خاطره یلدا جان
سلام بازم من اومدم اسمم یلداست ۱۴ ساله
این خاطراتی که من براتون تعریف میکنم قدیمیه چون جدیدا نه آمپول زدم و نه چیز دیگه ای..
این خاطره از بخیه زدن کف پای من هست و میخوام براتون تعریف کنم.
خاطره برای سال پیش هست:
داشتم از توی اتاقم میرفتم داخل آشپزخونه که آب بخورم😁
وسط خونه یک بطری شیشه ای آب یخ بود و یه لیوان شیشه ای(من آب یخ دوست ندارم برای همین میرفتم توی آشپزخونه آب بخورم)
پام خورد به بطری،بطری افتاد روی لیوان و هر دو شکستن و منم عقب عقب رفتن روی شیشه ها😱
کف پام اندازه ی یک و نیم بند انگشت پاره شد و فقط خون میومد.
یک پارچه تمیز سفید گذاشتم روش و بستم.
اون روز مامان بزرگ و بابا بزرگ و مامانم خونه بودم پیش من.
(فاصله ی بین خونه ی ما و خونه مامان بزرگم خیلی کمه داییم هم خونه شون همونجاست)
چون که یهو اتفاق افتاد و من شوکه شده بود کلا تعادل خودمو از دست داده بودم نمیتونستم خودمو کنترل کنم.
شدت خون هم خیلی زیاد بود و درد داشت😢
خلاصه زنگ زدیم به داییم و با ماشین اومد دنبال مون و رفتیم بیمارستان.
اولین بیمارستانی که رفتیم گفتن ما اینجا بخیه های عمیق نمیزنیم😐(یعنی چی آخه😐)
رفتیم یه بیمارستان دیگه و چون کف پام بریده بود نمیتونستم راه برم و روی صندلی چرخدار (ویلچر) نشسته بودم.خیلی کیف میداد😂😂
رفتیم داخل دکتره توی پذیرش پای منو دید و گفت برید توی اتاق.رفتیم اتاق و ۳ تا خانم بودن و یه آقا که اونجا کار بخیه رو انجام میدادن.روی تخت به پشت دراز کشیدم که کف پام رو راحت تر بتونن ببینن و راحت بخیه بزنن.خیلی هم می ترسیدم و همونجور اشک می ریختم..
۴ تا بخیه زدن و باند پیچی کردن و رفتیم سوار ماشین شدیم و بازم رفتیم خونه مامان بزرگم😂
اونجا زنداییم بود که بازم خوشحال شدم چونکه واقعا دوسش دارم😍😘
مرسی نظر دادین خیلی خوشحالم کردین😍
،،یلدا،،