خاطره مهدیس جان
مهدیسِ کاکتوسِ ۲۲ ساله توی پیله برای تبدیل شدن به پروانه 🦋🌵🖤
متفاوت تر از همیشه مینویسم....راجب موضوعی که آدما بهش کمتر توجه میکنن....
مثل تموم کسایی که فوبیا دارن نسبت به تزریق!!! من از بچگی فوبیای مرگ!؛ داشتم! ترس بی نهایت نسبت به از دست دادن....از دست دادن عزیزام.....راستش من هیچوقت از بکار بردن کلمه فوبیا خوشم نمیاد! برای من توی زندگیم اگر چه پر از چالش؛ عنوان کلمه فوبیا یا ترس بیش از حد هیچوقت معنی نداشته...اما خوب که فکر میکنم میبینم یک واقعیت انکارناپذیر هست.....و «مرگ» هم همینطور....
من اغلب آدم معتقد و مقیدی هستم اما راجب مرگ نه!....بعد فکر کردن های شبانه روزی طی دوره های مختلف سنم راجب موضوع مرگ و معاد....هرگز نتونستم بپذیرم!!!این موضوع که کسی رو عاشقانه دوستش داری و کنار تو خوب و بد زندگیُ چشیده، کسی که پا به پای هم نفس کشیدین یکباره نفسش قطع بشه و یکباره از زندگی تو از سرنوشت تو رها بشه.....تو رو تنها بذاره و پیکر عزیزش که بارها با آغوش گرمش مماس شدی بره زیر خروار خروار خاک تو بمونی با انبار انبار خاطرات تلخ و شیرینی که باهم داشتین و دود شده و تمام لحظاتی که کنار هم بودینُ قدر دونستین یا نه! .....حقیقتِ تلخِ باورنکردنیِ انکارناپذیر....
ازون شبی که خبرِ رفتن اون آدم رو شنیدم و فردایی که پیکر بی جونش رو روی سنگ غسالخونه دیدم و آخرین دیدار.....دیگ هرگز آدم گذشته نشدم!.....حقیقتا این باور بی منطق که ۱۳ رو به نحسی میگیره گاها درسته...۱۳ سالگی برای من خیلی نحس بود.....من بودمُ باور سخت از دست دادن آدمی که رفتهُ گریه های بی طاقت مادرم برای خواهر زاده ای که یادگار خواهرش بودهُ در آغوش خودش بزرگ شده(مادرم با خواهرزادش سن نزدیک داشتند مثل خواهر بزرگ شدن)!!! و تک دختر خوانده هشت ساله اون آدم که شده بود دلیل زندگیش و ذوق بی نهایتش برای زندگی! زندگی مادرش (خواهر مادرم) رو حین زایمان ازش گرفته بود همسر اولش رو توی ۲۰ سالگی ازش گرفته بود و هدیه ای به اسم فرزند بهش نداده بود و یک بیماری عجیب حالا خودش رو در گذر چند روز از پا درآورده بود!!! حکایت تلخ عجیبی که شبیه افسانه هاس!؛ .....اینکه معلوم نیست چه سرنوشتی قراره برای اون بچه رقم بخوره.....روزگار چی به سرش بیاره و هزار و یک سوالی که ذهنمو درگیر میکرد!...بچه ای که والدین حقیقیشو توی زلزله از دست داده بود و حالا مرگ مادر خوانده عزیزتر از مادر......زندگی به اون بچه و مادرش خیلی سخت گرفت!
بگذریم....!!!
حالا اینکه من با سن کم و قلبِ ضعیف و فکری بازتر و بزرگتر از حدود خودم این درد رو مرور و لمس میکردم باعث شد بیشتر از دیگران آسیب ببینم...درد و احساسی که سرشار بود و قلبی که بی طاقت!!!....
تا یکماه هر اتفاقی از زندگی هر مسیری هر مرحله ای برام با گریه سپری میشد یادآوری چهره بهت زده و باور نکرده معصومِ اون بچه هشت ساله لبخند باقی مونده روی چهره پیکر بی جونی که پر از امید و ایمان بود...؛ پر از ایمان..!!! ایمان قوی و سرشار باعث شده بود با لبخند به پیشواز مرگ بره و این قلبم رو تیکه تیکه میکرد!......
یادآوریش...زمینه شروع بیماری رو برام فراهم میکرد!
ژن نامطلوب غیر فعالی که در دوران بلوغ با شوک و استرس فعال شد و حالا دلیل درد و رنج گاه و بیگاه من بود....! نُه سال گذشت...
من هنوز نمیتونم بپذیرم.....این حقیقت باورناپذیر رو...بقول خواهرم دنیای دیگه ای قطعا وجود داره که همدیگرو دوباره ملاقات میکنیم و به آغوش میکشیم....این جمله رو تکرار میکنم و فقط این جمله گاهی آرومم میکنه.... اما چه درد عمیقی وجود داره در «مرررگ» و چه عشقی وجود داره بین آدم ها...عشق خاموشی که با رفتن! شعله ور میشه....
بی خوابی این شب هایی که میگذشت با مرگ صدها نفر ناشی از تصادف،کرونا،سکته،فقر،سرطان و مرگهای ناگهانی و غریب! و عجیب..!؛طاقتُ ازم گرفت...
مرگ برادر ۳۰ ساله رفیق قدیمیم مرگ رفیق ۳۳ ساله برادرم مرگ پسر ۲۰ ساله ی همسایه و....گذر هزاران چهره ای که خیلی آشنا بود و حالا زیر خروارها خاک رفته بود،از جلوی چشمام...در کمتر از یک هفته.....انگار خاطرات تمام آدمهایی که طی این چند سال رفته بودن توی ذهنم خیلی واضح تداعی میشد....خیلی واضح!؛ و هی دردمو بیشتر میکرد...و بی طاقت تر!....!؛
سه شب تمام نخوابیدم...نمیتونستم!!!...فکر میکردم که چرا مرگ ،باید اونهارو در اوج جوونی از خانوادشون بگیره ، یه جوون با هزار آرزوی نرسیده...هزار سفر نرفته.... و هزار....عشقِ نکرده....!!! با عنوان ناکام از دنیا...فکر میکردم ، گریه میکردم مثل یه نوار چهره هر کدوم از جلوی چشام میگذشت، گاهی حرفایی که ازشون شنیده بودم...و حرفای دیگران رو مرور میکردم و یک احساس خیلی نزدیک....تصویر مرگ رو برام به صفحه میکشید....بیشتر از همیشه بمن نزدیک بود...فکر میکردم،و باز گریه میکردم..اشکام مث بارونی بود که بند نمیومد؛ به هق هق های خفه تبدیل میشد مبادا کسی رو بیدار کنه.... میترسیدم، بیش از حد! میترسیدم و باز گریه میکردم....و هر لحظه با تحکم بخدا تکرار میکردم من_متعلق_به_این_دنیا_نبودم!....قبل بریدن بندِ ناف من باید میرفتم...میمردم!...من متعلق به این دنیای دروغ و نیرنگ و نامرد و ناامن نبودم.....میترسیدم آتیش این معرکه نفس گیر و خانمانسوز دامن عزیزانمو بگیره ، مرگ های پی در پی!!! خودم مهم نبودم...! اما خانوادم....؟!
صدامو خفه کردم و صورت خیسمو با تیشرت تنم پاک کردم....تلاش میکردم نفس نفس هام رو به نفس های عمیق تر و آسوده تر تبدیل کنم شاید تپش و درد قلبم آروم بشه....آروم نمیشد...!...نفسای عمیق که سینمو میسوزوند.....از روی تخت بلند شدم و توی اون تاریکی آروم آروم قدم برمیداشتم که توی شلوغی اتاق به چیزی گیر نکنم و بخورم زمین! خودمو به میز رسوندم از قفسه های میز تحریری (که بابا برام همین زودی هدیه خریده بود)...جعبه داروهارو پیدا کردم نور گوشیُ انداختم روی جعبه و دنبال یه آرامبخش قوی میگشتم ولی جز آلپرازولام چیزی پیدا نکردم یه دونه ازش جدا کردم با دوتا پرانول و یه ضدتهوع و با یه لیوان بزرگ پر از آب سرد قورت دادم...سردی آب احساس خوبی بهم القا کرد.....هدفنم رو روشن کردم و صدای پلی تو میوزیک درومد.....روی گوشام گذاشتم.... پنکه رومیزی رو با شماره ۳ دقیقا روبروی تخت تنظیم کردم.....و دوباره برگشتم سمت تخت....داخل جعبه موسیقی گوشی دنبال چیزی میگشتم که آرومم کنه گشتم و گشتم رسیدم به زیارت عاشورا!؛ و پلی کردم و از حفظ باهاش زمزمه میکردم....هر جمله ای که زمزمه میکردم هر لحظه آرومتر میشدم با ترکیب پرانول و زیارت عاشورا (از علی فانی) قلبم به حالت نسبتا نرمال رسید!!! اما خوابی در کار نبود! و تهوع همچنان ادامه داشت......!؛دقیقه ها پی در پی با سختی و احساسات بد و مزخرف میگذشت...از مرز دقیقه گذشت و به ساعت رسید....چشمم به ساعت خورد ۶/۵ صبح شده بود...مامان داشت جلوی تلویزیون برای خواهرم میوه و صبحانه آماده میکرد تا راهی سر کارش بکنه و بابا درحالی که پاهاش روی هم تلو تلو میخورد چرت زنان جلوی تلویزیون دراز کشیده بود با چهره و موهای ژولیده اومدم توی حال سلام کردم....جوابمو دادن و اولین سوال تونستی بخوابی؟! _نع! حتی یکی دو ساعت؟؛ از سر بی حوصلگی نچ! گفتم و نشستم پای سفره تهوع کاملا اشتهامو کور کرده بود نصف چای و یه کیک دوقلو باز کردم یذره خوردم شیرینی کیک حالمو بهتر کرد اما تهوع اذیتم میکرد....خواهرم دور خونه میدوید که روپوش و اتیکت و کلید کمد و مقنعه و....پیدا کنه مقنعو رو پرتاب کرد طرفم گفت اتو بکش....حرصم گرفت حالم اوکی نبود گفتم خیلی خب ولی ۲۰ تومن طلبم....؛! من برا بابام کاری انجام ندادم....گفت ببند میدم بهت اتو کن که دیرم شده.....صبحانه و میوه و کیک رو تو کیفش بزور جا کردم دادم بهش با مقنعه اتو کشیده دوید رفت مث همیشه گفت من رفتم خدافظ.....گفتیم خدا پشت و پناهت،بسلامتی؛!.....مامانم گفت تو سه چهار شبه نخوابیدی دیوونه میشی اینجوری نمیخای بری دکتر..........گفتم که چی؟! _که یه آمپولی چیزی بزنی بگیری چند ساعت بخوابی چشات مث وزغ شده یه نگاهی بزنی بد نیست....گفتم مامان! تو یه چند روزه بد تیکه میندازیا حواست باشه...! دلت از من پره؛ قضیه چیه؟!....گفت باز گریه کردی آره؟!.....یه نگاه مهربون تو چشام انداخت گفت کاش انقددررر دیوونه نبودی؛ گناه من چی بود تو شدی بچه من نمیدونم! خندم گرفت یه لحظه قورتش دادم عذاب وجدان گرفتم گفتم چمیدونی از دل من؟!....گفت برو دکتر مامان پاشو.....گفتم ۸ رضوانه بیاد میرم پیشش گفت باز رضوانه کیه؟!....گفتم همین دختره جوونه تازه اومده تو درمانگاه پشت خونه....گفت میشناسیش؟! _موندم چی بگم خدا میدونه چند بار رفته بودم و هیچی نگفته بودم به کسی (چونکه درمانگاه تأمین اجتماعی بود هزینه ها رایگانه مث ویزیت و دارو و تزریقات...منم بیمه تامین اجتماعی ام از طرف بابام درمانگاه هم دقیقا خیابون پشت خیابون خونه ما هست)...گفتم آره یبار....پیجشو دارم!؛ اسمش رضوانست...«از اسم رضوان خوشم میاد معنی بهشت میده»
گفت پیش هرکی میری برو فقط برو گفتم بروی چشم الانکه نزدیک ۷ هنوز، ۸ بشه اولین نفر میرم قولِ شرف...گفت باشه آلارم بذار یادت نره....خیلی حق بجانب گفتم اگر آلارم بذارم و خوابم برد چی؟!🧐....با تعجب گفت انقد نخوابیدی، نمیخاد بخوابی یه ساعت دیگ...رو تخت دراز کشیدم تا ساعت ۷/۴۰ بشه بعد آماده بشم....بالاخره شُد؛ یه سرتاپا مشکی پوشیدم با کیف و کفش سفید....دم در خونه ک رسیدم با پای راست خارج شدم و دقیقا مثل همیشه گفتم خدایا به امید تو....مسیرو پیاده قدم زدم هوای اول صبح عالی بود یه نسیم ملایم به صورتم میخورد....سرم که از گریه و حال بد داغ کرده بود یذره خنک تر شد....حس بهتری داشتم آروم آروم قدم میزدم که هم قلبم اذیت نشه هم از هوا لذت ببرم کل مسیری که میرفتم درخت اکالیپتوس بلند داشت و سایه مینداخت...یه درختایی هم هست که میوه های توپ توپی کوچولو تلخ داره ازونا هم بود چنتا....فک میکردم با خودم و داشتم تمام زیبایی هارو با دقت نگاه میکردم...به احتمال یک صدم خودمو برای رفتن هم آماده میکردم نمیدونم دلیل اون همه ضعف روحی و خلا فکری چی بود؛ بخودم اومدم از اینکه انقد خودم رو توی باتلاق مرگ عمدا غرق میکردم از خودم متنفررر شدم...من فرصت و قدرت زندگی داشتم اما یکبار هم درست زندگی نکرده بودم؛ تو چند سال اخیر یکبار سعی نکردم خوشحال باشم از چیزایی که دارم راضی باشم جز وقتایی که کنار پانیا و پویان بودم.....همیشه مثل برج زهرمار همه رو اذیت کردم و عذاب دادم؛ حقیقتا بقول مامانم چه گناهی کرده بودن که من شده بودم ملکه عذابشون؟!
به درمانگاه که رسیدم کارت ملی مو نشون دادم قبلش شماره ملیُ وارد سیستم کرد و بهم قبض و کد داد که برم داخل...از دیدن چهره آروم و محترم خانم دکتر آرامش و اطمینان خاطر گرفتم انگار تموم مهربونی های یه انسان تو چهرش خلاصه میشد سرشو بلند نکرده گفت کد سه رقمی رو بگو کدُ گفتم، سرشو بلند کرد گفتم سلام صبحتون بخیر خانم دکتر گفت عه سلام خانووم خوبی عزیزم؟ اینجا چیکار میکنی؟!..... رنگت هم که پریده خیلی....چشات چرا انقدرر قرمزه؟! سرما خوردی؟! لبخند زدم گفتم نع چیزی نیست فقط حدود ۴۰_۵۰ ساعته که نخوابیدم، مهربون و کشدار گفت عززییزززمم چرا خب؟؛ اتفاقی برات افتاده، خدایی نکرده کسی طوری شده....بغضمُ قورت دادم گفتم نه! خداروشکر کسی چیزی نشده....یکم مضطربم، تهوع دارم و دستمو گذاشتم روی سینم، انگار خیلی بی قراره! درد و فشار سنگینی رو سینمه...فکنم ضربانم بالا هست، یکم با اخم از روی تعجب گفت خوب نیستی که.... فشارمو گرفت گفت هشته! پایینه ؛ چیزی خوردی؛ سرم میزنی؟! پالسُ هم گرفت گفت ۱۰۰ فعلا بالاعه ولی خیلی بد نیست گفتم آره بهتر شده ۴۰ میلیگرم پرانول خوردم دیشب ۱۵۰ بالاتر بود...گفت عزیزم😟....زنگ زد به پرستار و گفت توی ترالی اورژانس آمپول دیازپام موجوده، اورژانسی میخام گفتن نه دیگ دیازپام شارژ نمیشه....گفت اسکازینا، مدازولام هیچی ؟! گفتن نه تلفن قطع کرد رو بمن گفت سرم و آمپول ب۶ (برای تهوعت) رو از داروخونه همینجا بگیر بازم که تنهایی همراهی نداری بگی بمونه سرمتو بزنی..... دیازپام هم قرصشو بخوری من ببینم اوضاع چجوری میشه؟! گفتم هستن ولی خونه، نزدیکه خونمون میگم بیان؛ ادامه داد اگ اگ اگ اثر نکرد آمپول دیازپام ُ روی کاغذ مینویسم از داروخونه بیرون میگیری برات میزنن.....نسخه رو گرفتم با لبخندی چاشنی احترام تشکر کردم خواستم بلند شم بیام بیرون گفت یه لحظه وایستا.....موندم! گفتم بله؟! گفت یه چند لحظه میشینی؟_بله حتما.....ادامه داد چی باعث شده نتونی این همه ساعت بخوابی حتما یه دلیل منطقی و مهم داشته؟! فک نمیکنم دختر بی منطقی باشی قطعا چیزی که اذیتت کرده موضوع بزرگی بوده اگ دوست داری بمن بگو میشنوم؟!.......خجالت کشیدم از اینهمه بی منطقی خجالت کشیدم بگم تمام این روزا برای کسایی گریه میکردم که شاید حتی منو نمیشناختن، برای مرگ کسی که ۹ سااال گذشته....ترس رفتن کسایی که خداروشکر هنوز کنارم هستن...اتفاقی که نیفتاده....ترس از بین رفتن زندگی شیرینی که کنار پدر و مادر و خواهر و برادرم و دو تا فنچ کوچولو دارم! دوباره بغضِ لعنتی.....فقط گفتم میترسم! ولی نمیتونم حرفی بزنم.....انقد معصوم و مظلوم شده بودم....که لبخند پر از آرامشی زد و فقط سکوت کرد؛ با لبخند گفت سرمتو بزن میدونم اذیتت هم میکنه (موضوع تنفر بی نهایت من از انژیوکت هست) ولی بزن امپولا رو هم هر دو عضلانی!!! (با چشمک) لبخند مصنوعی زدم گفتم چشم اوکیه، دوباره گفت سرم بره تو بدنت و امپولاتو بزنی ان شاءالله یواش یواش خوابت میبره من حواسم هست....باشه؟!....از هیچی هم نترس! اگ قرار بود بترسیم چرا ریسک اتفاقات مختلف روزمره رو بدوش میکشیم....برای پیشرفت و توسعه آرامش زندگیمون.......برای موفقیت و....حقیقتا قبول داشتم توی زندگی شخصیم کم ریسک نکرده بودم...ولی ترسِ رفتن برای همیشه موضوع متفاوتی هست...گفتم اهووم،میفهمم....گفتم داروهارو میگیرم میرم خونه با بابام برمیگردم دوست دارم پیاده برم هوا خوبه آرومم میکنه....گفت باشه فقط مراقب باش....اهووم
دوباره آروم آروم برگشتم سمت خونه البته مسیر برگشتون سربالایی بود اذیت شدم یکم خونه که رسیدم نفس نفس میزدم و سینم درد داشت....به مامان بابام گفتم رفتم دکتر و چی شده....بابام گفت با مامانت برو خب...! گفتم نه خودت بیا بهر حال بابام سرحال تره شکر خدا.....مامانم که نمیدونست چرا میگم گفت خب ببر بچه رو زود..... تا آمپولاشو بزنه ، حالش خوب نیست، گفتم نع؛ چیزیم نیست اونقدام....دیگ رفتیم با بابام رسیدیم رفتیم تزریقات داروهارو دست پرستار یه خانوم میانسال داد دلم ریخت یه لحظه دلم خواست بازم گریه کنم بی دلیل یا با دلیل....گفت بیا دنبالم تو اتاق، رفتم....دوتا تخت بود رو یکی که گوشه تر بود دمر خوابیدم...لباسمو یذره پایین آوردم از یطرف....اومد کنار تخت لباسمو بی احتیاط پایینتر آورد جمع شدم تو خودم از خجالت و ترس گفت دیازپام تزریق دردناکی داره....خودتو سفت نگیر و خیلی به تخت نچسبون...پنبه کشید سریع فرو کرد و تندی پمپ کرد...بلندا خیلی بلند گفتم
آااخخخخ....گفت، گفتم که درد داره این...گفتم خودم میدونستم.... پنبه رو محکم فشار داد دوباره گفتم آخخخ....طرف دیگه رو همون طور پایین آورد و دوباره پنبه کشید گفت نفس بکش تقریبا وسط پام فرو کرد گفتم آییی چقد درد دااااره! پمپ که میکرد عصبی تر شدم گفتم ااعههههح...آخخخ...خیلی بی طاقت شده بودم...اومدم بیرون پراون دیدم دوتا زن با دلسوزی نگام میکنن...
ولی چهرمو تو آینه دیدم قشنگ معلوم بود چقد حالم بده و چقد آمپولا درد داشته....گفت سرمتو نمیزنی گفتم نع خواهرم از سر کار برگرده میزنه برام گفت خواهرت؟! گفتم ماما و پرستار مراکزه....برگشتم خونه یه دمنوش گرم خوردم و روی تخت دراز کشیدم یه پتوی نرم کشیدم روم و تمام سعیمو کردم دیگ به هیچ موضوع منفی فکر نکنم رو تخت خودم کاملا راحت بودم باد ملایم پنکه رومیزی به صورتم میخورد و باعث شد آرامش بیشتری بگیرم کمکم خوابم برد....یه خواب پرررر از آرامشش....انگار برای ۶_۷ ساعت کاملا بیهوش بودم...وقتی بیدار شدم خیلی عجیب بود حالم خوب خوب شده بود دیگه به سرم هم نیاز پیدا نکردم.....عصر خواهرم فشارمو گرفت گفت ۹ تقریبا....با سرم اوکی میشه ولی نمیخای بزنی هم مشکلی نیست...یه لیوان شربت زعفرون و خاکشیر بخور به ۱۰ برسه خوبه ....از خدا خواستم و رفتم یه چای شیرین و یه ناهار درست بعد چند روز خوردم با انرژی و حال خوب......
پ.ن ۱ : این خاطره مال ۵_۶ هفته پیش دو هفتست دارم مینویسم و امروز تونستم تموم کنم...
پ.ن ۲ :ازون روز هر روز گاهی به موضوع مرگ و معاد فکر میکنم و تلاش میکنم خودمو متقاعد کنم که مرگ یک حقیقت انکار نکردنی هست و وجود داره برای تک تک ما....و خب منم باید کم کم شروع کنم به ساختن زندگیم،زندگی الان و بعد.....حتی اگ سخت باشه...اگرچه خیلی غیر قابل تصور و باور آدما آسمونی میشن و.....فقط باید همدیگه رو خیلی دوست داشته باشیم و کنار هم خوش بگذرونیم انقد که هیچوقت پشیمون نشیم ازینکه قدر ندونستیم و.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه و ازینکه خوندین پشیمون نشده باشین😅😜
پ.ن ۳: ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست