خاطره مهناز جان
بسم الله الرحمن الرحیم
باسلام بنده مهنازاهوازے هستم امدم بایه خاطره ے دیگه ازواکسن زدن کروناے من.
خب من چندتاخاطره گذاشتم فقط یکے اش آپ شد
ان شاء الله اینم آپ بشه
من همون دخترشهرملاثانے 13ساله هستم.
خب همه هم دیگه مطلع هستیدواکسن زدن 12سال به بالاخیلے وقته شروع شده من 25مهرصبح ساعت8باصداے مادرم ازخواب بیدارشدم
مامانم:مهنازمگه نمیخواے امروزواکسن بزنی؟
من: اره اماالان بزاریدبخوابم وقت هست
(البته اشاره کنم من شبش دیرخوابیدم به خاطرهمین خسته بودم وگرنه من همیشه 4ونیم بیدارمیشم)
مامانم:ببین مهنازمن ساعت9هیچ جانمیرم محمدحسین (برادرم کلاس اوله)کلاس انلاین داره خودت هم خوب میدونے که نمیتونم جایے برم
من:باشه الان بلندمیشم فقط مامان میخوام برم حموم چون بعدواکسن بده برم
مامان:همون که گفتم تا8ونیم بایداماده باشی.
من:باش
سریع یه دوش 5دقیقه اے گرفتم لباس هامواتوکشیدم البته خیلے باعجله چادرم هم اتوکشیدم وقتے اماده شدم یه سیب هم برداشتم چون وقت نبودصبحونه بخورم مامانم هم دم دردادمیزدمهنازبیااااازساعت8ونیم هم گذشت بدووو
گفتم چشم وباعجله دویدم تابه مامانم رسیدم
باقدم هاے بلندراه میرفت منم دنبالش
خداروشکربهداشت نزدیڪ خونمونه یعنے ازدم درهم میشه اونجارودید.
واردکه شدیم مراجعین:یه دختر6ماهه واسه واکسن ویه بچه که انگارفقط 2-3ماه به دنیاامده
مامانم شناسنامه ام رودادبه منشے ونشستیم منتظر
من بادختر6ماهه صمیمے شدم طورے که مامانش اونوگذاشت بغلم.
مامانم رودیدم نگران به ساعت نگاه میکنه
گفتم مامان بریدخودم میمونم شمابه منشے بگووبرو
مامانم هم ازخداخواسته سریع به منشے گفت ورفت
راستش وبخواین من خیلے خوشحال شدم😄چون توتزریقات من دوست ندارم کسے ازخانواده ام باشه
نمیدونم چرانه تودردنه توترس اصلادوست ندارم خانواده ام منوببین
وقتے مامانم رفت بادختره بازے میکردم که متوجه شدم یه آقایے تازه واردشده واکسن زدورفت دیدم ساعت هم9:10به خانمه گفتم شماازکے امدین؟گفت من اوین نفرامدم
درحالے که دختره توبغلم بود😃بلندشدم ورفتم سمت منشی
یکمے صداموبلندکردم وگفتم خانممم ماسه ساعت منتظریم تازه یه آقاامدبدون نوبت براش زدین براے ماکه سه ساعت منتظریم چی؟
منشے گفت باشه خب شناسنامتون کو؟
گفتم جلوچشمتون
بعدازحدود3دقیقه اسمم وگفتن 😍تاحرف نزنیم که ماروردنمیکنن .صندلے روجایے جلوے درگذاشته بودندهمه مراجعین میتونن منوببینن
چون ازبین مراجعین مردوپسربود
به پرستاره گفتم پشت برده بزنم که قبول کرد
وگفت اماده شیدتابیام
منم زیپ چادرموبازکردم
دکمه هاے مانتوم هم همینطور
ساقه دست هم پوشیده بودم تااینکه صداے امدن کسے روشنیدم
پرستاره بودکه داشت باتلفن صحبت میکرد
وهمانطورکه صحبت میکردپنبه میکشیدروبازوم
واے سردے پنبه....
استرس....
خواستم بهش بگم قطع کنه حواس اش پرت نشه😂
امادیگه یه احساس کردم یه مدادے بابازوم برخوردکردزودوافتاد.
پرستاره گفت به سلامت ورفت😨دردنداشت که؟😂
تشکرکردم وبااینکه هنوزباتلفن بودگفت خواهش میکنم.
لباس هامودرست کردم امدم بیرون همه اینطور:😲بهم نگاه میکردندکه کے زدم؟
مادردختره 6ماهه گفت واقعازدی؟گفتم اره 😌
گفت اها
بعدشناسنامه ام وکارت واکسنم روبرداشتم ازمادردختره خداحافظے کردم وبرگشتم خونه
وقتے برگشتم بابام امدخونه
باتعجب گفتم مگه نبایدسرکارباشید؟
گفت اره واکسن زدیم
گفتم واقعا؟مگه نمیگفتے عوارض داره و....
😂گفت اره خب ماجلسه داشتیم توبهداشت من به خانم....گفتم که اقای....معاون ....واکسن نزدند
بعداقای....گفت اقاے اهوازے هم واکسن نزدند
وخانم....گفت تانزنیدنمیزارم بریدبیرون
وبراے هردومون زد
گفتم منم زدم😃گفت واقعا؟
گفتم اره😄
وهردومون باهم هم دردشدیم درتب بعدازتزریق
اماخب زودخوب شدیم خداروشکر
وپایان خاطره
سوالے بوددرخدمتم😄