خاطره ترنم جان
سلام وقتتون بخیر .
من از خیلی سال های پیش خواننده ی خاموش وب بودم.
از همون روزایی که وبلاگ خاطرات پرستاری تازه تاسیس بود😁
اسمم ترنم و دانشجوی روانشناسی
من فوبیای شدید تزریق دارم
بچه های روانشناسی بهتر میدونن رد شدن از فوبی گرید A چه قدر سخت و زمانبره .
من بارها و بارها تلاش کردم با جلسه های روان درمانی فوبیام رو درمان کنم اما موفقیتی حاصل نشد.
امشب اومدم یکی از جدیدترین خاطره هام رو واستون تعریف کنم .
من تا آخرین لحظه ای که شرایط بیماریم حاد و آسیب زننده نشده تن به دکتر رفتن نمیدم.
یعنی وقتی میرم دکتر که کار از کار گذشته ولی خب نمیتونم ، چاره چیه!
۴ روزِ که شکمم خیلی درد میکنه
یه درد گنگی دارم که نمی تونم تشخیص بدم دقیقا کجای شکمم درد میکنه.
دردش اصلا قطع نمیشه یه درد مزمنِ کلافه کننده داره که هر چندوقت یه بار یه تیر خیلی بد میکشه که آه از نهادم بلند میشه.
هربارم یه قسمت از شکمم تیر میکشه.
یه بار دور نافم یه بار سمت چپ شکمم ، یه بار زیر شکمم و ...
روز اولی که دردش شروع شده بود تحمل کردم
خودم رو بستم به خوردن دمنوش های آرامبخش و ریلکس کننده شاید دردش یه کم آروم شه.
اما فایده نداشت چون حالت تهوع داشتم و عملا چیز زیادی از دمنوش ها رو معدم نگه نمیداشت!
خیلی درد داشتم و وقتی تیر میکشید به قدری عرق میکردم یهو که باور کردنی نبود.
توی ۵ دقیقه تموم لباسم از شدت عرق خیس میشد اینقدر که حتما باید عوضش میکردم
و انگار یه لیوان اب ریختن روی صورتم
در اون حد عرق میکردم و دونه های عرق از صورت و بدنم می ریخت.
روز اول رو با هر بدبختی بود گذروندم
فکر میکردم کرونا گرفتم به خاطر محل کارم حس میکردم شاید آلوده بوده و باعث انتقال ویروس شده.
یکی از دوستانم پزشکی هسته ای میخونه و چند هفته ای هست که توی مرکز واکسیناسیون مشغول به فعالیته.
بهش پیام دادم گفتم فاطمه فکر میکنم کرونا گرفتم چیکار کنم حالا.
گفتم پاشو بیا مرکز ازت تست بگیرم.
گفتم نه اصلا نمیتونم تا اون جا بیام و ضمن این که می ترسم تو که میدونی !
گفت آره عزیزدلم ولی الان درست ترین کار اینه که بیای مرکز و من ازت تست بگیرم .
قول میدم خودم فقط تست بگیرم و نذارم اذیت شی.
گفتم اتاق هاتون شلوغه؟
گفت آره ... اما نگران نباش میریم توی اتاق خودم.
گفتم فاطمه ....
گفت جانم
گفتم ... اخه ... چیزه .... میدونی .... لباست ... !
از پشت تلفن اروم خندید گفت خیلی خب روپوش نمی پوشم فقط پاشو بیا.
با اکراه و غرغر حاضر شدم.
من چون محل کارم شهر دیگه ایه و به خاطر شرایط مطلوب شغلی ریسک زندگی مستقل رو قبول کردم و توی شهری که هستم با یه نفر دیگه خونه گرفتم.
که اون هم خونه ام هم نبود و رفته بود شهرشون و من تنها بودم.
خلاصه به سختی حاضر شدم اسنپ گرفتم
و قبل از این که برسه باهاش تماس گرفتم
و اطلاع دادم که مشکوک به کرونا هستم اگر شرایط خاص دارن یا مشکلی دارن لغو کنن که من شرمندشون نشم .
گفتن نه خانوم مشکلی نیست.ممنون ک اطلاع دادین خیلی ها نمیگن و می یان سوار میشن .
یه لباس راحت پوشیدم که کش شلوارش به شکمم فشار نیاره.
خیلی درد داشت و اصلا نمی تونستم فشار رو روی شکمم تحمل کنم
ضمن این که یه حالت اسپاسم رو زیر شکمم احساس میکردم که نمیتونستم پاهام رو خوب صاف کنم دردم بیشتر میشد.
خلاصه لباسامو پوشیدم و چادرمو برداشتم و سر کردم دوتا ماسک زدم و رفتم پایین و سوار ماشین شدم.
قبل از این که برسم به فاطمه پیام دادم من توی راهم و دارم می یام.
گفت بیا عزیزم منتظرتم. تو سالن اصلی نرو
از در پشتی بیا و بیا تو اتاقم که اذیت نشی.
تقریبا نیم ساعت تو راه بودم و با هر دست اندازی که ماشین رد میکرد و تکون میخورد من یه دور از درد می مردم و برمیگشتم.
رسیدیم خواستم از ماشین پیاده شم دیدم اسپاسمم خیلی شدید تر شده و اصلا نمیتونم پامو صاف کنم که راه برم.
به فاطمه پیام دادم و شرایطمو بهش گفتم
خیلی سریع خودشو بهم رسوند.
با تعجب و نگرانی نگام کرد و بعدش با یه لبخند پهن با حالت صورتی که سعی داشت نگرانی رو مخفی کنه و فان باشه که نترسم بهم سلام کرد و گفت
می بینم که ستاره سهیل به تور ما افتاده😍😂
گفتم لوس نشو میدونی که خیلی دلم واست تنگ شده بود اما خیلی درگیر بودم و نمیشد بیام ببینمت.
گفت باشه بعدا حسابتو می رسم فعلا دستتو بده به من و سعی کن اروم پیاده شی.
هرکاری میکردم نمی تونستم پامو بلند کنم و بذارم روی زمین و پیاده شم
درد می پیچید تو شکمم و جیغمو در می یاورد.
فاطمه گفت : عزیزدلم قربونت برم نگران نباش باشه؟
یه کوچولو دردو تحمل کن تا بتونم کمکت کنم ببرمت توی اتاقم باشه؟
دستتو بنداز دور کمر من و فقط لحظه تحمل کن .
گفتم باشه
خودش اومد اروم پاهامو گرفت و بلند کرد تا از ماشین خارج کنه.
از شدت درد همین جوری عرق می ریختم.
پای چپمو که گرفت که بلندش کنه و بذاره رو زمین دیگه نتونستم تحمل کنم اشکم در اومد و با یه جیغ کوتاه گفتم آخ فاطمه ...
گفت جانم ، جاانم عزیزم تموم شد هیچی نیست تموم شد
نفس بکش
نفس عمییییق
آفرین
تموم
به من تکیه بده و اروم اروم بیا بریم.
یه دستشو انداخت زیر بغلم و تکیه گاه کرد و گفت وزنت رو بنداز روی من
و با اون یکی دستش دستمو گرفت که تعادلم حفظ بشه و نخورم زمین.
به سختی مسیر رو باهم رفتیم.
و من فقط داشتم دعا به جون کسی میکردم که ساختمون رو ساخته و اتاق فاطمه پله نداره .
رفتیم داخل اتاقش
چادرمو در اورد
یه دستمال کاغذ بهم داد گفت عرقتو پاک کن خیس عرق شدی دختر.
دستمال رو ازش گرفتم و تشکر کردم و صورت خیس از عرقم رو پاک کردم.
کولر اتاق رو خاموش کرد و گفت با این حجم از عرقی که کردی و خیسی لباست الان سرمام بهت بزنه دیگه باید باهات خدافظی کنیم ( با شوخی و خنده )
یه کم خندیدم
اسپریم رو از داخل کیفم در اوردم و دو پاف زدم ( من آسم دارم )
یه کم نفسم جا اومد و دیگه تیرِ شدید نمی کشید دلم.
فاطمه گفت : بهتری الان؟ آب بیارم واست بخوری؟
گفتم نه خوبم عزیزم.
گفت خیلی خب بذار یه فشار ازت بگیرم ببینم وضعیتت چه جوریه
من مسئولیت قبول نمیکنم ها بیوفتی رو دستم از الان بگم 😂
گفتم خیلی خب فقط هرکاری میکنی زود تمومش کن.
گفت چرا؟ استرس داری؟ چیزی اذیتت میکنه؟
گفتم بوی الکل می یاد
رفت از توی کیفش یه عطر در اورد گفت اینو بگیر زیر بینیت و یه کمم بزن پشت لبت که مشامت رو پرکنه.
کاری که گفت رو کردم و واقعا اروم تر شدم.اومد نشست کنارم دستمو گرفت و آستینمو زد بالا.
گفت دختر تو که یخ کردی
فقط نگاش کردم و با خنده شونه هامو انداختم بالا.
دستگاه فشار رو بست به دستم و فشارم رو گرفت
گفت فشارت پایینه اما نه خیلی نیازی به سرم نداری اگر نمیخوای ، فقط ضربان قلبت خیلی بالاست .
رو تخت دراز بکش و پاهاتو بزن به دیوار تا من برم واست میوه بیارم با نمک زیاد بخوری یه کم فشار بیاد بالا
سعی کن ریلکس کنی و دم بازدم شکمی انجام بدی تا اروم شی و ضربانت بیاد پایین.
یه قرصم بهم داد و رفت.
رفتم روی تخت دراز کشیدم کفاشمو در اوردم و پاهام رو زدم به دیوار.
فاطمه اومد یه بشقاب میوه با نمک فراوان اورد و گفت کم کم بخور اینو
گفتم حالت تهوع دارم
گفت اشکال نداره حتی اگر بالا اوردی بازم بخور فشارت باید بیاد بالا.
چندتا اسلایس خوردم که احساس کردم دارم بالا می یارم و دیگه نخوردم.
حالمم بهتر شده بود .
فاطمه بازم اومد و فشارمو گرفت.
گفت خوبه بهتر شده واسه تویی که همیشه فشار پایینی قابل قبوله.
گفتم فاطمه زودتر تستو بگیر من برم. درد داره؟
گفت خیلی خب ... نمیگم درد نداره اما اگر حواست به من باشه و گوش بدی که چی میگم و اجراش کنی دردش خیلی کمه.
گفتم باشه
رفت کیت ازمایشو اورد
و اون میله ی کذایی درازی که قرار بود باهاش تست بگیر.
اصلا از دیدنش هم وحشت کردم
این یعنی قرار بود بره داخل بینی من؟
وای نه ...
فاطمه فهمیداسترس گرفتم
اومد سرمو اورد بالاتر و گفت یه کم سرتو ببر عقب وچشماتو ببند
کاری ک گفت رو انجام دادم
چشمامو بستم اما اینقدر استرس داشتم که یهو چشمامو باز کردم
دیدم با اون لوله ی دراز وایساده بالا سرم
تا چشمامو باز کردم گفن عه عه عه ترنم گفتم چشماتو ببند.
ببیند ببینم
چشماتو ببین
نفس عمیق بکش و ریلکس کن.
چشمامو بستم
که ورود میله رو به بینیم احساس کردم
گفتم اخ
گفت جانم یه کم تحمل کن
دست ازاد منو بگیر و هروقت دردت اومد محکم فشار بده اما سرتو اصلا تکون نده.
گفتم باشه و دستشو گرفتم.
دستام می لرزید.
یهو لوله رو کامل فرو کرد تو بینیم
خیلییییی حس بدی بودی
قشنگ اشک تو چشمام جمع شد
گفتم آخخخ
گفت جونم جونم عزیزم جونم الان تموم میشه یه ذره تحمل کن. دستمو فشار بده اروم اروم ...
تا ۵ بشماریم باهم تمومه
و من اشکام اروم و بی صدا می ریخت
خودش شروع کرد با صدای بلند شمردن که حواسم رو پرت کنه
تا ۴ شمرد و لوله رو در اورد و گذاشت داخل کیت
یه دستمال از روی میز برداشت و گفت تموم شد عزیزم اشکاتو پاک کن.
هنوز تو بینیم احساس درد داشتم
اشکامو پاک کردم و سعی کردم شرایط رو کنترل کنم.
فاطمه گفت ترنم جان شبنم ( هم خونه ایم ) هست؟
گفتم نه
گفت تنهایی ؟
گفتم اره کسی نیست ...
گفت از دست تو.
خیلی خب الان برات ماشین میگیرم برو خونه جواب ازمایشت رو هم برات پیامک میکنم
کارم که تموم شد می یام بهت سر میزنم
فقط مواظبت کن و حتما یه چیزی بخور
حتی اگر شکمت درد مبکنه سعی کن سردیجات نخوری ولی حتما یه چیزی بخور
حتما از کیسه آبگرم استفاده کن و کمپرس کن تا دردت یه کم اروم بگیره
گفتم باشه جانم، ممنونم ازت خیلی زحمتت دادم
گفت چه زحمتی عزیزم
ماشین رسید و باز کمکم کرد سوار شم و به راننده سپرد حواسش بم باشه و گفت برو به سلامت عزیزم چیزایی گفتم یادت نره برو به امان حدا.
براش دست تکون دادم و گفنم تک بیشتر مواظب باشه عزیزدلم.
و ماشین راه افتاد
رسیدم خونه و به هر سختی بود رفتم بالا و باهمون لباسای بیرون خودمو پرت کردم رو تخت و دراز کشیدم.اصلا یادم نیست کی خوابم برد اینقدر درد داشتم که هیچی رو نمی فهمیدم.
فقط با احساس شدید درد دور نافم که خیلی تیر میکشید بیدار شدم.
لباسم خیس عرق بود.
چند لحظه فقط از درد به خودم می پیچیدم و سرمو تو بالشم فرو میبردم و اشک می ریختم.
تا وقتی تیر کشیدنش تموم شد به هر سختی بود پاشدم یه تاپ از توی کشو برداشتم و رفتم حموم
وانو پر از آب گرم کردم و نشستم توش و سعی کردم اروم و دورانی شکمم رو ماساژ بدم.
خوب بود باعث شد یه کم اروم بگیرم
خودمو خشک کردم لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون .
ی کم لرز گرفته بودم رفتم یه سویشرت نازک از تو کمد در اوردم و پوشیدم و رفتم توی آشپزخونه.
یه دمنوش بادرنجبویه و آویشن درست کردم که بخورم یه قاشق عسلم ریختم توش اما همین که قلپ اول رو سر کشیدم حالت تهوع گرفتم و دوییدم سمت دستشویی و هرچی خورده بودم بالا آوردم .
برگشتم خودمو انداختم رو مبل در حالی که به شدت بی جون شده بودم.
اون روز به هر سختی بود تاعصر سر کردم.
دم غروب بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد و من روی مبل تو پذیرایی در حالی که پتو رو مچاله کرده بودم تو شکمم دراز کشیده بودم که دیدم زنگ خونه رو میزنن
پاشدم رفتم از ایفون نگاه کردم دیدم فاطمس
در رو واسش زدم و در ورودی خونه رو باز گذاشتم و باز اومدم دراز کشیدم رو مبل.
فاطمه اومد بالا و اومد داخل و بلند گفت سلااااام کسی خونه نیست؟
چرا برقا رو روشن نکردی؟ مجلس عرفانیه؟ کجایی دختر؟
گفتم فاطمه بیا این جام رو مبل دراز کشیدم.
اومد تو درو بست و در حالی که یه پلاستیک رو میذاشت روی اپن گفت سر راه رفتم غذا گرفتم می دونستم تو عمرا به خودت برسی و چیزی بخوری تو این حال .
اومد پیشم رو مبل کنارم نشست
گفت خفه نمیشی تو این گرما سویشرت پوشیدی و یه پتو هم زدی روت؟
گفتم نه سردمه .
آروم دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت تب داری که!
پتو رو زد کنار زیپ سویشرتمو باز کرد و دستشو برد زیر تاپم و گذاشت رو شکمم
از سرمای دستش که گذاشت روی پوستم شوکه شدم انگار برق سه فاز بهم وصل کردن.
گفتم هییییی چه قدرررر سردی تو بردار دستتو یخ کردم.
گفت عزیزم من سرد نیستم تو تب داری! خیلیم تب داری!
پاشو ببینم پاشو
گفتم چیکارم داری؟ اصلا جون ندارم.
گفت پاشو یه لحظه بشین سویشرتت رو دربیارم داری تو تب می سوزی
گفتم نه توروخدا فاطمه سردمه
گفت خیلی خب فقط یه لحظه سویشرتتو دربیارم بعدش دوباره پتو رو می کشم روت.
یه دستمو گرفت و یه دستشو انداخت زیر شونه هام و کمکم کرد بلند شم.
سویشرتمو از تنم در اورد و دوباره کمک کرد دراز بکشم و پتو رو انداخت روم.
پاشد رفت و با کیفش برگشت .
یه کم پتو رو زد کنار که احساس کردم ی سوز سردی اومد
گفتم چیکار میکنی؟
گفت میخوام معاینت کنم ببینم چه کردی با خودت.
گفتم تو روخدا ولم کن حالم خوبه هیچ چیم نیست یه کم بخوابم خوب میشم.
گفت باشه عزیزم آروم باش بذار یه معاینت کنم خیال منم راحت بشه.
و دیگه صبر نکرد که چیزی بگم گوشی رو گذاشت رو قلبم از زیر لباس که باعث شد لرز بگیرم
با دقت قلبم و ریه هامو معاینه کرد .
گفت ترنم تو مشکل قلبی که نداری؟
گفتم چرا آریتمی دارم
گفت چرا تا حالا نگفته بودی؟
گفتم چی میگفتم خب مهم نیست
گفت مهم بودنش رو تشخیص نمیدی!! قلبت خیلی داره تند میزنه
تب سنج رو در اورد یه کم تکونش داد گفت دهنتو باز کن . تب سنج رو گذاشت زیر زبونم و گفت چند دقیقه نگهش دار و دهنتو ببند.
کاری ک گفت رو کردم
رفت دستگاه فشارش رو اورد و بست به دستم
فشارمو گرفت و با نگرانی گفت خیلی فشارت پایینه دیوونه!!
حالت تهوع گرفته بودم
خواستم بلندشم برم دستشویی نذاشت گفت دراز بکش لازم نکرده پاشی
رفت یه پلاستیک اورد گفت اگر حالت بهم خورد از این پلاستیک استفاده کن.
گفتم بدم می یاد بذار برم دستشویی گفت لازم نکرده پاشی
کسی ک این جا نیست من و توییم منم ک دوستتم خجالتم نداره و برام عادیه.
پلاستیک رو گرفتم تو دستم ولی فقط حالت تهوع داشتم و بالا نمی یاوردم.
لباسمو یه کم زد بالا
و گفت میخوام یه کم شکمت رو معاینه کنم فقط ببینم کجا درد بیشتری داری باشه؟
گفتم نههههه دست نزنی به شکمم
گفت عزیزدلم آروووم ... هیچی نیست ... فقط میخوام ببینم وضعیت شکمت و دردت چه جوریه
آرووم باش
دم و بازدم شکمی داشته باش
فکر کن شکمت یه بادکنکه که با هر دم تو این بادکنک باید باد بشه و با هر بازدم خالی بشه
با قفسه ی سینت نفس نکش و عضله هاتو شل کن خودتو اینقدر سفت نگیر
باشه عزیزم؟
گفتم باشه و سعی کردم کاری ک گفت رو انجام بدم.
در حالی که دستش رو گذاشت رو شکمم گفت آفرررین همین جوری خوبه
آرووم ...
آروم دستشو روی شکمم حرکت میداد و قسمت های مختلفش رو لمس میکرد و فشار میدادچندثانیه سعی کردم تحمل کنم ولی خیلی دردداشتم
دستشو گرفتم گفتم تو رو خدا نکن خیلی درد دارم
گفت باشه دورت بگردم چیزی نیست یه کوچولو دیگه تحمل کن می ترسم آپاندیست باشه
نفس بکش ... نفس ... آفرررین
و یهو پایین نافم زیر شکمم رو فشار داد و جیغم رفت هوا
اشک توچشمام جمع شد ونیم خیز شدم وگفتم فاطمههههه
گفتم جانم جانم عزیزکم جانم
آروم آروم هیچی نیست تموم شد
تموم شد قربونت برم
آروم باش دراز بکش
کمکم کرد دراز بکشم و در حالی که هنوز داشتم گریه میکردم از درد منو خوابوند و موهای خیس از عرقمو انداخت دور گوشم و پیشونیم رو یه کم نوازش کرد گفت الان اروم میشی نترس.
پتو رو فقط کشید روی شکمم و نذاشت کامل پتو رو بزنم روم
گفتم سردمه
گفت تب داری عزیزم یه کم تحمل کن هرچی پتو بزنی روت حرارت بدنت بیشتر میره بالا
و شلوارم رو تازانوم تازد .
رفت از غذاهایی که گرفته بود یه ظرف سوپ اورد و ریخت توی کاسه و اومد نسشت کنارم.
ظرف سوپو گذاشت رو میز و خواست بلندم کنه که سوپ بخورم گفتم خودم میخورم الان نمیتونم.
گفت نمیشه ترنم جان حالت خوب نیست
من باید برم برات دارو بگیرم باید قبلش یه چیزی بخوری رنگ به رو نداری
گفتم فقط دارو بگیری ها
گفت تو این سوپو بخور
رفت و یه قرص پرانول برای ضربان قلبم و دمیترون برای حالت تهوعم اورد و بهم دادخوردم.
لباس پوشید و گفت تا من برمیگردم سوپتو خورده باشی.کلید خونه رو برداشت و رفت.
ی چشم سرسری گفتم و دوباره چشمامو بستم.
نمیدونم چه قدر گذشته بود فقط با سردی دستش که گذاشت روی پیشونیم بیدار شدم.
یه لبخند آروم و عمیق بهم زد و گفت مگه نگفتم سوپتو بخور دختر خوب
نخوردی که.
گفتم نمیتونم به خدا فاطمه.
گفت خیلی خب .
فاطمه می دونه من خیلی فوبیا دارم و کاملا بهش آگاهه.
پتو رو زد کنار و هنسفری و گوشیم رو اورد.
این ترفندش بود واسه وقتایی که مجبور بودم امپول بزنم این کار رو میکرد که صدای آماده کردن آمپولا رو نشنونم .
با ترس نگاش کردم
گفتم فاطمه تو روخداااا . این چیه اوردی؟ امپول نوشتی؟ خوبم من.
گفت هیشششش آرووووم هیچی نیست.
بیا یه اهنگ جدیدواست تو تلگرام فرستادم بذار تو گوشت و گوش کن ببینم نظرت چیه.
گریم گرفت
گفتم فاطمههه 😭
گفت جان دلم
آروم باش هیچی نیست عزیزکم من کنارتم
از هیچی نترس باشه؟
حالا هنسفری رو بذار توی گوشت و عطرشو از توی کیفش برداشت و داددستم و گفت اینم بگیر زیر بینیت و بو کن (برای این که بوی الکل رو حس نکنم )
چشماتم ببند.
داشتم از ترس می مردم
نفسم به سختی می یومد بالا
نمی دونم چنددقیقه گذشته بود که فاطمه اومد
هنسفری رو از توگوشم دراورد و اسپریم رو داددستم.
گفت اسپری کن ترنم جانم
نفست گرفته.
اینقدر دستام می لرزید نمی تونستم پیستون رو فشار بدم
خودش اسپری رو تو دهنم فیکس کرد و داخل دهنم اسپری کرد.
گفت ترنم جانم میدونم که خیلی می ترسی اما میدونی که من قلق فوبیات رو بلدم مگه نه؟
گفتم اره ولی نمیخوام
گفت مطمئنی که من اذیتت نمیکنم مگه نه؟
گفتم اوهوم
گفت یادته اونبار برات امپول زدم ولی باهام همکاری کردی و زیاد اذیت نشدی؟
اشک تو چشمام جمع شد گفتم فاطمه ..
گفت جانم عزیزکم هیچی نیست الانم فقط باهام همکاری کن باشه؟
اشکم از گوشه ی چشمم سر خورد و ریخت رو متکا
اروم خندید و گفت قیافشو نگا تو رو خدا!
گفت اول میخوام سرمتو بزنم یه کم فشارت بیاد بالا باشه عزیزم؟
چندتا از امپولات رو هم می ریزم داخل سرم نگران نباش.
گارو نزدیک مچ دستم بست.
میدونه من خیلی بدرگم و وقتی فشارم پایینه فقط از روی دستم میشه رگ گرفت.
دستام یخ کرده بود و می لرزید
نگام کرد و گفت هیچی نیست باور کن جونم ، مشت کن دستتو
گفتم فاطمه تو رو خدا اروم
گفت باشه قربونت برم فقط دستتو مشت کن
نزدیک ۱۰ دقیقه روی دستم دنبال رگ می گشت پیدا نمیشد
میزد رو دستم و هی همه جاشو دست میزد رگ نداشتم.
گفت خیلی فشارت پایینه اصلا نمیتونم پیدا کنم رگتو.
دستمو از مبل اویزون کرد و گفت چنددقیقه نگه دار ببینم رگت می یاد بالا.
بعد از چنددقیقه دوباره دستمو گرفت و روی دستم ضربه میزد.
اخرش بین انگشت حلقه و وسطم یه رگ پیدا کرد
گفت مشت کن قشنگ
پنبه رو کشید و گفت اصلا دستتو تکون نده نمیخوام چندبار سوزن رو فرو کنم تو دستت اذیت شی
باشه عزیزم؟
گفتم باشه اما دستم می لرزید
سوزنو که فرو کرد ناخوداگاه لرزش دستم بیشتر شد و رگ پاره شد.
خیلی دردم گرفته بود محکم چشمامو روی هم فشار میدادم و گریه میکردم.
دوباره روی دستم دنبال رگ گشت و بالاخره پیدا کرد گفت ترنم تو رو خدا دستتو تکون ندی دوباره خراب شه
هربار کلی دردت میگیره قربونت برم
فقط چند ثانیه اروم باش بزنم راحت شی.
گفتم باشه به خدا دست خودم نیست.
گفتم میدونم عزیزم ولی تو تلاشت رو بکن.
یه بسم الله گفت و سوزنو فرو کرد
خیلی دردم اومد یه جیغ کوتاه کشیدم
گفت جانم جانم تموم شد تموم شد قربونت برم
خدا روشکر تو رگه.
اروم باش دیگه
سرمو وصل کرد و چندتا آمپول ریخت توی سرم و گفت حالا چشماتو ببند الان اروم میخوابی .
گفتم فاطمه رگم میسوزه
گفت الهی بمیرم ... میدونم رگات خیلی ضعیفه ولی چاره ای نیست یه کم تحمل کن رگ بهتری نمیتونیم پیدا کنیم.
تحمل کن الان خوابت میگیره .
آروم بخواب من این جام حواسم هست دستتو تکون ندی رگت خراب شه.
بعد اومد و اروم قفسه ی سینم و قلبم رو واسم ماساژ داد که نفسم بیاد بالا و دردم کم شه .
و کم کم خوابم برد.
وقتی چشمامو باز کردم دیدم فاطمه کنارم داره نماز میخونه
اینقدر گیج بودم که بازم چشمامو بستم
نمازش تموم شد اومد اروم کنارم نشست و یه پنبه برداشت و اروم سوزن رو از توی دستم در اورد.
گفتم آخخخ میسوزه
گفت تموم شد جان دلم .
پنبه رو گذاشت و چسب زد
رفت تو آشپزخونه و چند دقیقه بعد اومد.
گفت ترنم عزیزدلم قربونت برم یه کوچولو برمیگردی؟
با وحشت نگاش کردم گفتم فاطمه تو گفتی می ریزی تو سرم.
گفت اره عزیزدلم اما اینو تو سرم نمیشد بریزم قربونت برم
باید عضلانی بزنم واست.
نگران نباش فقط یه کوچولو برگرد.
التماسش میکردم که نه توروخدا دیگه بسه نمیتونم نمیخوام.
اونم هی سعی میکرد ارومم کنه اما من بی تاب تر میشدم
اومد کنارم نشست سرمو گذاشت رو پاش گفت اروم قربونت برم اروم باش خوشگلم
هیچی نیست باور کن اینجوری خودتو اذیت میکنی
زودی تموم میشه
میدونی که من برای تو خیلی اروم میزنم
حواسم بهت هست
اروم باش
نفس بکش .. اروم ... نفس بکش تا نفست گره نخورده قربونت برم
و موهامو نوازش میکرد
یه کم اروم شدم و سعی کردم نفسام رو کنترل کنم.
گفت حالا یه کوچولو برگرد
گفتم نمیتونم شکمم درد میکنه
گفت باشه قشنگم رو شکم نخواب فقط ی کوچولو به پهلو شو زود بزنم تموم شه دردت اروم بگیره.
به پهلو چرخیدم و شلوارم رو کشید پایین.
قلق آمپول زدن به من دستش هست
گفت قربونت برم هرچه قدر خواستی جیغ بزن و گریه کن اصلا اشکالی نداره اما تکون نخور باشه عزیزم؟
وقتی سوزن رو فرو کردم می دونم شوک میشی یه ثانیه صبر میکنم که ریلکس کنی و عضلت رو شل کنی همون جوری تزریق نمیکنم که دردت بگیره باشه قربونت برم؟
در حالی که داشت گریم میگرفت گفتم باشه
اروم پنبه کشید و گفت نفس عمیییییق
من صدای نفساتو بشنوم
افرین عزیزدلم
اروم ...
توده درست کرد و گفت نفس عمییییق و امپولو فرو کرد.
یه تکون بد خوردم که سریع دستشو گذاشت رو کمرم گفت
اروم دورت بگردم اروم باش
ارووووم ...
ریلکس کن نفس بکش
نفس
نفس
آروم
آفرییین
شل کن خودتو که دردت نگیره
شل کن عزیزدلم
ولی واقعا نمی تونستم
در حالی ک داشتم اروم اشک می ریختم گفتم نمی تونم فاطمه.
گفت چون شوک شدی اشکال نداره فقط نفس عمیق بکش یه جوری که من صداشو بشنوم
نفس کشیدم و اطراف سوزن رو چندتا ضربه زد و تزریق کرد
گفت تمووم شد خیلی خوب کنترل کردی دیدی از حال نرفتی؟؟
حالا ی نفس دیگه بکش دربیارم.
ی نفس کشیدم و سوزن رو دراورد و جاشو اروم فشار داد
گفت آییییی نکن
گفت باشه عزیزم رسوب میکنه تو عضلت بیشتر دردت می یاد
هیچی نیست دیگه تموم شد.
یه کم دورانی واسم ماساژ داد و شلوارم روکشید بالا و کمکم کرد برگردم.
گفت الان خوابت میگیره
چشماتو ببند من این جام
اروم بگیر بخواب
وقتی بیدار شی کلی بهتر شدی.
انگار امپول داشت اثر میکرد و چشمام سنگین شد ودردم ی کم اروم گرفته بود و خوابم برد.
اون شب فاطمه پیشم خوابید.
الهی بگردم نمیخواست بیدارم کنه برم رو تخت بخوابم که اذیت نشم و بدخواب نشم.
پایین مبل جاشو انداخته بود و خوابیده بود که حواسش بهم باشه.
دوبار با حالت تهوع از خواب پریدم که فاطمه بازم بهم قرص دمیترون داد و تونستم بخوابم.
صبح بیدار شدم فاطمه نبود
رفتم تو آشپزخونه دیدم صبحونه اماده کرده چیده رو میز
یه کاغذم رو اپن بود.
برداشتم روش نوشته بود :
عزیزم من دیرم بود باید می رفتم بیمارستان و نمی خواستم بیدارت کنم
صبحونت رو اماده کردم گذاشتم رو میز
حتما بخور خیلی ضعیف شدی
ناهارم تو یخچال هست
اگر میلت نکشید فقط سوپو گرم کن بخور
هر مشکلی هم پیش اومد بهم خبر بده
بی خبرم نذاری
یه لبخند زدم
خداروشکر که توی این شهر و دور ازخانواده داشتمش و اینقدر به من نزدیک بود.
از ته دلم یه حداروشکر گفتم
و رفتم یه لیوان چایی ریختم عسلم ریختم توش نشستم پشت میز.
شکمم درد مبکرد اما کمتر شده بود اینقدر نبود که امونم رو ببره
دو سه قلپ از چایی خوردم و خوش حال بودم که بالا نمی یارم
اما این خوش حالی دوام نداشت
یهو حالت تهوع گرفتم و دوییدم سمت دستشویی
هرچیز خورده بودم رو پس دادم
هیچی تو معدم نبود اما همش حس حالت تهوع داشتم و فشاری که به شکمم می یومد که بالا بیارم باعث شده بود درد خیلی شدیدی بپیچه تو شکمم.
نیم ساعت تو دستشویی بودم
از شدت حالت تهوع و درد گریه میکردم
عصبی بودم
که چرا اینقدر خوب نمیشه
نمیدونستم چیکار کنم
تند تند عرق میکردم و این عصبی ترم میکرد
اومدم بیرون و نشستم روی تختم و اسپریم رو زدم که نفسم بالا بیاد
از شرایط خیلی حرصی و عصبی بودم.
اون روز تاظهر سه بار به همون شدت حالت تهوع داشتم
هیچ چیم نبود که بالا بیارم دیگه احساس میکردم الان روده هام رو هم بالا می یارم.
اخرین بار تو دستشویی بودم از شدت عصبانیت محکم آب رو می ریختم تو مشتم و می ریختم رو صورت
با حرص و عصبانیت
تموم لباسم رو خیس کرده بودم
اینقدر اینکار رو کردم که بی حال افتادم رو سرامیکای دستشویی و کمرم کشیده شد به لبه ی در و درد بدی گرفت و ب شدت می سوخت
همه ی اینا باعث شد حمله پنیک بهم دست بده ( من اختلال پنیک دارم )
در حالی ک دیگه کاملا فلج شده بودم و نمی تونستم پاشم
چشمام ب شدت سیاهی می رفت و سرم گیج می رفت
نمیدونم خدارو چه جوری شکر کنم که همون موقع فاطمه اومد خونه.
درو باز کرد صدام کرد نمی تونستم جوابشو بدم فقط نفس نفس میزدم
یهو اومد و منو دید
گفت یا امام زمان خدا مرگم بده چت شددددههه؟؟
دویید اومد کنارم
هی میگفت چیشده
چت شده
بامن حرف بزن
بگو بهم
اما من اصلا نمی تونستم جوابشو بدم
فقط نگاش میکردم و داشتم کبود میشدم اینقدر نفسم گرفته بود
سریع زیر بغلمو گرفت و به زور بلندم کرد
پاهام جون نداشت انگار سست بود هیچی توش نبود
برد منو خوابوند رو تختم و بدو رفت سمت اشپزخونه
خیلی سریع اومد دیدم سه تا امپول تو دستشه
اصلا توان حرف زدن نداشتم
فقط با چشمام نگران نگاش کردم
متوجه نگاهم شد اما اینقدر هول کرده بود گفت اروم باش ترنم فقط اروم باش
اصلا حالت خوب نیس
اسپریم رو برداشت و آسپیره کرد داخل دهنم
اسپری بینیم رو هم برداشت و داخل بینیم اسپری کرد
بعد خیلی سریع خودش برم گردوند و شلوارم رو کشید پایین
پنبه کشید و بدون مکث فرو کرد
عضله هام به خاطر حمله ی پنیک منقبض شده بودن
میگفت شل کن دورت بگردم فقط نفس بکش
اولی رو خیلی زود تزریق کرد و بالافاصله اون سمت پنبه کشید و دوباره فرو کرد
خیلی سفت شده بود مدام میگفت تا جایی که میتونی شل کن و رو باسنم ضربه میزد
ب سختی تزریق کرد و اینقدر درد داشت که به پهنای صورتم اشک می ربختم اما نمی تونستم حرف بزنم انگار لال شده بودم.
سومی رو که پنبه کشید و فرو کرد بدنم یه شوک داد و خیلی بد تکون خوردم
داد زد گفت ترنممممم اروم باش
اروم باش دختر تموووم
محکم دستشو گذشت رو کمرم و پاشو گذاشت روی پام
و فقط میگفت اروم باش الان تموم میشه
یه لحظه از شدت گریه و استرس نفسم رفت
سریع تزریق کرد و کشید بیرون
بدون این که شلوارم رو درست کنه برم گردوند اسپریم زد واسم که سفرم گرفت
تو صورتم فوت میکرد و اروم سیلی میزد بهم که کم کم نصفم بالا اومد.
داشتم می مردم
به خودم اومدم دیدم صورتش خیسه اشکه
الهی بگردم تموم مدت گریه کرده بود
اشکاشو تند تند پاک کرد و اومد لبه ی تخت نشست دستمو گرفت و خواست رگ پیدا کنه
رگم پیدا نمیشد
سوزنو ک در می یاورد همین جوری خون از دستم می یومد
خون رو که می دید دوباره بغضش می ترکید و گریه میکرد
خیلی شرایط بدی بود هم ترسیده بودم هم داشتم قالب تهی میکردم از حال بد فاطمه در نهایت رو دستم رگ پیدا نکرد و از مچ پام گرفت و سرم رو وصل کرد.
چندتا امپولم ریخت توش و قفسه ی سینم رو ماساژ میداد
یه کم که اروم گرفتم بدون هیچ حرفی رفت بیرون از اتاق
چند دقیقه بعد برگشت رفته بود صورتش رو شسته بود
جیگرم کباب شد با اون حال دیدمش
گفت فاطمه ببخشید تو رو خدا
انگشت اشارشو گرفت جلو صورتش و لبخند زد و گفت هیشششش هیچکی نگو
جونم بالا اومده تا نفست رو بگردوندم
هیچی نگو اروم باش بذار صدای نفساتو بشنوم یه کم خیالم راحت شه
اومد نشست کنارم
دستمو گرفت تو دستش و نوازش کرد
گفتم فاطمه
گفت جان دلم
گفتم می بخشی منو؟
اروم و عمیق لبخند زد گفت چی میگی دیوونه
با بغض گفتم منو ببخش ...
دستشو گذاشت رو پیشونیم و زیر لب گفت خدا روشکر تبت داره می یاد پایین
باز صداش زدم گفت فاطمه؟
جانم
بگو منو می بخشی؟
گفت اخه چیزی نیست که ببخشم دورت بگردم
بغض کرده بودم گفتم میشه بیام بغلت؟
نگام کرد و با لبخند گفت اررره دوررت بگردممم چرا نمیشه؟
بیا قربونت برم بیا بغلم
خواستم بلند شم نذاشت
خودش کنارم به پهلو داز کشید و منو کشید تو بغلش
موهامو نوازش میکرد
گفتم فاطمه من خیلی عذاب وجدان دارم
گفت هیسسسسسسس ... و دستشو محکم تر دورم پیچید
گفت داشتم سکته میکردم
نمیدونی با چه بدبختی نفست برگشت
چرا اینجوری شدی اخه ترنم
همین امروز عصر برات نوبت میگیرم از دوستم که متخصص داخلیه بریم ببینیم داره چه بلایی سرت می یاد.
گفتم نه فاطمه نه من نمی یام
گفت نمیشه باید بریم
گفتم خودت معاینم کن
گفت عزیزم من که تخصصم نیس
متخصص داخلی باید معاینت کنه بفهمه چته.
گفتم فاطمهههه
گفت هیچی نگو ترنمم دکتر رو باید حتما بریم
اما فعلا به هیچی فکر نکن
تو بغلمی اروم باش چشماتو ببند و سعی کن بخوابی
پتو رو کشیده روم و خواست با دستش کمرم رو ماساژ بده که یهو جیغ زدم گفتم آی دست نزن
با تعجب نگام کرو گفت چیه عزیزم چیشد؟
گفتم کمرم می سوزه درد میکنه دست نزن
گفت اخه چرا
یه کم بیشتر بچرخ سمتم ببینم
چرخیدم
گفت وااای ترنم پشت لباست خونیه ک دختر!!!
بگرد ببینم ببینم چیشده.
کمکم کرد رو شکم خوابیدم و لباسمو داد بالا.
گفت خدای من کمرت چرا اینجوری زخم شده
به کجا کشیده؟
گفتم در دستشویی
گفت الهی بگردم داری چیکار میکنی با خودت
گفت باید لباستو عوض کنم خونی شده ولی قبلش باید زخمت رو تمیز کنم
کمک میکنم لباستو در بیاری و رو شکم بخوابی تا زخمت رو تمیز کنم.
گفتم خودم در میارم
گفت لازم نکرده از من خجالت بکشی بچه
و اومد و لباسم رو کمک کرد از تنم در اومد و رو شکم خوابوند منو
رفت و با یه ظرف آب و گاز استریل و بتادین برگشت
اول یه گاز رو خیس کرد و باهاش خونایی که خشک شده بودن رو زخم رو پاک کرد.
درد نداشت فقط یه کم می سوخت بعدم یه گاز رو پر از بتادین کرد و گذاشت رو زخمم
خیلییی می سوخت
گفتم آی آی نکن خیلی میسوزه
گفت باشه قربونت برم اروم باش زیاد تکون نخور رگت پات خراب میشه اون وقت بدبختی داریم.
خلاصه جونم بالا اومد تا تموم شد اخرشم برام پماد زد و یه کم ماساژ داد پماد رو روی زخم
و کمکم کرد لباس تمیز بپوشم
اما لباسم رو نذاشت بکشم پایین
گفت بهتره ی چند ساعت چیزی با زخمت تماس نداشته باشه
همون جوریه به پهلو دراز کشیدم
شلوارم رو گرفت و یه کم کشید پایین
گفت بهتره کش شلوارت و لباس زیرت روی شکمت نباشه فشار می یاره دردت میگیره.
هیچ کی نیست ببین پتو رو هم میکشم روت
دیگه منم نمی بینم
ولی دست به کش شلوارت نزن بذار همون جوری بمونه
واقعا هم یه کم اروم گرفته بودم انگار کش شلوار خیلی تاثیر داشت.
دارو ها و سرم داشت اثر میکرد و چشمام سنگین شده بود و فاطمه اینقدر پیشم موند و موهامو نوازش کرد که خوابم برد.
چه خواب خوبیم بود با ارامش و عمیق خوابم بردوقتی بیدار شدم بازم فاطمه نبود
گوشیم رو نگاه کردم دیدم پیام داده.
گفته بود امشب شیفته اما سعی میکنه زودتر برگرده و بیاد پیشم کلیدم برده که دیر اومد زنگ نزنه بیدار شم.
و این که گفته بود برای فردا صبح ساعت ۱۰ از دوستش نوبت گرفته که بریم دکتر.
بهش پیام دادم اسم دکتر رو پرسیدم
همیشه این کار رو میکنم
قبل از این که برم دکتر میرم تو سایت و نظرات بقیه رو در موردش میخونم ببینم آیا صبور هست و میتونه فوبیای من رو درک کنه یا نه.
کامنت های سایت رو میخوندم تو همشون گفته بودن که خیلی خانوم دکتر صبور و ارومی هستن و کاملا با مریض همدلی دارن و وقت میذارن
کلی از اخلاقش و تشخیص خوبش تعریف کرده بودن.
ی کم اروم گرفتم که حداقل با یه پزشک بداخلاق رو به رو نیستم.
اون روزم با درد سر کردم.
مدام یه پام تو دستشویی بود
یا حالت تهوع داشتم یا مشکلات گوارشی که خیلی داشت اذیتم میکرد.
شب دو تا خواب اور قوی خوردم برای این که فقط بخوابم
معدمم خالی بود هیچی نخورده بودم اما میل نداشتم فقط میخواستم بخوابم که این ساعت ها زودتر بگذره بلکه خوب شدم.
بعد از کلی بی قراری و از این پهلو به اون پهلو شدن و اهنگ لایت گوش دادن بالاخره خوابم برد.
نمیدونم چه قدر گذشته بود که حس کردم یکی دستش رو گذاشت رو پیشونیم
یه هیییی گفتم و پریدم
فاطمه سریع دستشو گذاشت رو قفسه سینم و نذاشت بلند شم
گفت هیش اروم عزیزم نترس منم هیچی نیس منم
ببخشید بیدارت کردم
دراز بکش.
دراز کشیدم و چشمامو باز کردم دیدم با لباسای بیرونش نشسته گوشه تخت
بهم لبخند زد گفت چه طوری عزیزم؟ بهتری؟
گفتم نه اصلا ... خیلی درد دارم اینقدر بالا اوردم خسته شدم .
گفت الهی بگردم
بدنتم داغه هنوز تب داری.
چیزی نمونده یه چندساعت دیگه میریم دکتر می فهمیم مشکل کجاست و خوبت میکنه.
گفتم فاطمه بدنم خیلی درد میکنه
تموم عضله هام اسپاسم شده اصلا تکون میخورم درد میگیره.
گفت الان واست ماساژ میدم اروم میگیری ( فاطمه دوره های ماساژ رو هم رفته و مدرک ماساژ داره )
اما قبلش باید یه کم شام بخوری
همه ی غذا ها همین جوری دست نخورده مونده تو یخچال
معلومه وقتی هیچی نمیخوری ضعف میکنی
گفتم حالت تهوع دارم نمیخورم
گفت دست خودت نیست عزیزم
رفت تو لباساشو عوض کرد و رفت توی اشپزخونه
من صدای روشن کردن ماکروفر رو می شنیدم فقط
از تو اشپزخونه گفت امروز چند لیوان اب خوردی؟؟
گفتم نمیدونم ولی هرچی خوردم رو هم بالا اوردم.
دیگه جوابی نداد
دراز کشیده بودم و پاهام رو جمع کرده بودم توی شکمم شاید دردم اروم بگیره
فاطمه با یه ظرف سوپ مرغ و یه بطری اب اومد تو اتاق
سینی رو گذاشت رو میز کنار تخت و یه قرص جوشان رو انداخت داخل لیوان و روش اب ریخت
بعد گفت اروم بلند شو بشین شامتو بخور.
با لب و لوچه ی اویزون نگاش کردم
گفت ترنم اگه بدونی چه قدر گشنمه امروزم خیلی روز سنگینی داشتم
تا تو شام نخوری منم نمیخورم.
دلم واسش سوخت خستگی از صورتش می بارید
قاشق رو برداشتم
گفت اروم اروم بخور زیاد قاشقتو پر نکن اصلا هم عجله نکن ک بالا نیاری.
گفتم چشم
و شروع کردم به خوردن
وقتی قاشق اول رو خوردم تازه فهمیدم چه قدر گرسنم بود و نمی دونستم😂
دو سه قاشق خوردم حس کردم حالت تهوع دارم باز ی کم صورتمو جمع کردم ولی چیزی نگفتم ک فاطمه شامشو بخوره
اما حالت صورتم از نگاهش دور نموند
پاشد رفت از توی یخچال یه لیمو اورد و قاچ کرد و داد دستم گفت اینو بگیر زیر بینیت و بو کن
حالت تهوعت رو میگیره.
کاری ک گفت رو انجام دادم و یه کم اوضاع بهتر شد.
این اولین وعده ی غذایی بود ک تو این چند روز خورده بودم و بالا نیاورده بودم
از این خوش حال بودم هرچند که دلم باز تیر میکشید و لرز کرده بودم.
فاطمه اومد کنارم دراز کشید گفت توام دراز بکش یه کم چشماتو ببند بخوابیم
منم خیلی خستم
صبح بیدارت میکنم بریم دکتر .
دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
خوابم برد و مدام خوابای وحشتناک بی سر و ته می دیدم
همش تو خواب داشتم جیغ میزدم وحشت کرده بودم و اصلا خواب واضحی هم نبود که متوجه بشم چیه
فقط به شدت ترسیده بودم
فاطمه بیدار شده بود و تکونم میداد
گفت بیدار شو قربونت برم
بیدار شو داری تو تب می سوزی
هیچی نیس داری خواب می بینی
بیدار شو چشماتو باز کن.
ب سختی چشمامو باز کردم ولی درکی از موقعیتم نداشتم.
فقط درد پیچیده بود تو کل تنم و لباسم خیس از عرق بود .
فاطمه گفت خیلی تبت بالاس عزیزمن
الان یا باید آپوتل بزنم برات که توی خونه نداریم یا باید شیاف بذارم
چون با قرص کنترل نمیشه
باهام همکاری کن یه شیاف واست بذارم و پاشویت کنم.
خیلیییی خجالت کشیدم
گفتم خودم میذارم
خندید گفت بچه من جسم تو رو از خودت بیشتر حفظم دقیقا از چی خجالت میکشی اخه؟
گفتم عههه اذیتم نکن گفتم خودم میذارم
گفت خیلی خب
فقط باید لباساتو عوض کنم خیلی عرق کردی.
گفتم نه نمی خواد خودم عوض میکنم
گفت عجب سرتقی هستیا تو
رفت از توی کشو واست یه دست لباس اورد و گذاشت روی تخت گفت اینا رو بپوش
من میرم بیرون شیافتم بذار هروقت تموم شد صدام کن.
گفتم باشه
رفت بیرون و من لباسام رو با بدبختی عوض کردم چون اسپاسم بودم همه ی بدنم درد میکرد و نمی تونستم زیاد تکون بخورم.
اما بالاخره پوشیدم و خوابیدم خواستم شیاف رو بذارم
دستم اسپاسم بود و نمی تونستم کامل ببرمش عقب
سعی کردم پاهامو تو شکمم جمع کنم شاید بتونم راحت تر انجامش بدم
ولی تا پامو جمع کردم یه درد خیلی تیز بد پیچید تو شکمم اینقدر که یه جیغ بلند زدم و با صدای بلند گریه کردم
فاطمه با دو اومد تو اتاق در رو باز کرد گفت چیشدددددد؟؟؟
چیشده؟
گفتم اخ دلم دارم می میرم
خیلی درد دارم
رو تختو نگاه کرد دید شیاف افتاده رو تخت و نذاشتم
گفت اخه دورت بگردم وقتی بهت میگم بذارربرات شیافت رو بذارم لج میکنی!!
از کی خجالت میکشی اخه؟ خوبه الان اینقدر درد داری؟
اومد کمکم کرد به پهلو دراز کشیدم
و پشتم نشست
یه پامو یه کم خم کرد که خیلیم دردم نگیره.
داشتم از خجالت می مردم
متوجه شد
پتو رو انداخت روم
گفت ببین عزیزم من الان هیچی نمی بینم باشه؟
شلوارم رو کشید پایین و درستش کرد
گفت خیلی خب
من نمی بینم هیچی قربونت برم پس کمکم کن بتونم مقعدتو پیدا کنم
دستمو بگیر خودت هرجا نزدیک شد بهم بگو.
با این ک خجالت میکشیدم اما از موقعیت اول بهتر بود
گفتم باشه .
دستکش پوشید و یه کم ژل ریخت رو انگشتش
گفت خیلی خب کمکم کن اول ژل بزنم زیاد دردت نگیره
کمک کردم ژل رو زد
شیاف رو باز کرد و باز دستشو برد زیر پتو
ی کم لمس کرد و شیاف رو فرو کرد
ی کم دردم گرفت
گفت تموم شد یه چند دقیقه سفت بگیر خودتو
تموم.
رفت چندتا دستمال خیس اورد و گذاشت رو شکم و پیشونی و کشاله ی رانم و پاشویم کرد.
از سرما به خودم می لرزیدم و فاطمه میگفت تحمل کن باید تبت بیاد پایین
حیلی شب بدی بود
نه من خوابیدم نه فاطمه
تا صبح بی قرار بودم و ناله میکردم
فاطمه هم بدنم رو ماساژ میداد اما باز درد داشتم
امیدوارم هیچ وقت واسه هیچ کس پیش نیاد
عذاب وجدام فاطمه رو هم داشتم
از کار و زندگی انداخته بودمش و روم نمیشد بهش بگم
چون می دونسنم قطعا بهم میگه چرت و پرت نگو تب داری هذیون میگی.
اون شبم با هر سختی بود تموم شد.
صبح شد و بالاخره باید می رفتیم دکتر
فاطمه چندتا لقمه گرفت و داد دستم گفت بخور
گفتم نمیتونم
گفت باید بخوری عزیزم بگیر دستت اروم اروم بخور
بقیشم تو ماشین بخور.
زنگ زد مطب ببینه چند نفر جلومون هستن و راه بیوفتیم یا نه.
گوشیو قطع کرد گفت خیلی خوبه تا تو حاضر شی و برسیم نوبتمون شده
برو لباساتو بپوش و حاضر شو.
داشتم می رفتم سمت اتاق ک گفت ترنم
برگشتم گفتم جانم
گفت نخی راحت می پوشی که کشش سفت نباشه
نه اسلش نه کتان نه جین
مانتو هم همین طور یه مانتوی گشاد و ازاد میپوشی
حالا برو حاضر شو.
خندم گرفت فقط یه سال ازم بزرگتر بود اما دقیقا شبیه مامانم بود واسم!
گفت چش سرکار اطاعت امر
خندید و گفت زبون نریز برو حاضر شو دیره.
رفتم و یه مانتو شلوار نخی ازار پوشیدم و حاضر شدم
اومدم بیرون و گفتم بریم باهم رفتیم و رسیدیم در مطب
مطب خیلییی شلوغ بود و تعداد صندلی های انتظار کم بود
و خب با شرایط کرونایی نمیشد زیاد اون جا موند
فاطمه رفت دفترچمو تحویل بده
که منشی گفت شما خانوم ... هستین؟
نوبتتون هست بعد از این خانوم می تونین برین داخل
فاطمه هم گفت ما داخل ماشین می شینیم لطف میکنین وقتی نوبتمون شد با این شماره یه تماس کوتاه بگیرین ک بیایم؟
منشی قبول کرد و ما رفتیم تو ماشین نشستیم.
خیلی درد داشتم و از شدت درد داشت اشکم در می یومد ولی خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم ک گریه نکنم و بیش از این فاطمه رو اذیت نکنم
و از طرفیم به شدت ترسیده بودم
و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و آروم باشم
مدام از استرس عرق میکردم .
فاطمه متوجه شد بهم گفت صندلیت رو بخوابون و سرتو تکیه بده راحت باش
صندلی رو خوابوندم و آروم شروع کرد شکمم رو ماساژ دادن
همزمان هم باهام صحبت میکرد
گفت نترس عزیزدلم از هیچی نترس قربونت برم
هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیوفته
الان میریم داخل
خانوم دکتر خیلی مهربونه
یه معاینه ی ساده میکنه بفهمیم چرا اینقدر داری درد میکشی و بعدش دارو میده و آروم میگیری
ترس نداره که
منم کنارتم
تنهات نمیذارم باشه؟
با بغض گفتم باشه
فاطمه می دونه وقتی می ترسم قفل میکنم و دیگه نمیتونم حرف بزنم
داشت باهام کار میکرد که وقتی رفتیم داخل چی باید بگم
ولی من اصلا نمی فهمیدم چی میگه!
نوبتمون شد و به گوشی فاطمه زنگ زدن و گفتن بیاین داخل.
کاملا از شدت استرس قفل کرده بودم
یخ یخ بودم و احساس میکردم الان می میرم.
به هر سختی بود با کمک فاطمه رفتیم داخل.
خانوم دکتر یه خانوم مهربونِ میانسال بود حدودا ۵۰ سال میخورد که داشته باشه.
تا مارو دید بافاطمه گرم گرفت و سلام احوال پرسی کردن و گفت از این طرفا چه اتفاقی افتاده
فاطمه گفت حال دوستم خوب نیست آوردم شما ویزیتش کنین ببینیم چشه.
یه نگاه به دفترچم کرد و اسمم رو خوند و گفت بیا بشین این جا ترنم جان ببینم چت شده
لحنش خیلی صمیمانه بود و چهره ی مهربونی هم داشت اما خب من واقعا می ترسیدم و این ترس دست خودم نبود.
در مقابل حرفش هیچ واکنشی نتونستم نشون بدم همین جوری وایساده بودم و زمین رو نگاه میکردم و گوشه ب ناخنم رو می کندم .
بعد از چند ثانیه خانوم دکتر دوباره گفتن
ترنم جان؟ بیا بشین این جا مادر چرا غریبی می کنی😅
مادر گفتنش من رو دل تنگ مامانم کرد و اشک تو چشمام جمع شد ولی سریع کنترل کردم
فاطمه اروم دستشو گذاشت پشتم و من رو به سمت صندلی اروم هول داد و گفت اصلا نترس من این جام هیچی نمیشه عزیزم برو بشین
و برای خانوم دکتر توضیح داد که من فوبیا دارم و یه مقدار اذیتم.
خانوم دکترم خیلی مهربون خندید و گفت یعنی من این قدر وحشتناکم دخترم؟
سرمو انداختم پایین گفتم نه شما وحشتناک نیستین جسارت نباشه ، من می ترسم.
گفت خیلی خب حالا بشین این جا باهم کنار می یایم.
رفتم نشستم رو صندلی کنارش و کیفم رو محکم بغل کردم بودم
سفت تو بغلم گرفته بودمش و فشارش میدادم
ی لبخند با آرامش زد گفت عزیزم کیفت رو میذاری روی اون یکی صندلی لطفا؟
گفتم بله و کیفم رو گذاشتم رو صندلی کنارم
دستام از شدت ترس می لرزید و نفسم بالا نمی اومد و چون درد داشتم همه چیز با هم قاطی شده بود.
بهم گفت رشتت چیه
گفتم روانشناسی
گفت به به چه رشته ی خوبی
گفت متاهلی؟
گفتم نه مجردم
اروم خندید و گفت که این طووور
حالا یه کم آروم باش نفس عمیق بکش که معاینت کنم اینجوری جمع شدی تو خودت که نمیشه
پرسید خب مشکل چیه؟
قفل کرده بودم نمی تونستم جواب بدم و از این ک نمیتونم جواب بدم هم عصبی شده بودم اما هیچ کلمه ای تو ذهنم نمی اومد
و این باعث شد ک گریم بگیره از شدت فشاری ک روم بود
فاطمه که این شرایط رو دید اومد صندلی کنارم نشست و دستم رو گرفت
و شرایط و علائمم رو برای خانوم دکتر شرح داد و گفت چند روزه درگیرم و این درد اصلا خوب نشده
خانوم دکتر چندتا سوال می پرسید و خب فاطمه جواب میداد.
پرسید چیزی خوردم این مدت
به چیزی حساسیت داشتم
از وضعیت اجابت مزاجم پرسید
تب داشتم یا نه
پریودم یا نه
چی مصرف کردم این مدت
و ...
ایشون می پرسید و فاطمه با دقت و ارامش توضیح میداد.
وقتی سوالا تموم شد خانوم دکتر گفتن خیلی خب ...
عزیزم دستتو میذاری روی میز فشارت رو بگیرم؟
جلوی چادرم رو باز کردم و دستم رو بیرون اوردم و گذاشتم روی میز
به شدت یخ یخ بودم و دستام می لرزید
خانوم دکتر دستشو گذاشت روب نبضم و گفت آروم باش دختر خوب کاریت ندارم که نترس باشه؟
سرمو به نشونه ی تایید تکون داد و دوباره به زمین خیره شدم.
دستگاه فشار سنج رو بست و فشارم رو گرفت فشارم ۸ بود
گفت فشارت خیلی پایینه که
چیزی خوردی؟
فاطمه گفت بله قبل از این که بیایم به زور مجبورش کردم ی چیزی بخوره.
گفت خیلی کار خوبی کردی ولی بازم فشارش خیلی پایینه
دستگاه فشار رو باز کرد و دستگاه پالس اکسی متری رو برداشت
گفت دخترم انگشتت رو میذاری این جا؟
دستم ب شدددت می لرزید و از استرس عرق کرده بود
انگشتم رو گذاشتم داخل دستگاه اما چون دستم خیلی می لرزید شماره ی دستگاه فیکس نمیشد
خانوم دکتر گفت ترنم جان دختر گلم آرووووم باش عزیزم چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی؟
ببین اینقدر دستت می لرزه عدد فیکس نمیشه
اروم باش یه نفس عمیق بکش و بدنت رو ریلکس کن
فاطمه بلند شد کنارم وایساد سرمو بغل کرد گذاشت رو سینش
گفت سعی کن به صدای قلبم گوش کنی به هیچی فکر نکن
میخوام بهم بگی ضربان قلبم چندتاست باشه؟
گفتم باشه
چشمامو بستم و سعی کردم صدای قلبش رو بشنوم و بشمارم
و این باعث شد حواسم پرت بشه و یه کم اروم بشم و همزمان خانوم دکتر دوباره دستگاه رو به انگشتم وصل کرد
اکسیژن خونم رو اندازه گرفت
گفت یه کم پایینه اما بد نیست
فقط ضربانش نرمال نیست که اونم به خاطر استرسشه طبیعیه.
بعد بهم گفت ترنم جان لطفا برو روی اون تخت دراز بکش من یه کم شکمت رو معاینه کنم
سرمو از رو سینه ی فاطمه برداشتم و با استرس به حانوم دکتر نگاه کردم
گفت نترس عزیزم قول میدم زود تموم شه اگر همکاری کنی
فاطمه کمکم کرد برم روی تخت دراز بکشم
میخواستم چادرم رو در بیارم ک گفت نیازی نیست عزیزم خودتو اذیت نکن با همون چادرت درازبکش فقط جلوشو باز کن کفشاتم نیاز نیست دربیاری.
فاطمه تشکر کرد و کمکم کرد رو تخت بشینم و پاهام رو گرفت و اورد بالا و کمکم کرد ک دراز بکشم
از شدت دردی ک داشتم یه لحظه یه آخ عمیق گفتم
چون زیر شکمم حالت اسپاسم گرفته بود و اصلا نمی تونستم پامو صاف نگه دارم و خیلی درد داشتم.
فاطمه گفت جانم
جان دلم
اروم باش
هیچی نیست
خانوم دکتر اومد گفت میتونی پاهاتو صاف کنی عزیزم که بتونم معاینه کنم؟
گفتم نه خیلی درد دارم گفت خیلی خب
همین ک دستشو گذاشت رو شکمم و یه کم فشار داد من جیغم در اومد
اصلا نمیتونم توصیف کنم که چه دردی داشت
سریع خواستم پاشم ک فاطمه شونه هامو گرفت و خوابوندم رو تخت و گفت جانممم قربونت برم ارووووم اروووم الهی بگردم خیلی درد داری
ی کن تحمل کن تموم شه
خانوم دکتر به فاطمه گفت کمکش میکنی لباسش رو بده بالا؟
فاطمه گفت چشم و اومد دکمه های مانتوم باز کرد و خواست لباسم رو بزنه بالا که دستشو گرفتم گفتم فاطمه تو رو خدا من خجالت میکشم
یه لبخند با ارامش زد گفت هیچی نیست عزیزدلم خجالت نداره یه چند لحظه فقط خانوم دکتر معاینه کنه زودی برات درستش مبکنم باز
چشمام رو از خجالت بستم و فاطمه لباسم رو کشید بالا
خانوم دکتر اومد و دستش رو گذاشت رو شکمم
فشارم پایین بود و لرز کرده بود و دستش سرد بود با سرمای دستش یه لرزی افتاد تو جونم و لرزیدم
خانوم دکتر گفت ببخشید عزیزم
و شروع کرد قسمت های مختلف شکمم رو فشار دادن و من از درد جیغ میزدم فقط
و مدام دست خانوم دکتر رو میگرفتم که تو رو خدا بسه کافیه نمیخوام درد دارم و گریه میکردم
فاطمه سعی میکرد ارومم کنه باهام حرف میزد قربون صدقم می رفت اما اینقدر درد داشتم متوجه نبودم
خانوم دکترهم گفت دختر خوب مادرجان نمیشه که اینجوری عزیزم باید معاینت کنم
میدونم درد داری
ولی یه کوچولو تحمل کن قول میدم زود تموم شه
اروم باش نفس بکش همکاری کن و دستم رو نگیر ک زود تموم بشه
به فاطمه هم گفت میشه دستاشو بگیری ک بتونم معاینه کنم؟
فاطمه اومد اروم دستامو گرفت و گفت اروم باش ترنمم اروم باش خواهری الان تموم میشه
الهی من بمیرم برات اروم
دوباره خانوم دکتر شروع کرد و من از درد به خودم می پیچیدم
یهو کش شلوارم رو گرفت و یه کم کشید پایین
ترسیدم
گفت هییییششش هیچی نیست فقط میخوام معاینه کنم
کش شلوار رو کامل کشید زیر شکمم و اروم زیر شکمم رو دست میزد و فشار مبداد و من دیگه از شدت درد بیجون شده بودم
حتی جون نداشتم جیغ بزنم دیگه
به نفس نفس افتاده بودم و با شدت گریه میکردم
خانوم دکتر گفت این جاها دردت بیشتره اره؟
چندبار محکم و سریع و با درد سرمو ب نشونه ی تایید تکون دادم
گفت مشخصه ، اسپاسم هم شدی زیر شکمت سفته
شلوارم رو درست کرد و گفت خیلی خب عزیزم میتونی بلند شی تموم شد
فاطمه لباسم رو کشید پایین و دکمه های مانتوم رو بست و دستشو گذاشت زیر سرم و کمکم کرد پاشم
یه دستمال از تو کیفش دراورد و عرق صورتم رو پاک کرد و گفت تموم شد دورت بگردم
سرم گیج می رفت
حس میکردم بدنم خالی کرده
خواستم از تخت بیام پایین ک سرم گیج رفت و نزدیک بود بخورم زمین ک فاطمه یه هییییی بلند گفت و سریع گرفتم وگرنه با سر میخوردم زمین
گفت چت شد پس؟؟
خانوم دکتر گفت فشارش پایینه نمیخواد بلند شی دراز بکش تا من نسخه بنویسم
دوباره دراز کشیدم
خانوم دکتر گفت دخترم سابقه ی سندرم روده ی تحریک پذیر داری؟
گفتم بله
یه آهان گفت و مشغول نوشتن نسخه شد
همزمان داشت به فاطمه توضیح میداد
گفت قطعا به خاطر سندرم روده ی تحریک پذیرش هست اما حدسمم التهاب و عفونت روده هاشه
یه آزمایش براش نوشتم
همین الان برین اگر بودن انجام بدین و همین امشب برام بیارینش
بعد نگام کرد و گفت نمیخواد الان حالش بده سرم می نویسم بگیرین همین جا بدین واسش بزنن یه کم حالش بهتر شه
بعدش اگر ازمایشگاه بودن برین ازمایش رو بده
نیازم نیست ناشتا باشه فقط هرچی زودتر جواب رو به من برسونین
و بعد هم اضافه کرد واسش سونوگرافی هم نوشتم اونم انجام بده ببینیم چیشده
فاطمه گفت چشم خانوم دکتر
و کمکم کرد بلند شم و از تخت بیام پایین
زیر بغلم رو گرفت و کمکم کرد بریم بیرون
از خانون دکتر تشکر کرد
خانوم دکتر خطاب به من گفت خیلی ترس داشتم؟
خجالت کشیدم گفتم نفرمایید
خندید
گفت برو دخترم خدا به همراهمت مواظب خودت باش و زودترم ازمایش ها رو بده واسم بیار
گفتم چشم و با فاطمه رفتم
اومدیم تو سالن انتظار
فاطمه گفت همین جا بشین من برم داروهاتو بگیرم بیام
نمیتونی بیای اذیت میشی
با التماس نگاش کردم گفتم فاطمه تو روخدااااا من دارو تزریقی نمیخوام بیا برگردیم خونه
گفت نمیشه دورت بگردم یه چند لحظه بشین الان می یام
به منشی هم سپرد که فشارم پایینه حواسش بهم باشه.
فاطمه رفت و زود برگشت
پلاستیک داروها رو گذاشته بود تو کیفش ک من نبینمش و نترسم .
اومد پیشم و دستشو گذاشت پشتم و ی کم ماساژ داد و گفت پاشو قربونت برم
پاشو بریم رو تخت دراز بکشی سرمت رو بزنن حالت بهتر شه
گریم گرفت و التماس میکردم
که تو رو خدا فاطمه بریم خونه
تو رو خدا خواهش میکنم
بریم خونه خودت واسم بزن این جا نمیتونم می ترسم
گریه میکردم و التماس میکردم هم از درد هم از ترس!
فاطمه بغلم کرد و گفت هییییشششش آروووووووم آرووووووم عزیزدلممممم یه لحظه به من گوش کن
گوش به من ببین چی میگم
حالت خوب نیست دورت بگردم نمیتونیم تا خونه بریم
باید بریم سرمت رو بزنیم یه کم حالت خوب شه که اگر بشه ازمایشت رو هم بدیم
دیدی که خانوم دکتر گفت سریع انجامش بدیم
ببین الان چه قد حالت بده درد داری
زودتر دردت تموم بشه دورت بگردم
من پیشتم نمیذارم اذیت بشی
تا حالا شده من قول بدم و بزنم زیرش؟
قول میدم نذارم اذیت بشی کنارتم
باشه؟
هیچی نگفتم
دستشو گذاشت زیر چونم و سرم رو اورد بالا و گفت تو چشمام نگاه کن
نگاش کردم و مهربون بازم ازم پرسید باشه ترنمم؟
گفتم باشه و کمکم کرد پاشم
رفتیم و رو تخت دراز کشیدم
گفت چشماتو ببند من برم داروهاتو بدم و بیام
چشمامو بستم و سعی کردم اروم باشم
چند دقیقه بعد فاطمه با پرستار اومد تو اتاق
لرز کردم و محکم چسبیده به تخت
فاطمه اومد اروم دستش رو گذاشت رو پیشونیم و گفت هیچی نیس آروم
خانوم اومد گارو بست
و با دقت دستم رو نگاه میکرد و جاهای مختلفش رو دست میزد
چند دقیقه دستم رو بررسی کرد
بعد گفت خیلی فشارت پایینه دخترم رگات قایم شدن با لبخند
گفت آروم باش دختر خوب کاریت ندارم یه کم اروم باش نفس بکش که بتونم رگتو پیدا کنم باشه عزیزم؟
هیچی نگفتم
فاطمه باهام صحبت میکرد
سعی میکرد حواسم رو پرت کنه و تشویقم میکرد ک نفسای عمیق بکشم
خودش نفس میکشید و میگفت منو ببین با من نفس بکش دوباره دستم رو بررسی کرد و یه جا رو پنبه کشید چندبار
باز با دستش فشار داد و گفت آماده ای؟
فاطمه دستشو گذاشت رو چشمام
سوزنو فرو کرد و یهو لرزیدم
پرستار گفت هیششششش هیچی نیست
سوزن رو زیر پوستم می چرخوند و من فقط گریه میکردم میگفتم درد داره
درش اورد گفت نه رگ نداره
همین ک درآورد حس کردم دستم خیس شد
یه لحظه سرمو برگردوندم ببینم چیه که دیدم دستم داره خون می یاد و می ریزه رو تخت
پرستار سریع پنبه گذاشت ولی دیر شده بود و من دیده بودمش
و همین باعث شد پنیک بشم (پنیک یه نوع حمله ی اضطرابیه که شخص احساس میکنه از شدت ترس الان می میره )
ادامه دارد