خاطره پریا جان
سلام دوستای گلم امیدوارم حال همتون خوب باشه .میخواستم یه چند دیقه ای وقتتونو بگیرم و خاطرمو برات بنویسم بخونید .من پریام ٢٨ سالمه این خاطرم برمیگرده به تقریبا ۶ ماه پیش من خونه دوستم بودم از صبح حالم بد بود سر گیجه تهوع نمیدونم اصلا چم شده بود فقط خیلیییی بیحال بودم ساعتا گذشت و من با درمان خونگی و جوشنده و اب قند واستراحت خوب نشدم دوستم گفت پاشو با (رضا)شوهرش بریم دکتر اولش گفتم نه و ... خیلی مقاومت کردم ک نرم چون من کلا از فضای بیمارستان و بوی اونجا و امپول متنفرم اما دیگه هی اصرار از اونا انکار از من ولی خب اونا موفق شدن ومن و با ماشینشون بردن بیمارستان سجاد تو شهریار نوبت گرفتیم نشستیم تا وقتمون بشه😥 شوهر دوستم میدونست من چقد از امپول فراریم چون قبلنا یبار منو با ماشینش همراه مامانم برده بود دکتر کولی بازیمو دیده بود 🙈🙈🙈 نگم براتون از نگاهاشو گوشه لبی خندیدناش هی سر ب سرم میزاشت اذیتم میکرد میگفت دوتا امپول و یه سروم بخوری خوبه خوب میشی ناراحت نباش😖منم ک استرس بدترم کرده بود خیس عرق بودم ک نوبتمون شد صدا زدن رفتیم داخل یه اقای دکتری هیکلی پشت میز نشسته بود 😐 سریع پرسید دخترم چیشده بعد اقا رضا شوهر دوستم نزاشت من حرف بزنم کل شرایط حالموتوضیح داد اخرشم گفت دکتر جان این خانوم کوچولو مثل دوساله ها از امپول میترسه اما شما هرچی لازمه بنویس من خودم حلش میکنم دکتر بعد معاینه و سوالاتی ک ازم دوباره پرسید و سابقه بیماری قبلیم ک ناراحتی روده بود گفت از رودته عفونت کرده برام دادو نوشت داد دست اقا رضا تو یه برگه هم چند نوع ازمایش نوشت و دراومدیم بیرون . اقا رضا ب خانومش گفت همین جا بشینین من داروهاشو بگیرم ب دکتر نشون بدم بریم دل تو دلم نبود ک ببینم داروها چیه امپول داده یا نه؟؟😩 بعد حدود یک ربع اقا رضا با یه کیسه بزرگ دارو اومد سمتمون دیدم بله هم سرم داده هم امپول اونم چند تا 😣اب دهنمو بزور قورت دادم بغضم گرفت به سمیرا گفتم خواهر حالا من چیکار کنم😢گفت نگران نباش حالا بریم خونه یه فکری میکنیم .بعد سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت خونه تا رسیدیم سمیرا زیر بغلمو گرفت برد داخل دراز کشیدم تو اتاق سمیرا رفت بیرون برام اب میوه بیاره ک خریده بودیم تو راه بخورم یکم جون بگیرم😓که یهو دیدم دوتایی با شوهرش و داروها ویه لیوان اب میوه اومدن تو اتاق .شوهرش قبلا بهیار بودولی کار نکرده بود جایی فقط اموزش دیده بود نشستن کنارم گفتم چیه ؟؟؟ میخواین چیکار کنین ؟؟؟؟😩اقا رضا گفت پریا خانوم بخدا نیازه باید اینارو استفاده کنی دکتر تاکید کرد چند بار گفتم خب امشب وصبر کنین با قرصا بهتر نشدم فردا قول میدم بزنم اما گفت نه همین الان سمیرا هم هی دلداریم میداد .دراز کشیدم استینمو دادن بالا خودشون سمیرا از بازوم سفت چسبیده بود تکون نخورم😨ترس کل وجودمو گرفته بود اقا رضا الکل با اسپری پاچید رو دستم و با پد دوبار کشید روش چند ضربه زد گفت وای دختر اصلا رگ نداری یکم دستمو باز و بسته کرد با انگشت رگ و پیدا کرد اروم سوزنو فرو کرد من یه اخ بلند گفتم سگرمه هام رفت توهم و زیر لب دعواشون میکردم دیدم هی سوزنو تو رگم میچرخونه خیلی دردم میگرفت ک اخر صدام دراومد گفتم نمیخوام بکش بیرون چون تو رگ نبود دراورد اینار از روی دستم رگ گرفت خیلی شب بدی بود برام خیلی درد کشیدم اما رگ پیدا شدو زدن بهم دوتا امپولم بود زد تو سرم منم اشکم از گوشه چشمام اروم میومد پایین سمیرا با دستمال پاک کرد گفت تموم شد حالا دوسداری بخواب تا سرم تموم شه فقط اصلا دستتو تکون نده بزور رگ گرفتیم باز اذیت میشی سری دیگه بخواد بزنه گفتم باشه برین بیرون 😔 بعد اقا رضا وقتی پاشد گفت سمیرا پیشش باش تموم شد بگو بیام سرمو بکشم امپولشو اماده کنم تو بزن براش چون خب به من نامحرم بود نمیشد تو عضلم بزنه .گفتم چی؟؟؟؟😳امپول؟؟٠😳گفت اره یه امپکل عضلانیه باید بزنی امشب بعدیشم فردا شب . انقد حالم گرفته بود واعصابم خورد نمیتونستم فرار کنم دوباره دلشوره اومد به جونم دوسنداشتم سرم حالا حالا هاتموم شه .😔بعد نیم ساعت اخرای سرمم بود سمیرا ب شوهرش گفت تموم شده بیا اونم اومد دید گفت دودیقه واستین تا کلا خالی شه نشستن پیشم تا اخرش رسید یه پنبه تمیز با چسب اماده کرد و سوزن وکشید اونو گذاشت چسب زد وایییییی ک چقد میسوخت جاش😩 یه چند دیقه بعد اقا رضا با یه سرنگ ک قبلا دارو رو توش کشیده بود اومد پیشمون ب سمیرا توضیح داد ک چطور و کجا باید بزنه محلشو نشون داد منم همش التماس میکردم نزنه بهم 😫😫😫 بعد سمیرا گفت رضا این وانمیسته میترسم من یوقت سوزن تو پاش بشکنه بیچاره بشم اقا رضا هم دید اینجوریه گفت یه پتو بیار بنداز روش به منم گفت برگرد من دستم سبکه اروم میزنم اصلا نفهمی .گفتم بخدا خوب میشم با امپولایی ک تو سرم بود گفتش نه اذیت نکن بخدا یواش میزنم برات بعد سمیرا یه پتو رو کمرم انداخت اقا رض گفت مانتوشو بده پایین فقط یکم اندازه ی بند انگشت شلوارشو بدی پایین میزنم پنبه رو ک میزد قشنگ احساس میکردم رو کمرم داره میزنه😭😭😭گفتم نه اونجا نه ترو خدا نههههه ک یدفه سوزش فرو شدن سوزن وحس کردم یه تکون ریزی خوردم اقا رضا گفت اروووووم باش نزدم ک داروشو هنوز 😕به سمیرا گفت خانومم کمرشو سفت بگیر اونم همونکارو کرد و دارو رو تزریق کرد منم از درد متکا رو محکم گاز گرفته بودم داد میزدم اخه پنسیلین ١٢٠٠ بود خیلی دردش زیاد بود😫خلاصه سرتونو درد اوردم اون شب یه شب کزایی شد برام ولی تا یه هفته دیگه با اقا رضا صحبت نمیکردم😂😂😂میگفت بچه خوبت کردم بده؟؟؟ خوب بود الانم مریض بودی😉 هی من میخندوند اما اخرش خب اشتی کردیم و تموم☺☺☺
مرسی ک نشستین و خاطره منو خوندین امیدوارم خوشتون اومده باشه خوشگلا😍😍😍