سلام سلام😅😑🥰
اصلا حال ندارم 😔چون تراز قلم چی ام پایین اومده و داداشم ازم یه جورایی ناراحته هر چی میگم چته جوابمو نمیده و الانم همه خونمون مهمونن دارن سفره جمع میکنن و من دارم خاطره مینویسم😔خب شمارم ناراحت نکنم بریم سراغ خاطره 🥰

ولی اول اول یه بیو بدم برا اونایی که نمیشناسمم 😊آرینا هستم و ۱۳ سالمه و بابام کارش آزداه و زیاد خونه پیداش نمیشه و مامانم خانه داره و داداشام راین ۲۵ سالشه و عرشیا ۱۹ سالشه ❤
خب خاطره:
چند روز بود هی داداش رایان میگف بریم واکسن بزن هی میگفتم کلاس دارم و حال ندارم و سرماخوردگی ریزی دارمو ....
و هی می پیچوندم که روزی از روز ها قرار بود برم قلم چی مشاوره حضوری که مامانم اماده نشسته بود اسنپ زده بود بریم که داداشم از خواب بیدار شد گف مامان کجا
مامانم گف میریم قلم چی 
گف اممم نمیخواد خودم میبرم اسنپ رو کنسل بزن 
مامانم گف اره تو بری بهتره همه چیز رو میفهمی به من توضیح میدی 
گف اوکی میرم حاضر شم 
گفتم داداش جان عمت بدو 
گف عمه زهرا یا عمه مرضیه 
گفتم عمه زهرای افریطت 
گف عهههه 
خلاصه حاضر شد اومد بریم سوار ماشین شدم گف واکسنتو کی میزنی 
گفتم انشالله میزنم 
گف عا باشه 
رسیدیم قلم چی و مشاور یکم حرف زد و اینا که داداش عرشیا اینارو صد بار گفته بود بهم اصلا تاثیر گذار نبود😐😅
بعد گفت خانمم من سخت گیرم 
گفتم عه 
زیر لب گفتم قربون خانمم گفتنت 
پاشدیم اومدیم بیرون داداشم گفت خب من یه کار کوچیک تو سپاه دارم بیا بریم اونو انجام بدیم بیایم 
منم اصکل (دقت کردین همیشه اصکلم میکنن 😭)شدم گفتم باشه رفتیم تو سپاه 
داداشم دستمو گرف یه جور تهاجیمی 
نگاه کردم بهش گف جونم 
گفتم داداش دستم شکست 
گف نترس به تو هیچی نمیشه 
من:😑
رفتیم دیدم نوشته رو بنر محل تزریق واکسن کرونا خواهران 
گفتم داداش این چیه😳
گفت واکسن بزنیم بریم (نمیدونم لامصب کی شناسناممو گرفته بود از مامان )
گفتم من غلط بکنم بیا بریم بابا 
گفت نه بیا بزن بریم 
چشام حسابی پر شد گفتم داداش من فردا میرم بسکتبال هاااا (من میرم بسکتبال و روز های تابستونی روز های فرد و  وقت مدرسه ها فقط پنجشنبه ها میرم)
اونروز چهارشنبه بود 
گفت اره تو برو کی باهات کار داره 
خلاصه تو سپاه کشون کشون  بردم تو و شناسنامم رو گرفتن یه کارت دادن رفتیم پشت پرده 
گفت شالتو بکش سرت سپاه میندازنت تو هااا 
گفتم هیچکاری نمیتونن بکنن شالمو کلا کشیدم پایین 
داداشم:🤬🤬😑
خلاصه تا سرشو از پرده کشید بیرون گف اوه اوه 
گفتم چیه 
گفت هیچ 
سرمو کرد تو بغلش و هی میگف امم تو خانم دکتر شی چجوری میشی وای تو ،تو مانتوی سفید ووش ننه 
که از صدای پا فهمیدم زنه اومد از استرس و ترسی که داشتم شکم داداش رو گاز گرفتم که گف عه چرا اینطوری میکنه 
زنه پنبه کشید دستمو تکون دادم 
و داداشم نگه داشتش و گف تکون بدی تو دستت میشکنه ها زد و تنها چیزی که حس کردم فهمیدم اب یخ کردن تو دستم 
بعد یکم غر زدم 
یه دقیقه طول نکشید تموم شد 
همینجوری شالم سرم نبود هی سربازا رد میشدن 
که یه سرباز پرو از کنارم رد شد گف منیم باجیم حیا (معادل فارسیش :خواهر من حیا )
گفتم داداش اون چی زر زد 
داداشم برگشت گف داداش کاری داری به من بگو میبینی کنارشم به بزرگترش بگو
اونم هیچی نگف رف 
رفتیم خونه تا مامانو دیدم دوباره شروع کردم همش تقصیر توعه اگه خودت باهام میومدی اینطوری نمیشد رایانم در حالت متعجب نگام میکرد
که عرشیا اومد پایین گف بابا تیر خوردی یه واکسن دو سی سی هس دا شلوغش کردی 
رایان گف عرشیا بسه 
که از اونجایی که  من خیلی پروعم نه تب کردم و نه درد بدن کشیدم و نه ...
که ۱۸ آبان دور دومم هس
ممنون که خاطرمو خوندید‌
خدانگهدار