خاطره گیتا جان
گیتااا
سلام عزیزای دلم
دلم براتون تنگ شده بودم گفتم بعداز مدت ها بیام خاطره امیر و تعریف کنم و یه حال و احوالی کنم ببینم تو این مدت که نبودم چه خبر بوده
البته من کم و بیش خاطراتتون رو دنبال میکنم و گاهی که اسممو تو خاطراتتون میبینم که گفتید دل تنگ شدین یا خواستین که براتون خاطره بزارم خییییلی خوشحال میشم واقعا همیشه ممنون محبت های شما هستم🌹🙏
تو کانال تلگرامی نظرات هم هستم اونجا هم اسممو دیدم و نظراتتون رو می خونم و خلاصه که عاشقتونم❤️❤️❤️
برعکس همیشه میخوام خیلی خلاصه براتون بنویسم خستتون نکنم😁
دیروز صبح آلارم گوشی امیر هی زنگ میخورد ولی بیدار نمیشد
همیشه خیلی سحرخیز و پرانرژی سریع بیدار میشه قطعش میکنه و حاضر میشه میره ولی دیروز انقدر زنگ خورد که من عصبی بیدار شدم گفتم خب قطعش کن دیگه اه😡
امیرم فقط لای چشماشو باز کرد و نگام کرد و دوباره خوابید
گفتم واااا چرا اینجوری شدی
چند بار صداش کردم فقط میگفت هووم و چشماشو باز میکرد ۲ ثانیه نگام میکرد و دوباره پلکش بسته میشد
چندبار تکونش دادم و صداش کردم تا بیدارشد و فوری دستشو گزاشت رو معدش و گفت آخ
گفتم چیشدی امیر دوباره معدت درد گرفته؟
گفت نه چیزی نیست فقط خستم باید بخوابم
گفتم دوباره از اون قرص معده خوردی اینجوری شدی؟ (هروقت دردش شدید میشه یه قرص میخوره خیلی خواب اوره منگ منگش میکنه)
گفت اره یکم درد داشتم دیشب خوردم
گفتم یعنی دیشب خیلی درد داشتی؟؟؟؟
گفت واای گیتا اذیتم نکن فقط بزار یه ساعت بخوابم بعدش هزار تا کار دارم
گفتم بخواب ولی امروز پاتو از خونه بیرون نمی زاری هااا فقط باید بمونی خونه استراحت کنی😒
(چند روز بود که مادرش مریض بود شبا خسته و کوفته می رفت پیشش و تزریق و معاینه هاشو انجام میداد بخاطر همین فشار کاریش زیاد شده بود بدنش خالی کرده بود)
معدشم که عصبی میشه میریزه به هم دیگه هروقتم امیر ۲ روز میره خونه مامانش با اعصاب داغون بر می گرده
منم دوباره گرفتم خوابیدم
حدود یه ساعت بعدش با صدای ناله امیر بیدار شدم
با ناله ارووم اسممو صدا می کرد
برگشتم به سمتش گفتم جانم امیر چیشده؟؟؟
گفت هیچی یه دمنوش برام میزاری؟
گفتم اره فداتشم دیگه چیزی نمیخوای؟
گفت یه نوروبیون هم از یخچال برام بیار بزن خیلی ضعف دارم نمیتونم بلند شم(انقدر براش عادی بود انگار داشت میگفت از یخچال برام موز بیار مثلا😂)
رفتم دمنوش گزاشتم و نوروبیون هم آماده کردم با پد الکلی برداشتم رفتم تو اتاق دیدم امیر غرق خوابه
پیش خودم گفتم تا دمنوش دم بکشه و صبحونه اماده بشه بزارم بخوابه دیگه صداش نکردم
اروم پتو رو کنار زدم و شلوارش رو از یه طرف کشیدم پایین
پد کشیدم و آروم نیدل رو وارد کردم
تا تزریق رو شروع کردم یهو امیر گفت هیییییییییی و از خواب پرید و پاشو تکون داد و پاش سفت شد
منم ترسیدم گفتم امیرم دورت بگردم شل کن😢
سریع شل کرد و منم دوباره تزریق رو شروع کردم که دوباره سفت کرد و گفت آخخخخخخ چقدر میسوزه خدااا
با ترس بلند گفتم امیررر !!!😲😠
سریع شل کرد
منم اروم تزریق کردم و امیرم اروم ناله میکرد و پای مخالفش رو تکون می داد
وقتی تموم شد دستش رو گزاشت جای امپولش و به شوخی گفت اوفففففف چه کردی با من گیتا آخخخ
گفتم یعنی انقدر بد زدم؟!
به شوخی گفت اره خیلی
(امیر خییییلی کم پیش میاد اینجوری
سفت کنه و ناله کنه چون از امپول اصلا نمیترسه ولی دیروز معدش انقدر درد میکرد دیگه طاقت نداشت)
منم انقدر عذاب وجدان گرفتم که دردش گرفته بود حس میکردم من خیلی بد تزریق کردم....
پتو رو کشیدم روش و دراز کشیدم جای امپولشو اروم براش ماساژ میدادم که خودشو جمع کرد تو بغلم و گفت قربونت بشم ببخشید اذیتت کردم موقع تزریق چند روزه معدم خیلی اذیتم میکنه تو هم اون کوفتی رو سریع از یخچال دراوردی و زدی به من بخاطر همین انقدر می سوخت
گفتم ببین من و ارش چقدر میگفتیم میسوزونه تو هی میگفتی نه بزنین زود تموم میشه و فلانه و....
خندید گفت دیوونه من همیشه چنددقیقه تو دستم نگهش میدارم یکم هم دما میشه بعد امادش میکنم میارم
گفتم من اصلا هواسم نبود...
بعدش صبحونه خوردیم و داروهاشو خورد بهتر شد.
اینم از خاطره امیر من که داغه داغ برای دیروز بود.
منتظر نظراتتون هستم عشقاا
مواظب خودتون باشید
خدا نگهدار🌹