خاطره آنیسا جان
سیلامم چطورین؟چه خبر؟
آنیسامم😂
این خاطره برمیگرده ب 15 سالگیم ک داداشم تازه تزریقات از مامانم یاد گرفته بود چون قهرمان کاراته هم هست و بود زورش ب من میرسید(خدمم کاراته کارم هردومون زورمون بهم میرسع)😂
ی روز از باشگاه اومدم خونه بدنم کلی عرقص کرده بود زمستون بود هواهم بارونی منم لباس کاراته تنم بود زیر لباس تیشرت نداشتم کاپشنم نپوشیدم خلاصه اومدم خونه خستع بودم رفتم تواتاقم خوابیدم بعد چن ساعت ک بیدارشدم بدنم درد میکرد سر دردم ک از قبل داشتم بدترم شده بود
رفتم از اتاقم بیرون مامانم خونه ولی داداشم مثل همیشه معلوم نی کجا بود
منم تو اون سنم هنومامانم بهم امپول نزده بود
رفتم ب مامانم گفتم معاینم کرد یکی امپول نوشت نمد چی بود ولی خیلی بعدش اروم شددردم واسم نوشت ت دفترچم رفت گرفت توهمین حال ک رف داداشم پیداش شد اومد خونه منم غم گرفته بودم
آروین:خشگله چته غم داره چشات
من:گمشو عه
آروین:دستاتوبازکن بیام ت بعلت گمشم
من:برو ت بغل رلت گمشو
آروین:بروبابا
من:نمیرم باباتم نیستم بابامم نیستی
داشتم حرف میزدیم ک مامانم اومد یدونه امپول بود اروم ب داداشم گفتم
من:آروین میشه بگی مامان نزنه؟
اروین:چرا
من:نمیدونم دوست ندارم
آروین:باشه خدم میزنم
رفتم تو اتاق آروین با مامان حرف زد بعد ده دقیق اومد تو اتاقم با امپول
آروین:بخواب
من:دردداره؟🥺
آروین:نه فک نکنم
هیچی نگفدم دراز کشیدم شلوارمم خدم یکم دادم پایین پنبه کشید سوزنو فرو کرد
درد نداشت وسطاش خندم گرفته بود😂
امپول کشید بیرون پنبه رو فشارداد شلوارمم داد بالا
آروین:درد نداش؟😂
من:نه
دگ بوس کردیم همو تموم شد شبشم بهتربودم
اینم از خاطرم
1:بچهادعاکنید مسابقه کاراته دارم دی ماه تو تهران اگ ببرم فیکس میشم میرم اردوی تیم ملی دعاکنین برنده بشم دوستون دارم🥺🤍
2:مواظب خدتون باشید🙂🤍
خیلی دوستون دارم خدافز.