سلام من اوین هستم ۲۵ سالمه و  دو شبه ازدواج کردم و این اولین خاطره ای هست که میخوام داستان بزارم و امید وارم خوشتان بیاد اسم نامزدم محسن هست و ۲۷ سالشه و این اولین امپول خوردن من جلو نامزدم
صبح بیدار شدم دیدم که گفتم میخوره ولی ب روی خودم نیاوردم قرار بود که بریم مسافرت همراه با خانواده   دیگه خوشگل کردیم و راه افتادیم‌وقتی رسیدیم اراک واسه استراحت من حالم خیلی بد شد و نامزدم دید و گفت بیا معاینه کنم وقتی معاینه کرد گفت حالت خوب نیست و میرم داروهاتو بگیرم  بهش گفتم امپول دادی  جواب نداد ولی با این حالم صد در صد امپول نوشته بود خلاصه برگشت با ی کیسه پر از دارو وقتی اومد رفت برام ایمیوه و کیک آورد و گفت که بخور بزور یکم بهم داد خوردم و رفت بیرون وقتی که برگشت دیدم ۵ تا امپول تو دستش گفت آماده شو گفتم درد داره گفت وایسا ب عمم بگم بیاد واست بزنه خلاصه رفت و با عمش برگشت خلاصه که منو خودش برگردوند و امادم کرد  غمش اومد جلو و شلوارک رو تا زیر باسنم‌کشید پایین  و پنبه کشید گفت نفس عمیق وقتی کشیدم امپول رو وارد کرد دردی حس نکردم و در آورد دومی و سومی هم ب همین منوال گذشت دیدم وقتی میخواد امپول چهارم رو بزنه  محسن پیشم دراز کشید و ی پاش رو انداخت روی پام و با ی دستش کمرم رو گرفت  فهمیدم که درد داره   خواستم در بدم ولی نتونستم اخه محسن خیلی زورش زیاده عمش پنبه کشید و امپول رو وارد کرد خیلی درد داشت میخواستم تکون بخورم که نتونستم و ریز ریز گریه کردم  تا تموم شد ولی من اصلا نمیدونستم تکون بخورم همین جور که دراز کشیده بودم دیدم که محسن بغلم کرد و عمش هم پنبه کشید وای از وقتی که وارد پام شد خیلی درد داشت انگار داشتن سرب داغ تزریق میکردن  منم فقط جیغ کشیدم تا تموم شد  
امیدوارم که از خاطرم خوشتان اومده باشه من اولین باره خاطره می زارم  اگه   دوست داشتید کامنت بزارید دوستتون دارم