خاطره آیدا جان
سلاام خوبین امیدوارم حال همتون هم جسمی و هم روحی خوب و سالم باشههه😍❤️
سادات عزیز دیدم تو وب نظر گذاشتی برای خاطره قبلم ولی نمیدونم چرا ی مشکلی دره نمیتونم جواب بدم شایدم من بلد نیستم🤦♀😅ممنونم ازت عزیزم🥰
و بقیه که نظراتتونو توی چنل دیدم😍واقعا ممنونم🫀
اوو ببخشيد خودمو معرفی نکردم اسمم آیداس و همون که ۳تا برادر و ی خواهر داشت😐😂نمیدونم شناختین یا نه😐
من خاطره جدید ندارم چون تو این مدتی که کرونا اومد بجز همون ی بار من بخاطر گوشم مریض شدم و بقیه اعضای خانواده هم مریض نشدن خداروشکر.
برای قبل کروناس اواخر دی ماه بود که من سرما خوردم اکثر بچه های مدرسه هم این سرما خورده بودن و مدرسه نمیومدن و همزمان هم تو چین کرونا اومده بود منم از مدرسه رفتم خونه تب داشتم منم هیچوقت بعدازظهر ها عادت ندارم بخوابم خوابیدم بیدار شدم هوا تاریک شده بود منم همچنان تب داشتم تو خونه ی دوری زدم مامانم داشت غذا درست میکرد و بابامم هنوز نیومده بود رفتم سر درسم چشمام میسوخت نمیتونستم بخونم سرم گذاشتم رو میز چشمام بستم خوابیدم،پژمان اومد برای شام صدام کنه گفتم نمیخورم صدامم گرفته شده بود گفت چرا؟
گفتم نمیخورم دیگه چرا گیر میدی
اومد جلوم گفت چی شده؟چرا قرمزی ایدا
گفتم سرماخوردم گفت سرتو بلند کن دستشو گذاشت رو سرم گفت داری میسوزیا گفتم به مامان و بابا نگو خوب میشم ی چشم غره رفت بعدم رفت بیرون
منم رفتم رو تخت خوابیدم که از سرما بیدار شدم بابام داشت پاشویهام میکرد مامانم برام دارو اورد خوردم بابام گفت ببریم دکتر حمیرا مامان گفت بگو بریم خیلی تبش بالاس گفتم نمیام دیگه اصرار نکردن فقط یکم بهم حرف زدن منم خوابیدم با زنگ موبایل بابام بیدار شدم پرسیدم ساعت چنده؟
گفت ۷
سریع بلند شدم گفتم چرا بیدارم نکردیم امتحان دارم گفت نمیخواد بری مدرسه هرکار کردن منم توجه نکردم بابام باعصبانیت منو برد مدرسه تا ساعت دو بزور سرکلاس نشستم از چشمام انگار خون میومد انقدر قرمز بود😂😂با سرویس رفتم خونه و درس خوندم و خوابیدم شب بیدارم کردن بدتر شده بودم هرکار کردن بازم دکتر نرفتم و گریه کردم که نرم😂😂دیگه زورم نکردن خوابیدم صبح رفتم مدرسه دوباره اومدم خونه بدتر شدم و فرداش پنجشنبه بود و خونه بودم بیدار شدم صدام در نمیومد
(من خیلی بچه ترسویی هستم و از مریضی میترسم😂
سریع گریه میکنم و فکر میکنم میخوابم بمیرم😅به هیچ صراطی هم مستقیم نیستم که برم دکتر خیلی کم پیش میاد برم)
گریه میکردم رفتم اتاق پژمان نبود و رفتم اتاق اشکان خواب بود با گریه صداش میزدم اما بیدار نمیشد که پژمان اومد چی شد ایدا؟چرا گریه میکنی؟
حالم خوب نیست بیشتر اوج گرفت😂(بیشتر بخاطر کرونای چین بود🙄😂اشکانم شبش بهم میگفت کرونا گرفتی )زنگ زد برای مامانم اونم گفت ببرتم دکتر منم چیزی نگفتم اماده شدم و رفتیم درمانگاه و نوبت گرفتیم نشسته بودیم
داداش
بله
خوابم میاد سرم میچرخه ی نگاه بهم کرد و گفت خا بیا سرتو بزار رو شونم چشماتو ببند منم گفتم نمیخوام😂
گفت بدرک😅نوبت من شد و باهم رفتیمتو دکتر معاینم کرد و گفت ی سرم مینویسم و ۶تا امپول عضلانی که سه تا امروز بزنم و دوتا شب یکی هم فردا و تاکید کرد حتما مصرف کنم داروهامو مدرسه هم نرم واسم گواهی نوشت سه روز نرم تو تزریقات شلوغ بود گفت تو برو تو ماشین من برم داروهارو بگیرم منم تو ماشين نشسته بودم و سرم تکیه داده بودم به صندلی که اومد گفت همینجا میزنی سرم و امپولاتو یا بریم خونه اقاجون(مادربزرگم قبلا تو جوونیاش تو تزریقات کار میکرد طرف مادرم)گفتم هیچکدوم خونه
زنگ زد برای بابامم اونم گفت نخیر ببرش خونه پدربزرگت همونجا صبرکن امپولاشو بزنه بعد برگردین خونه حرفی زد برای خودم زنگ بزن بیام پژمان هم گفت چشم گفتم نمیخوام و گریه افتادم پژمان هم توجه نکرد و رفت سمت خونه اقاجون و کسی بجز مادرجون نبود پژمان داروها گذاشت رو میز گفت مادرجون اینا برای ایدا بزن مادرجون هم همینطور قربون صدقه میرفت منم گریه میکردم میگفتم نمیخوام رو زمین نشستم و پاهامو بغل کرده بودم پژمان اومد جلوم نشست گفت ی لحظه قربونت برم چرا خودتو اذیت میکنی میگم نمیخوام يعني نمیخوام چرا گیر میدین همیشه بلند شد و رفت به بابام زنگ زد بعدم گفت مادرجون ابمیوه یا شیر داری بدم ایدا بخوره از دیروز غذا نخورده بزور یکم یکم شیر خوردم و زنگ خونه زدن دو دقیقه نشد بابام اومد لیوان جلو دهنم گیر کرد انگار عزرائیل دیده بودم😂گریه افتادم گفتم پژمان چرا به بابا زنگ زدی بابا هم ی چشم غره رفت و گفت مامان سرمشو اماده کن بعدم اومد بالاسرم دستشو دراز کرد گفت پاشو منم دستشو گرفتم و با گریه رفتم تو اتاق کاپشنمو در اورد و استین هودیمو داد بالا گفت دراز بکش دختربابا بابا نه خوب شدم پژمان هم اومده بود گفت شورشو در اوردیا بگیر بخواب دیگه بابامم ی چشم غره رفت بهش منم دراز کشیدم مادرجون اومد و بزور رگ پیدا کرد و سرم وصل کرد گفت میرم ی سوپ درست کنم و بابا و پژمانم بالشت برداشتن پایین تخت دراز کشیدن بابام که به ثانیه نکشید خوابید😐😂بابا بیدارم کرد سرمم تموم شده بود مادرجون برام سوپ اورد بزور و داد یکم خوردم بابا گفت پژمان چندتا امپول باید بزنه؟
پژمان گفت سه تا
گفتم نمیزنم خوب شدم
بابا گفت حرف نباشه میزنی منم گریه افتادم نه تورو خدا بابا سرم زدم خوب شدم گفت نمیشه باید بزنی پژمان گفت از قد و هیکلت خجالت بکش و رفت بیرون😂بابا هم گفت برگرد بخاطر من گفتم پس شما برو بیرون گفت باشه مادرجون اذیت نکن دختر خوبی باش گفتم باشه و رفت بیرون مادرجون اومد و گفت برگرد مادر
گفتم مادرجون اروم میزنی؟
معلومه که اروم میزنم منم دکمه شلوارمو باز کردم و دراز کشیدم اولی فقط درد نیدل احساس کردم دومی بعد از اینکه پنبه گذاشت جاش سوخت و اونطرف کشید پایین تر گفتم مادرجون گفت باشه باشه دیگه پایین تر نمیکشم و پنبه کشید و سومی تزریق کرد خیلی درد داشت و اروم گریه میکردم که گفت تموم شد تموم لباسمو درست کرد و واسم ماساژ داد و رفت منم همونطوری داشتم گریه میکردم بابام اومد تو گفت ایدا؟
گفتم ها😂
گفت ها چیه چرا بلند نمیشی؟
نمیتونم پامو تکون بدم بابا بلند بلند گریه کردم😂(لوس نیستم ولی اون لحظه در اون حدم درد نمیکرد که گریه میکردم😂الکی گریه میکردم😂)بابامم یکم گفت باشه حالا دیگه تموم شد و خوب میشه و... بعدم رفت گفت کار داره با پژمان رفتیم خونه گریه کردم امپولای شب و فرداش نزدم مدرسه هم رفتم😁بعداز منم پژمان مریض شد و بعد خوب شدنش برف اومد مازندران و مدارس بخاطر برف تعطیل بود ی روز چهارشنبه که شنبه هم بخاطر برف تعطیل بود و دیگه از اون روز رنگ مدرسه ندیدم تا خرداد ماه ۹۹ که امتحان حضوری باید میدادم😕واقعا ناراحت کنندهاس هممون بی سوادیم من به شخصه همهی کلاسامو از ۷ صبح تا ۲ بعدازظهر رفتم و درس هم میخونم کلاسا هم تو اسکای بود اما هیچی یاد نگرفتم فقط و فقط شیمی بلدم بین ۴تا درس تخصصیم😑بخیر بگذره.خیری هم نمونده و...
خا امیدوارم خوشتون اومده باشه😍
مواظب خودتون و سلامتیتون باشیییین خا!😁