سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه 
اول یک بیوگرافی بگم بعد خاطره مو
اسمم آلما است(آلما=سیب جنگلی) 
۱۹ سالمه و متاهل ام 
همسرم اسمش محمد و ۲۹ سالشه و پزشک عمومیه
پشت کنکور موندم و سال ۱۴۰۰ کنکور و خراب کردم وموندم پشت کنکور. اهل استان مازندرانم 
این خاطره مربوط به چند روز گذشته است :
من یک مدت طولانی حدود چهار سال که زخم معده دارم و هر وقت که عصبی میشم دوباره درد معده ام میزنه بالا
حدود یک هفته است با همسرم سر موضوع درس نخوندن من دعوا داریم😐
من حوصله درس خوندن ندارم . ایشونم گیر سپیچ که چراا باید بخونی باید باید باید
دهن من و صاف کرد این قدر که گفت . پنج شنبه هفته پیش بود که شب قبلش دیگه در حد داد و بیداد و فریاد دعوامون شد و من تا صبح از درد معده نتونستم اروم بگیرم.
نصفه شب از خواب بلندش کردم گفتم
پاشو محمد دارم میمیرم
به زور از جاش بلند شد گفت چته ‌. گفتم معده ام . رفت برام یک فاموتیدین اورد گفت بخور اروم میشه .
خوردم ولی اروم نشد خودشم گرفت خوابید
صبح بلندم کرد که باید پاشی بخونی 
دید دارم به خودم میپیچم
رفت از تو ماشین کیف شو گرفت اومد بالا
گفت قشنگ دراز بکش ببینم چته
بعد از کلی سوال پیچ کردن که حالت تهوع هم داری الان؟
دست شویی میری ؟ مزه دهنت بده؟ ریفلاکس داری؟ ال داری بل داری
پاشد تو یکی از برگه های نسخه ای که همراهش بود داروهارو نوشت 
گفت پاشو تا من برم تو راه ثبت کنم و بخرم یک لیوان چایی عسل بخور تا بیام . پنیر نخور ولی
منم گفت باشه برو 
ولی حال نداشتم پاشم یک چیز بخورم 
حدود نیم ساعت نشده صدا در اومد ‌ دیدم برگشته با یک پلاستیک پر 
اومد تو اتاق گفت چیزی خوردی . چون از عسل بدمم میاد الکی گفتم اره خوردم پیچ نشه دوباره
گفت پس برگرد اماده شو تا من بیام .
باید اینکه فهمیدم منظورشو زدم به کوچه علی چپ 😐
اومد دید من هنوز همون مدلی ام گفت متوجه نشدی 
گفتم میفهمم چی میگی اما متوجه نمیشم😐
گفت لوس نشو لطفااا اعصابم خوردهست بدتر تر نزن توش
گفتم چیکارت دارم من . یک قرص بده جای این همه چرت و پرت 
گفت چه حالی داری با این درد بحثم میکنی 
خودش اومد بازومو گرفت برگردوند لباسمو درست کرد 
خدایی اون پد لعنتی بیشتر لرز میاره تا خود امپول😐
تا به خودم بیام زد کشید بیرون اما جاش بد سوخت
گفتم هوووو چتههه اروووم سوختم .
گفت به من چه امپول میسوزونه
رفت نشست اون طرف تخت دوباره پنبه کشید تا به خودم بیام بگم نه زد دوباره کشید بیرون😐
اصلا فرصت نداد اه و ناله کنم 
گفت برگرد حالا‌. صبرم نداد
تا برگشتم گفت استین بزن بالا
گفتم سرم نمیزنم.گفت سرم نیست سفازولین 
گفتم در هر حال 
دوباره به حالت پوکر خودش استین و زد بالا
و نتونست رگ بگیره😐
و دوباره هر دو طرف دستمو سوراخ کرد تا رگ گرفت 
و زد
. گفت از جات پا نشو فعلا دراز بکش 
ولی به دلیل دست شویی تا پاشدم سرم به حدی گیج رفت که اصلا هیچی
همونجا وسط اتاق پهن زمین شدم 
محمد بدبخت هول کرد سریع دستمو گرفت گفت چیشدی دوباره من و دراز کرد روتخت پاهامو گرفت بالا
گفت ناشتا بودی نهههه؟
گفت هوووم
گفت درد و هوممم سه تا امپول زدی میخواستی غش نکنی؟
بعدم رفت اون چایی عسل مزخرف و با خرما اورد برام تو اتاق ومن  به حالت چندش من خوردم😐💔. 
این بود خاطره من
البته وبلاگ تون مثل قبل خواننده نداره . من از سال ۹۵ خواننده وبلاگ تون بودم . الان اصلا شبیه اون موقع ها نیست‌ از قدیمی ها هم کسی نیست 
سیما ‌. دکتر پارسا . خانم دکتر مهدیه و شوهرش . اقا پویا . هدیه . ارتا . آیلین و داداشاش . هیچکس نیست 
فقط سارا مامان اکبراقا مونده . ولی بازم کاچی به از هیچی
الانمم معده ام عین صگ درد میکنه ولی بهش نمیگم. هنوزم سر درس بحث داریم 😐💔
خوشحال شدم بای👩‍🦯
پ.ن:بعد کنکور ازدواج کردم و سنتی هم بود ولی پسر خوبیه🙄
پ‌ن:الما یه اسم ترکیه نه شمالی😐💔