
زندگانے هنر هم نفسے با غم هاست…
زندگانے هنر هم سفرے با رنج است…
زندگانے یافتن روزنه در تاریکے است…
پ. ن5:منتظر کامنتاتون هستم😊
پ. ن6: _اللهمعجللولیکالفرج 🤲🏻💔
التماس دعا 💔