سلام اسم من فرهادهست این خاطره مال آمپول خوردن دوستمه روز اول دانشگاه ترم یک بودیم علی همون دوستم با دوست...ش قرار داشت اونم ساعت چهار ما پزشکی میخونیم استادمون یه چهل و پنج دقیقه ای تاخیر داشت حالا اومد کلاس و درس خوندیم اونم نیم ساعت علی یه نقشه کشید که فرار کنیم راستش زیاد حرف میزد علی خودشو زد به اینکه شکمش درد میکنه همراه با گریه چه گریه ایم میکرد رفتم از استاد اجازه گرفتم که ببرمش بیرون همینکه میخواستیم پامونو از در بزاریم بیرون گفت نه نرین بیارش اینجا دوستم تعجب کرده بود گفت یادم نبود درمانگاه بسته ست تا ببریش یه جا دیگه تلف میشه خودم معاینش میکنم رفتیم منم گفتم که این به محرم و نامحرم بودن خیلی اهمیت میده اونم گفت پس بریم این یکی کلاس خالیه وسایل و تجهیزاتم 
داره بعد ازاینکه معاینش کرد گفت مسموم شده بزار حالا آمپولاشو بزنم حالش خوب میشه یه سرمم میزنم رنگ از رخسار علی پرید عین گچ شده بود تو همون کلاس امپولا و سرم موجود بود رفتم یواشکی به استاد گفتم که این از آمپول خیلی میترسه و اجازه نمیده به این راحتیا بهش آمپول بزنن موقع آمپول زدن باید ده نفر بگیرنش استادم درگوشی به من گفت برو چند تا از پسرا رو بیار بگیرنش رفتم دو تا از دوستامونو آوردم 
به زور خوابوندیمش آمپولارو بزنه که گند کار در نیاد سه نفری گرفته بودیمش اونم حالا از ترس آمپولا گریه میکرد همینکه استاد آمپولو زد یه چنان دادی زد که استاد یه کلاس دیگه
اومده بود ببینه چی شده آمپول دومم زد قبل از اینکه آمپول سوم رو بزنه یه نفر زنگ زد به گوشیش چون برنداشتیم رفت رو پیغام گیر دوست دخترش بود با اون چیزایی که گفت ماجرا لو رفت ولی به روی خودمون نیاوردیم استاد اومد آمپول سوم رو زد خیلی بد زد بیچاره تا دو هفته نمی تونست بشینه فک کنم واسه اون کلکی که زده بودیم بهش اینجوری زد بعد هم سرمشو زد علیم هی آخ آخ میکرد بعد از اونم استاد یه بار از علی پرسید دیگه شکمت درد نمیکنه علی هم با استرس گفت نه به خدا