سلام سلام ❤🥰
خیلی وقته خواننده خاموش هستم ولی ولی ولی امروز خاطره میزارم
 اول بریم یه بیو بدم:اسمم آرینا هست و ۱۳ سالمه که بابام شغلش آزاده 👨و مامانم خانه داره 👩و دو تا داداش دارم 👬رایان که ۲۵ سالشه و دانشجوی پزشکیه و عرشیا ۱۹ سالشه و باهاش در کل راحت ترم🙃
 
خب بریم سراغ خاطره : 

شب بود ساعت ۹ اینا خونه کلا ساکت بود و تو خونه من و مامانم تنها بودیم😬
تا اینکه عرشیا اومد و سر و صدا راه انداخت 😒😫
وقتی اومد دستش یه پاکت بود 😍(از هرچیزی که از بیرون بیاد فضولم 😅)
داشت کفشاشو در میاورد که گفتم داداشی 😜
گفت جان دل داداشی ☺️
گفتم تو پاکتیه چیه 🙂
گفت اممم نمیدونم وایسا کفشامو در بیارم بیام ببنیم چیه (😖)
گفتم عرشیا چه طرز صحبته مگه با بچه طرفی 😒
گفت فک میکنی خیلی بزرگی ،بزرگ باشی هم برا من همون کوچولویی هستی که میپریدی بغلم (👶)
که اینو گف محکم پریدم بفلش 😽که اونم بغلم کرد گفت اخ که اگه صد روز استراحت میکردم این همه شارژ نمیشدم😜🥰 که مامانم دعوا کرد بیا پایین کمرش درد میگیره 😡😐
خلاصه اومد تو نزاشتم بره لباس عوض کنه😅 نشوندم رو مبل دیدم وای وای وای🤤 حدس بزنین توش چیع 😫
لواشک وای لواشک با سسش 🤤
گفتم عرشیا کاریم نداری 🤐خندید گف نه 😅گفتم پس من بای🤣 گفت کجا من میام بالا دیگه 😐
(توصیف خونمون تا در داستان بفهمین چی به چیه:
خونمون دو طبقه هس که طبقه پایین اتاق مامان و بابا و پذیرایی و آشپزخونه هس و به طبقه بالا از وسط خونمون یه پله مارپیچی طورد داره که میره بالا و بالا سه تا اتاق هس که برا ما سه تا هس و خونه طور نیستا فقط توش یه راهرو و سه تا اتاق داره )
خب دوییدم بالا و هندزفری رو برداشتم با یه اهنگ توپ نشستم لواشک بخورم🎶🎵
که نمیدونم یع ساعت ای گذشت دیدم یکی اومد🚪 تو چشامو باز کرد لواشک رو گذاشتم زمین و هندزفری رو در اوردم 😐😑
داداش رایان بود(بیمارستان بود) گفت عشق من چطوره 🥰
گفتم داداش تویی، مرسی ،کی اومدی ؟🤣
گفت همین چند لحظه پیش  😶
خلاصه بوس و بغل😘😘
داشت میرفت تا لباساشو عوض کنه 😪لواشک رو جلوم دید گف اوه اوه اوه چه خبره بسه 🤦‍♀️
گفتم چیزی نخوردم🤷‍♀️ تا به ظرف نگاه کردم دیدم بابا نصف ظرف نیس🤦‍♀️🤦‍♀️ از جلوم برداشت برد😭 گذاشت بالای کمدش 😩
گفتم وای نمیتونم صندلی بزارم زیر پام 😊(زبونه دیگه واینمیسته)
گف چرا میتونی جراتشو نداری 😑
من :😏 
خلاصه رفتم اتاق عرشیا مثل همیشه خرخون درس میخوند 😑و گفتم داداش ،رایان لواشکامو گرف 😥گفت خوب زیاد خوردی وایسا صبح میگیریم (که نگرف ونمیدونم چیشد خودمم یادم نمیاد)ازش حالا به زور قبول کردم 😣
بعد چند دقیقه رفتیم شام بخوریم 🍜قرار بود بابا بره تهران🛣 بخاطر این شامو زود خوردیم🕰 که عرشیا گف بابا قبل رفتن کلید باغو بده میخوایم فردا با طاها بریم اونجا درس بخونیم 🏡که بابا گف رفتنی یادم بنداز از جیبم بدم 😉
گف باش 😎
من تازه دو هزاریم افتاده بود 😂
گفتم عرشیا طاهای خودمون داداش فرنوش 🙂
گف اره😶
گفتم داداش مارو هم ببرید 😮😐
گفت نه هوا سرده 🤐
گفتم چیزی نمیشه ببرید دیگه توروخدا 😣😣
رایان گف خب بابا ببرش دیگه بچه اونقدر مونده خونه پوکید ☺️(عاشقتم🥰)
گفتم من بچه نیستم 😑
خلاصه عرشیا گف حالا شامتو بخور ببینیم چی میشه 🤨
خوردیم تموم شد عرشیا کلید هارو از بابا گرف 😑که بابا رو بدرقه کردیم 🤩🥰 میخواستیم بریم بخوابیم که رفتم به فرنوش پیام دادم 😛
من :فرنوش فرنوش🥳
فرنوش: زهر چته 😑
من: خر ،ادم باش 🙂
فرنوش: چشم 😎
من: فردا عرشیا اینا میرن باغ ما 🤐
فرنوش :پس ماهم میریم باهاشون 🤣
من :اوکی 😉
رقتم گفتم عرشیا مارو هم فردا ببرین و بعد کلی التماس قبول کرد 🙏🙏
صبح ساعت ۷ و نیم بیدار کرد😴
پاشو بریم🤗
داداش الان 😯
نه فردا 😑
خو بزار بخوابم 😥
اوکی من میرم تو هم میای 🤔
نهههه وایسا اومدم ،رفتم حموم سر پایی🛀 که عرشیا کلا دعوام کرد 🤦‍♂️سرما میخوری و فلان گفتم بابا چیزی نمیشه 🤦‍♀️و گف میبینیم 🥶وآماده شدم که دو ساعت طول کشید 😕(قسم خورد اگه یه جایی عجله داشته باشه از این به بعد نمی برتم ☹😖)
راه افتادیم و رفتیم فرنوش اینارو برداشتیم 😽
و تا فرنوش سوار ماشین شد پریدیم بغل هم🤪
طاها گف خدا کمکتون کنه چند ساله همدیگرو ندیدین 😒عرشیا گف هفته پیش مگه خونه سویل(دوستم) اینا جمع نبودین 🤐که گفتیم چرا و همگی خندیدیم 🤣
رسیدیم باغ و اونا رفتن تو اتاق و من و فرنوش هم بیرون راه میرفتیم و با دوستای دیگمون تصویری حرف میزدیم 😃
هواهم یکم سرد بود هردو سردمون شد 🥶میخواستیم بریم سویشرتامون رو از ماشین برداریم 😰که فرنوش گف عاااا وایسا وایسا 😳

گفتم وای خدا مرگم بده چی شد چیزیت شد 😵
گف 🤣🤣🤣🤣با اصکل خدا نکنه یه فکری دارم 😩
گفتم زهر ترسیدم 🤬
گف بیا بیبینیم طاقت کی تو سرما بیشتره بازنده برا اونیکه برده بستنی میخره خودشم دوتا 😖
منم اصکل شدم گفتم باشه😞
خلاصه تا ۷ ظهر اونجا بودیم و بدن سویشرت و دندونامون بهم میخورد☹☹

تا طاها از اتاق اومد بیرون که فنچولا بیاین بریم 😉
که من و فرنوش گفتیم ما فنچول نیستیممممم 🤬
عرشیا اومد از اتاق بیرون و داشت درو قفل میکرد گف داداش با وحشیا کاری نداشته باش😞(خدایی ما کجامون وحشیه ) 
سوار ماشین شدیم تو راه بستنی فروشی دیدیم🤤
ازشون خواستیم برامون بستنی بگیرن که خریدن🤩 و من خوردم تموم شد تو ماشین هی خوابم😴 می برد و هر سه تاشون هی به حرفم🤬 میگرفتن که اخر سر فقط اینو فهمیدم فرنوش سرمو گذاشت رو شونش 🥰
چشامو باز کردم دیدم عه رو تختمم 🤣(اگه وقتایی به جز صبح بخوابم بیدار شم روم نمیشه برم داخل جمع و باید یکی بیاد صدام کنه 😐😑)و داشتم آب دهنمو قورت میدادم که گلوم
 سوخت😩 گفتم چیزی نیس اب و نمک قرقره کنم درست میشه (اره جون عمه افریطت)و دوباره چشامو بستم 😞که تقریبا ده دقیقه دیگه یکی در رو باز کرد اومد تو گف جوجوی خسته ی من،😩😑🐥
 زیر چشمی نگاه کردم گفت اصلا نفهمیدم بیداری پاشو کم لوس شو 🤦‍♀️
با صدای بلند گفتم من لوس نمیشم 😖😉
گفت معلومه🤬 گفتم الان میام برو بیام 😐که گفتن من همانا انداختن رو شونش همانا😞 من عین اون فیلما میزدم رو شونش اینم انگار نه انگار خلاصه داشتم فقط جیغ میزدم😐(می ترسیدم خب قدش خیلی بلنده😭 )و پله هارو خیلی خطر ناک میرفت 🗣پایین تا اینکه عرشیا و مامان از آشپزخونه اومدن بیرون 👈👉و مامان گف چه خبرتونه اخه، خونه ای که کلی بچه کوچولو توشه اینهمه سر و صدا نیس توش اه ادم تو خونه سر درد میگیره 😐
که بلافاصله رایان زد تو سرم گف کم صدا کن دیگه 🤫
حالا پایین اومدن منو باشین رایان میاوردم پایین من میترسیدم هی جیغ میزدم 🤕که اخر سر عرشیا اومد کمکم کرد پاشو اورد بالا نشستم رو پاش اومد پایین 😅
رفتیم شام 😊😋
غذا رو خوردنی تو اولین قاشق گلوم سوخت و گفتم آیییییی مامانم گف چی شد گفتم مامان داغه غذا😐(گلوم سوخت)
همه سر سفره زیر چشمی نگام میکردن 🙂که عرشیا یهو گف صبح گفتم نرو حموم 🤬
من😐
رایان صبح حموم رفتی ،رفتی باغ 😱
من نه نه نه یعنی اره فقط ..😰
رایان گف اوکی ،زبونت نگیره 😧
که یه لحظه برق سه فاز گرفتم زدم زیر گریه بابا شاممو زهر کردین😳 همتون نگام میکنید که داشتم میرفتم طبقه بالا در خورد داییم بود درو باز کردم 😓
آمپول داشت اورده بود رایان بزنه 😢
که گف دایی برو تو اتاق مامان اینا بخواب بزنم😕 که مامان گف جعفر توروخدا اتاق من نه بوی الکل میگیره 😫اتاقم حالم بهم میخوره 🤮دایی گف بالا تو یکی از اتاقام رایان گف باشه اومد از کابینت الکل  وپنبه برداشت😢 و رف که رفتم از اتاقم گوشیمو بردارم دیدم دایی اتاق منه😖 (چون اولین اتاق راهرو برا منه )بغض کردم😠 و رفتم پایین که عرشیا گف هان باز چته 🙁گفتم هیچی ☹
دایی اومد پایین گف فعلا خدافیز 😞
مامانم گف کجا میری یه چایی بخور 🙃
داییم گف نه نادیا (دختر داییم)خونه دوستشه میرم دنبالش 😲😬
مامانم گف خیلی خب برو 😓
رفتم اتاقم بوی الکل میومد 🤢خواستم پنجره رو باز کنم گفتم نه اگه باز کنم نمیتونم سرو صدا بندازم 😁
بدون اینکه توجهی به پنجره کنم سرمو از اتاق گرفتم بیرون و داد زدم🗣 من صد بار به شما گفتم به اتاق من بدون اجازه ی من نیاین بدون اجازه ی من نباید کسی بیاد اتاقم اقااااااا رایان صد بار گفتم تو اتاق من آمپول نزن الکل استفاده نکن اتاقم بوی الکل گرفته اه بابا خداااااا 🤬که عرشیا اومد بالا گف بابا چه خبره بیا اتاق من پع صداتو گذاشتی رو سرت😦 گفتم نمیخوام ☹
در اتاقمو بیشتر باز کرد بالش و پتومو برداشت😖 گف بیا چسبید از دستم رفتیم اتاقش که یه تشک داد بهم انداختم زیرم گف بیا رو تخت بخواب😬 گفتم نمیخوام گف هرجور راحتی 🙁
تو گوشی بودم فهمیدم 🤳صدای پا میاد تند گوشیو خاموش کردم چشامو بستم 😜(اگه رایان میدید بیدارم اعصبانی میشد😥 )
اومد در اتاق رو باز کرد 😤به عرشیا گف خوابه 🤔
اونم یه نگاهی به من کرد گف اره خوابید😣
رف منم دوباره گوشیمو برداشتم 🙂که عرشیا گف خاموش کن بخواب😏 گفتم نه نمیخوام😎 بخوابم خوابم نمیاد 😎
که گف گوشیتو بده😏 وگرنه رایان رو صدا میکنم😥😣 و گوشی رو از دستم کشید 🤬و منم از حرص داداشتم زیر پتو کلی حرف میگفتم🤬🤬 که عرشیا رو تخت غش کرده بود از خنده😑 و همونجا خوابم برد😴 که 
صبح بیدار شدم🤩(گوشم یکم درد میکرد ولی قابل تحمل بود😩) دیدم عرشیا داره کتاب میخونه🙃📖 که برگشت سمتم گف سلام جوجه تیغی🦔(آخه من کجام جوجه تیغیه😐😭)گفتم چه ربطی به جوجه تیغی داره😑 گفت عه راس میگی😁 اشتباه شد سلام خرس قطبی🐻 گفتم برو باو حالت خوشه😑 گفت نرو بیا ماچت کنم🥰 بعد رفتم بغلش گفت😁 تو چرا داغی 

گفتم😐 من نه من که داغ نیستم 🤒بعد موضوع رو عوض کردم 🤪گفتم خدایی چرا اذیتم میکنید گف چون تو عشق مایی صدات در نمیاد ادم حوصلش سر میره(😐)
مامانم صدام کرد ارینااااا ای اریناااا پاشو بیا🤗 صبحانتو بخور 😙عرشیا اونو بیدار کن ساعت ۱ هس😑

خلاصه گفتم مامان جونم بیدارم 🥰
رفتم پایین (تو پله ها داشتم گوشمو ماساژ میدادم عین اصکلا🤦‍♀️)
صبحانه رو با بد بختی فقط دو لقمه خوردم😩 که وقتی داشتم چاییمو میخوردم ☕حالم بد شد🤮 دوییدم سمت دستشویی🤮🤭 مامانم پشت من 🤕
درو بستم مامانم هی در می کوبید🚪 ارینا ارینا چی شد خوبی🥰 که با صداش عرشیا اومد 😥😑گف مامان چی شده😶 گف حالش بد شد🤦‍♀️ منم تو داشتم میمردم 🤷‍♀️درو باز کردم دورو برو نگاه کردم😟 افتادم بغل داداشم اونم گرفتم بغلش رو مبل نشست🤒🤕 گف مامان این که داغه🥵 میگم بهش داغی میگه نه 😳وایسا یه لحظه به رایان زنگ بزنم 🥶که داشت منو دراز کرد رو مبل رو پای مامانم و وقتی میخواست بره گفتم نه داداش توروخدا نرو 😭خوب میشم گفت نه خیر😡 دیگه دیدم فایده نداره😵
گفتم ههه رایان شیفته 😂همم رایان بیاد دیگه من نمیزارم🤗 (نگو رایان هفته پیشی به جای همکارش شیفت مونده بود به خاطر اون اونروز به جای رایان برا تلافی مونده😑 )که مامانم گف سرتو بلند کن برم برات بالش و پتو بیارم یکم آش یا سوپ درست کنم برات 🥰
رفت مامانم دو دقیقه ای برگشت 🤗
منم همونجا جلوی تلوزیون نورش میخورد به چشام چشام میسوخت😩 چشامو بستم وخوابم برد😴که صدا های ارومی تو خواب و بیداری میشنیدم😌 
رایان:مامان خیلی داغه ها😟
مامان نمیدونم والا داشت صبحانه میخورد یهو اینجوری شد😔
رایان:عرشیا پنجره رو شب باز نزاشتین😕
عرشیا:نه بابا تو این وقت سرما چه پنجره ای هس 😒
رایان :خیلی خب پس تو باغ سرما خورده 😟
عرشیا:یا ابلفضل باز شروع میشه کولی بازی برا امپول و دارو ها ارینا ی ۱۳ ساله تبدیل به ۲ ساله میشه 😖
که اینو شنیدنی انگار یه شک وارد بدنم کردن و محکم پریدم بالا که چی امپول نه داداش😭😭من نمیزنم 😅😭
رایان:بابا اروم باش فعلا کسی کاری باهات نداره 😂😅
من:حقم ندارین کاری داشته باشین 😤
مامانم :😐🤦‍♀️😔
رایان:میری دکتر یا خودم ببینمت اگه حالت خوب نبود بریم دکتر 😔😓
من :هیچکدوم😭اوه اوهه خدااا کمکم کن😕 (صدای گریم😂توروخدا میبینین چقدر دقیقم)
رایان :اوکی پس خودم درمانت میکنم 😕
تا خواستم چیزی بگم عرشیا گف عشقم پاشو بریم اتاقت دع پاشو دیگه😕 
من:اولا من عشقت نیستم عشقت اونیکه نازشو میکشی برات مهمه  دوما بچه نیستم سوما من اتاق نمیام چهارمن برو به عشقت نازو عشوه بریز😤(حالا خوبه رل مل نداره وگرنه بدبخت میشد😂)
عرشیا:دختر وحشی بی ویتامین 😕(من ویتامین cکم دارم که باعث میشه زود زود مریض شم که اینم اقا سامان باعث شد دیروز از داداشم بپرسم کدوم ویتامینو کم دارم😂قبلش نمی دونستم🙃 )
خلاصه یه جورایی راضی شدم برم اتاقم بعد دو سه دقیقه رایان اومد 🤦‍♀️تبمو گرف وگلومو گوشمو نگاه کرد و دستشو گذاشت رو سینم که گف چند روزه مریضی🙍‍♂️ گفتم همین امروز🙎‍♀️ گف دروغ میگی 😡
گفتم از دیروز صبح 🙆‍♀️
گفت خیلی خب هیچی نمیخواد همه چی دارم خودم نمیخواد دکتر بره ،داروهاشم دارم 🤦‍♀️
مامان گف نمیبریمش دکتر گف نه نمیخواد 🙅‍♂️
با صدای خیلی بلند جوری که گلوی خودم درد گرفت گفتم من هیچی نمیخوام ای خدا🚶‍♀️😭 
داداش عرشیا برداشت بغلش😩(تنها ارزوم اینه که اونقدر بزرگ بشم و وزنم زیاد شه نتونن بردارن بغلشون ولی چیکار کنم بیشتر از این نمیتونم چاق شم نمیشه )بعد ترسیدم تو پله ها گازش بگیرم 🙃گفتم دستشو ول میکنه میوفتم زمین تا رسیدیم پایین پله ها از شونش گاز گرفتم😜 و گفتم بزارتم زمین برخلاف همیشه به جای دعوا بغلم کرد 🥰و گف چیزی نیس عشقم من دیگه نتونستم نه بگم 😕زدم زیر گریه 😭که داداشی من نمیخوام توروخدا ولم کنید😕😌 گفت مشکل ول کردن نیس که مشکل اینه که تو بدنت ویتامینش کمه اگه هم بخوای امپول و قرصا رو نخوری باید بستری شی😕 بیا حالا ببینیم چی میشه😟 برد آشپز خونه دست و صورتمو شست اب داد بهم 🤩🥰
که رایان اومد با زبون خوش گفت  آماده ای 😑😨
من :برا چی من امپول نمیزنما فکر خامه 😩🙃
عرشیا:داداش حالا بزار یه چیز میز بخوره حالا بعد صحبت میکنیم 😒
که اخر حرفش یه نگاه کردم بهش دیدم چشمک زد(😉)
منم تو دلم گفتم اصلا هرجور دوست دارین من بعد نهار فرار میکنم 🙂😌
مامان اومد سفره رو چید و غذا کشید من کل این مدت تو بغل عرشیا بودم😅 و گریه میکردم اونم داش با موهام بازی میکرد😎(یادش بخیر اونوقت موهام بلند بود😭یادش بخیر همین یه هفته پیش😂  )

که رایان صدامون زد رفتیم اونجا هم نشستم بغل عرشیا 😂(من کلا مریض شدنی کودک دو ساله میشم )که رایان گف وای پاشم گوشیمو بزنم😐 شارژ الان آرش (دوستش) زنگ میزنه 🤔(نمیدونم چیکار داشتن)وعرشیا  داشت سوپ دو به خوردم میداد که سوپ من تموم شد گفتم میرم آب بخورم ☺️(ما سر سفره اب نمیاریم چون مامانم میگه سر سفره اب ادمو چاق میکنه  😑)داداشم ولم کرد پاشدم داشتم می دوییدم اتاقم که رایان جلوم گرفت🤐 و دست انداخت دور کمرم گفت کجا با این عجله😮(یعنی سکته زدم هااا)گفتم بابا میرم گوشیمو بیارم 🤨گفت معلوم که عرشیا

با عجله اومد🏃‍♂️ یه نگاهی به حال من و رایان کرد خندید😓 بعد یکم با اخم و ناراحتی گف به من دروغ گفتی باشه😔

گفتم نه نمیخوام داداش رایان با حالت مسخره 🥴که از صداش معلوم بود میخنده گف اخه چی نمیخوای 😬
که گفت ماماننننن 😧
مامانم اومد بلهه🤧
گفت مامان به عرشیا کمک کن نگهش داره رفت🥵 بالا تو دستش هیچی نبود با خیال راحت نشستم تو بغل عرشیا 😩تا اینکه صدای شکستن آمپول رو شنیدم😱 میخواستم فرار کنم🏃‍♀️ عرشیا نزاشت که دستشو گاز گرفتم 🤦‍♀️گف اییییی چرا وحشی میشی🚶‍♀️ که مامانم یکم به عرشیا کمک کرد رو پای عرشیا دمرم کردن🙆‍♀️ و عرشیا پاهاشو محکم به هم چسبونده بود جوری که احساس میکردم پاهام دارن قطع میشن 😐که رایان اومد پنبه رو میکشید محکم جیغ زدم و سفت شدم 😰که گفته عه چرا اینطوری میکنی😕 شل کن مامانم از کمرم چسبیده بود 😓گفتم مامان برههه😭(خودمم هر چقدر فک میکنم نمیدونم چه فازی داشتم😅 )
مامانم رف اشپز خونه و داداشم گف بهانه دیگه ای نداری😊 گفتم چرا دستشویی دارم😎 میخوام برم دستشویی گف اشکال نداره بعد امپولا میری😮 گفتم نه نمیخوام میخوام الان برم 😑گفت عرشیا برش گردون این اینجوری بره تا شب کار داریم 😐عرشیا گف ببخشید 😫اجی برم گردوند رو پاش سرشو گذاشت رو کمرم 🤐
رایان پنبه کشید و باز سفت شدم 😁عرشیا گف اممم چیزه بسکتبال رفتنتم فک کنم کنسل بشه تا گفتم نه 😩و یکم شل شدم رایان زد 😕😭که جیغ فرا بنفشی کشیدم ایییییییی ایییییییی رایان زنت بمیره خیلی بیشعوری خیلی کثافتی و...( فوش های دیگه که اینجا گفتنی نیس)😊
بعدش عرشیا گفت خب دیگه تموم شد برای یدونه این همه کولی بازی دار اوردی🤥 که من کاملا شل شدم 🤧همین که شل شدم رایان پنبه کشیدن و زدن امپولش یکی بود😭 محکم جیغ زدم اییییییی خدا اییییی بسه توروخدا داداش بسه اییی بکشتتون خدا من چرا بد بختم خدااا اونو در اورد🙁🥺 و گفت ببین سفت کنی چلاق میشی ها لنگ راه میری😨 
گفتم باشه 😳
که باز ناخداگاه سفت شدم 🥵که با حرکاتی یکم شلم کرد🥴 رایان و دوباره زد 😠که بازم جیغ و داد بود هر چقدر خواستم صدا نکنم نشد 🥵و محکم تر داد میزدم 🗣و عرشیا هی کمرمو ماساژ میداد💆‍♀️ و میگف تمومه یه لحظه و تموم شد 🚶‍♀️
بعد گفت عرشیا بلندش کن بزار استراحت کنه😥 یکم اونیکی رو بزنم 😓
عرشیا بلندم کرد و بوسم کرد 🥰که هی حرف میزد باهام منم هق هق میکردم فقط 😑
بعد ۵ دقیقه گذشت و رایان دوباره اومد گفت خوب استراحت بسه برگرد 😑این یدونه هم تموم شه من باید برم بیرون 🤨🤔
عرشیا دوباره گفت ابجی دورت بگردم برگرد بدو بلکه ماهم باهم رفتیم بیرون 🤔😙😚
باز دوباره دمرم کرد😐 و شلوارمو داد پایین 😥و دوباره الکل لعنتی بد بو رو زد و امپولو زد که پام داغ کرد انگار روغن داغ کرده بود تو پام 😩که فهمیدم اون امپول لعنتی هس که رایان بعضی وقتا به دام میندازه منو و اون امپول لعنتی رو میزنه 😕😟
داد زدم رایان واقعا خیلی خری 😌تواصلا خود خری دروغگو تو برا سرما خوردگیم دارو تزریق میکنی 😫یا گیرم انداختی بیشعور بی لیاقت تو اصلا لیاقت منو داری ایییییی عرشیا بگو در بیاره پام فلج شد اخخخ 😂🤣😁
رایان گف بابا چقدر غر میزنی تموم شد دااا 😐🤨
گفتم خره اگه به ت هم اینو میزدن همین کارو میکردی 😆😭☹
گف عه هی چیزی نمیگم هی ادامه میدی😡
قیاقه من😕😒🥴
بعد داداش عرشیا دهنمو گرف گف بسه 🤭
رایان رف حاضر شه بره بیرون که منم که داشتم همچنان گریه میکردم 😭😭عرشیا گف جوجوی من🐥 ،فسقلی پاشو حاضر شو ما هم باهم بریم بیرون 🥰تا اینو گف از بغلش پریدم پایین😊 گفتم نهههه چشم و صورتم باد کرده 🤣باید دو ساعت اینا وایسی گف باشه پس من میرم بخوابم😴 تموم شدی صدام کن 😕
رفتم یخ گذاشتم رو صورتم بادش بخوابه🥶 و موهامو بافتم بعد دیدم شل شد 😞رفتم داداشمو بیدار کردم😂 گفتم موهامو بباف 😐(خدایی خیلی قشنگ میبافه😙)(اونوقت موهام بلند بود😭😭😭)
گفت باشه برگرد ☺️
گفتم ای وای برسم یادم رف 🤦‍♀️
گف بدو برو بیار 🚶‍♂️

گفتم باشه 😊
داشت موهامو برس میکردگفت کاش یکم از موهاتو کوتا کنی 😇
گفتم نه خیر 😡
گف خیلی خب کاریت ندارم 😬😬
بافت و رفتم حاضر شدم و رفتیم بیرون 😁
رفتیم کافه و چند تا عکس جیگر گرفتیم باهم 😊🤩
بعد رفتیم خونه وای یعنی مزاحم که میگن به ما میگن دیدیم مامان و بابا باهم نشستن چای و تخمه و شیرنی و ... دارن به فیلم نگاه میکنن😎 اونم چه فیلمی 😐اونقدر صدای تلوزیون بالا بود صدای کلیدم نشنیدن و عرشیا چشامو گرفت 🙈و هدایتم کرد بالا یعنی از خنده مرده بودم🤣 و صدای عرشیا رو میشنیدم😁 که میگف به به مزاحمتون نشیم😑 که بابا گف گم شو بالا😡 عرشیا گف نه بابا کی جرات کنه این صحنه رو بهم بریزه 🤭من الان میرم زنگ بزنم رایان بگم تا ساعت ۱۲ نیا خونه😅

که بابام نمیدونم چی پرت کرد😡 گف اقا من بای بای🤠 اومد دید تو پله پخش زمین🤣 از خنده 🤣
جوری که داشت خندشو جمع میکرد😄 گف عه این ادا ها چیه پاشو برو اتاقت درس بخون 😐😎
بعد رایان اومد من همچیو گفتم🤙 عرشیا داشت فقط نگام می کرد😐 حرفم تموم  شد😊 رایان زد پس گردنم گف گودزیلا درس بخون 😐به اونا توجه نکن 🙈که از اتاق عرشیا اومدم بیرون در و بستم 👧دو سه دقیقه وایستادم دیدم دوتایی غش میکنن😼 از خنده و رفتم گفتم خر خودتونین 😁(زبونه دیگه😁)و الفرار دوییدم اتاقم🤭

مامان شام صدامون کرد 🥘و من مگه زبونم وایمیسته 🤭😐
مامان خوش گذشت😁 بابام یه جور گف بسه سکته کردم 😥
بعد شامم یه امپول داشتم که باز به زور عرشیا خوابوند😣 رو پاش ولی برای اینکه گریه نکنم جوری دستمو گاز گرفته بودم😕 کبود کبود بود 😭که رایان و بابام دعوا کردن😠😖😞 و قرص رو که نمیخوردم🙁 رایان تو آب حل کرد😶 و با قاشق به خوردم داد🤬 و شربتم خوابوند زمین🥵 و شربتو با سرنگ تو دهنم فشار داد 😡بعد فوتم کرد😲 مجبوری قورت دادم😓 و باهاش قهر کردم 😤و باباو رایانم هم قهر کردن🤦‍♀️ که دستمو گاز گرفتم دو سه روزه باهام آشتی کردن 🤦‍♀️😓😅
ممنون که خاطره منو خوندید 😙🥰
فقط بچه هایی که تو کانال باهاشون چت کردم😑 میدونن که اینو ۵ بار تایپ کردم و یه اتفاقی افتاده پاک شده 😥
ببخشید طولانی شد میخواستم با جزئیات باشه 🥰
و امروز اگه عصبی نبودم اینو نمی نوشتم 😐
عمم از دیروز شب با شوهر و پسر چندشش خونمونه با زبان بی زبانی هم میگی پاشین برین نمیفهمه 😐😑
خدا نگهدار🥰🥰