سلام امید وارم که حالتون خوب باشه آرمیتا هستم ۱۴ سالمه از شهر بام های طلایی 
یه خواهر دارم که ۷سال شه و کلاس اول هست
خواننده خاموش هستم و الان تصمیم گرفتم که براتون خاطره بزارم 
دکتر توی خانوادمون نداریم فقط عمم درس خونده و فق لیسانس ریاضی داره و داره دکترا میخونه و معلم هم هست دو روز در هفته توی مدرسه ی من درس میده (معلم ریاضی خودمه) 
دیگه کله مدرسه می دونن که ما عمه و برادر زاده ایم چون باهم میریم مدرسه و زنگ تفریح ها هم بچه ها ی دیگه میان میپرسن با خانم gچه نسبتی داری 
تازه یه بار هم یکی از کلاس هفتم ها اومد پرسید امتحان مون آسونه یا نه فکر میکردن من سوالات رو میدونم   
آخ حواسم نبود بریم سراغ خاطره 
این خاطره درمورد واکسن کرونا بود که ۲۴ مهر زدم 
بریم سراغ خاطره 
صبح از خواب بیدار شدم فکر کنم ساعت ۸ بود صبحانه خوردم آبجیم رو بابام صبح برده بود مدرسه آبجیم  اون اوایل ساعت ۷:۴۵دقیقه می رفت تا ۹:۴۵دقیقه 
بابام هم رفت سرکار ساعت ۹ اومد دنبال من و مامانم که بریم واکسن بزنیم چون بابام واکسن شو زده بود دیروز هم دوز دوم شو زد
رفتیم مرکز سلامت خلوت بود و زود نوبت مون شد اول من واکسن زدم یکم درد داشت در آورد کلا تا دو روز دستم درد میکرد😂
روز اول که زده بودم رفته رفته دردش بیشتر می‌شد بجای اینکه بهتر بشه😂
من کلا از آمپول میترسم و خیلی وقته که آمپول نزدم و اینکه هر بار مریض میشم نمیرم دکتر و مامانم برام دارو میگیره 
پ ن پ  ۱: میدونم خاطرم بی مزه هست و خوشتون نمیاد فقط همینجوری خاطره بزارم (اینکه حوصلم سر رفته هم بی تقصیر هم نبود😂)
پ ن پ ۲: هر سوالی که داشتید توی کامنت ها بپرسید تا جواب بدم 
پ ن پ ۳: من الان باید مدرسه باشم اما سرما خوردم و نمیتونم برم 
پ ن پ ۴:امروز باید برم دکتر که گواهی برای مدرسه بگیرم 
پ ن پ ۵: من کلا انشا م خوب نیست اگه بد بود ببخشید