سلاااااام😍❤️
امید وارم حالتووون عالی باشه من یه یک سالی میشه توی وب عضو هستم و همیشه خاطرات خوب و زیباتونو نگاه میکنم
خب یه بیو بدم:😂❤️😌
من عسل هستم ۱۳ سالم از تهران☺️😍😌
دوستان این خاطره به موضوع وب مربوط نیس فقط دوست داشتم باهاتون درد و دل کنم دلم خیلی پره🥺🖤💔
من وقتی که هفت سالم مادرم رو بر اثر سرطان از دست دادم😔
خیلی برام سخت بود اون لحظه نمیدونم چجوری حالم رو توصیف کنم وقتی که بچه بودم به همه چی فکر میکردم به جز مرگ مادرم خب برای هر بچه ای سخته نبودن مادرش مادرم توی بیمارستان بستری بود برای شیمی درمانی ت بیمارستان لاهیجان درست یادمه اون روز بارون می بارید من با کلی ذوق رفتم پیش مامانم که ببینمش مامانم اون لحظه یه حس و حال عجیبی داشت دیدمش و اومدم خونه درست یادمه ساعت چهار صبح بود که لامپ های خونه مون روشن شد من با روشن شدن لامپ ها بیدار شدم 
😔
اون لحظه یک دقیقه ترس شدیدی اومد توی وجودم برام سخت بود ترسیدم به بابام یه چیزی گفتن یک دقیقه ریخت بهم 😔
بعد منم اهمیت ندادم خوابیدم
فرداش قرار شد بریم شهرستان نفهمیدم برای چی رفتیم داداشم چشاش قرمز بود بدجور که کم مونده بود چشاش از کاسه در بیاد بالاخره رسیدیم و من اونجا متوجه شدم که مامانمو کسی که عمرم بود کسی که زندگیم بود رو ازدست دادم الان چند سال هست که میگذره از این ماجرا خب برام خیلی سخته خیلی بده در ضمن اول مادر مادرم فوت کرد بعدش خاله ام بعدشم مامانمو و بعدشم مادر بابام خیلی سخت بود بعدشم پسرخاله برام خیلی عجیب بود خیلییی 
بعد از اون ماجرا پدرم زن دیگه رو گرفت من اون موق هفت سالم بود منو اذیت میکرد البته خوب بود اما خوب......🙂
بعدش مجبور ب طلاق شدن و طلاق گرفتن برام خیلییی خیلییی سخت بود و الان هم پدرم یک زن دیگه گرفته نمیدونم حکمت خدا چی بوده اما من هنوز با این موضوع کنار نیومدم شبیه بچه های دوساله میمونم خیلی بده وقتی دوستان ببینی که کنار مادر هاشون هستن با مهربونی باهاشون رفتار می کنند
دوستای گلم من دوست ندارم ناراحتتون کنم اما دلم خیلی گرفته خیلیی🙂😔
من به رشته تجربی خیلیییییی علاقه دارم خیلی اما میترسم☹️ میترسم که از پس سختیاش بر نیام خب مثلا اگه درسامو تموم کردم مامانمو وقتی نیست پیشم چ فایده ای داره😕
من نمیدونم چرا وقتی یکم سختی میبینم خودمو عقب میکشم خیلی سختههه😔
میشه کمکم کنید😕