خاطره فاطمه جان
سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
من فاطمه ام، یه کنکوری...
از قدیمی های کانال هستم،تقریبا میشه گفت ۴ سالی میشه و کاملا همه رو توی کانال میشناسم،قبلا کانال خیلی جو خوبی داشت،همه یجورایی عین خواهر و برادر بودن و خاطرات بیشتر با واقعیات مطابقت داشت ...
خلاصه اومدم خاطره بگم فیض ببرید😄 حوصله درس خوندن نداشتم،حس هیچی نداشتم امشب یاد اینجا افتادم و دیگه گفتم بنویسم
قضیه از جایی شروع شد که من سرما خوردم و حالم شدید بد شد،همش معذرت میخوام حالت تهوع و 🤮
مامانم هرکاری کرد نرفتم دکتر،روز دوم حالم بدتر شد، مامانم با اصرار یه لیوان آبمیوه آورد هرکاری کرد نخوردم،احساس میکردم اگه یه قطره به معدم برسه حالم باز بد میشه
به حرفای مامانم که یکم بخور حالت بد نمیشه و فلان خوردم،به معدم نرسیده همونجا حالم بد شد و پتو و لباسام همه کثیف شد 😭
دیگه مامانم بهم گوش نکرد و بابامو خبر کرد و سه نفری راهی بیمارستان شدیم
رسیدیم و استرس داشتم، نوبتمون شد رفتیم تو،دکتر یه خانم تقریبا ۳۵ ساله میشد،نشستم مامانم شرح حال داد دکتر معاینه کرد نبضمو گرفت،فشارمو گرفت و... شروع کرد نسخه نوشتن، دستش درد نکنه کم نذاشت برام ۴ تا آمپول نوشت😂
گفتم تزیقی ننویسه ها ولی نوشت،به بابامم تاکید کرد حتما تزریق شه😑
اومدیم بیرون بابام داروهارو گرفت،هرچقدر به مامانم اصرار کردم که نزنم گوش نکرد و با هزار وعده و قول که درد نداره و... و منو راهی تزریقات کرد🥺
۲ تا آمپول باید میزدم،یکیش ضدتهوع بود،اونیکی رو نمیدونم😁
خلاصه از استرسم نمیگم😆قسمت بعدی من خوابیدم آماده تزریق 😂
دختره اومد شلوارمو داد پایین پنبه رو کشید،بلافاصله فرو کرد
فقط سوزن فرو کردنشو حس کردم،داروش درد نداشت،چیزی نگفتم
درآورد کنار همون باز پنبه کشید و فرو کرد😑
اینکی درد میکرد یکم سفت شدم سریع گفت سفت نکن تمومه الان
لامصب میسوخت🥴کشید بیرون پنبه گذاشت گفت سراین سفت کردی دردت گرفت وگرنه درد نداشت...
تموم شد بلد شدم اومدیم خونه تو راه بابام چیپس لیمویی گرفت خوردم😁فقط بخاطر ترش بودنش بود وگرنه به هرچی چیز شیرین نگاه میکردم حالت تهوع میگرفتم
بعد از تزریق آمپولا حالم بهتر شد جای آمپولا اونی که سفت کرده بودم یکم کبود بود ولی خدایی خیلی خوب زد
اونیکی هارم نزدم 😁
این بود خاطره من...
پ.ن:خاطره برای قبل کرونا بود.
من ۱ ماه پیش به کرونا مبتلا شدم و متاسفانه خیلی سخت بود و اصلا دوست ندارم تعریفش کنم... دوهفته فقط کارم خوابیدن بود. علائمم سردرد شدید،بدن درد، بیحالی شدید،سرفه خشک بود،در حدی سرفه میکردم که احساس خفگی داشتم...
یه شب حالم انقدر بد بود نصف شب بیدار شدم با یه صدای ضعیفی مامانمو صدا میکردم کمکم کنه یا یه کاری بکنه ولی اینقدر گیج بودم و تاثیر داروها بود نیم ساعت بعدش خوابم برد😄
اون دو هفته اصلا تو حال خودم نبودم و هرروز یه قسمتش به بیمارستان و دکتر و بقیه اش به خواب خلاصه میشد😂
پ.ن: میدونم اصلا خوب ننوشتم،میدونم خاطره ام خیلی خشک و بی روحه ولی دیگه نوشتمش😁
نظراتونو میخوندم
ببخشید چشای نازتون خسته شد
خدانگهدار😘