خاطره رستا جان
سلام دوستان خوبین خوشین این دومین خاطره ی که من میزارم
اسم من رستایه 12 سالمه و یک داداش دارم که 20 سالشه تو خوانواده مون پسر خالم که اسمش علی هست25سالشه و دانشجویه دکترایه
خب خب خاطره👇👇
یک روز صبح ساعت 9 به خاطر کلاسای آنلاینم از خواب نازم بیدار شدم و صبحانه خوردم و بعد داخل کلاس بودم بعد که کلاسم تموم شد رفتم حمام چون می خواستیم بریم خونه ی خالم خونه ی همون خالم که پسر خالم دکتره خلاصه رفتم حمام وقتی اومدم موهام رو خشک نکردم هوا هم خیلی سرد بود و رفتم ناهار خوردم و بعد تکالیفم رو نوشتم و مادرم صدام کرد که حاظر شو بریم خونه خاله
من:چشم الان آماده میشم
بعد از 1 ساعت آماده شدم و با مادرم رفتیم خونه خالم توی راه هیم از مادرم خواهش کردم برام بستنی بخره😋😋 وقتی رسیدیم بهاره(دختر خالم) پرید بغلم و بوسم کرد و بعد از سلام. و احوال پرسی
بهاره:رستا
من:جانم
بهاره:میای باهم بریم بازی کنیم 🙏
من:باشه
و خلاصه رفتیم یک عالمه بازی کردیم
و نزدیک های غروب صدای در اومد علی و داداشم یود بود من خیلی از علی خوشم نمیومد یعنی ازش متنفر بودم بهش سلام کردم و با بهاره رفتیم بازی کردیم و خالم صدامون کرد بیاین عصرانه منم با بهاره رفتیم اصلا میل نداشتم و بازم کمی خوردم اولین چیزی که خوردم گلوم سوخت و برای اینکه بقیه شک نکنن چند تا چیز دیگه هم خوردم ولی وقتی که خوردم به سمت دست شویی دوییدم چون حالت تهوع داشتم رفتم (ببخشید)
گلاب به روتون بالا آوردم خلاصه مادرم نگرانم شد و اومد پیشم مادرم گفت چی شده گفتم چیزی نشده فقط یکم حالم بده بعدش افتادم توی بغل مامانم
مامانم:چرا انقدر داغی تو
من:چیزی نیست خوب میشم
مامانم گفت باید بری دکتر
علی:خاله جان نمی خواد خودم معاینه اش میکنم
مامانم:نه عزیزم زحمت میشه واست
علی :نه چه زحمتی
خلاصه من رو علی معاینه کرد و دارو نوشت و داد به داداشم رفت دارو هارو خرید تا اون موقع منم خیلی استرس داشتم چون میترسیدم برام آمپول و سرم بنویسه 😢
تا اون موقع خالم برام چایی نبات آورد من اصلا نه خوردم
یک دفعه ای صدای در اومد منم استرس داشتم 😢😢😢😢
وقتی داداشم اومد تو چشمام چهار تا شد😭🥺
3تا آمپول با یک عالمه داروی دیگه😭😭
دلم می خواست بشینم تک تک موهای علی رو بکشم😂
علی دارو هارو دید و گفت دوتا از آمپول هارو الان باید بزنه و یکی رو فردا 😥😭
قیافه من:😭🥺
علی:رستا جان برو دراز بکش تا بیام بزنم
من:میشه نزنم آخه میترسم🥺😭
داداشم:خواهر گلم اگه می خوای خوب بشی باید بزنی 😘
منم ناراحت همون جوری گریه میکردم
تا دیدم داداشم منو بغل کرد و برد تو اتاق😭
من:داداشی ولم کنننننن😭😭😭😭😭
داداشم بردم تو اتاق و علی اومد تو با 2تا آمپول 😭😭😭
درم قفل کرد
چون من تو فرار کردن سابقه زیادی دارم😂😁
داداشم گزاشتم رو تخت تا یکم آروم شم
و بعد قربون صدقم میرفت منم اصلا به حرفاش گوش نمیکردم
من:درد داره🥺
داداشم:معلومه که درد نداره
علی:اگه سفت نکنی نه
منم با علی و داداشم تو اتاق تنها بودم
تا اینکه علی به داداشم چشمک زد یعنی درازش کن داداشمم من رو تخت دراز کردم منم همین جوری گریه میکردم😭😭😭😭
و میگفتم نمی خوام
علی اومد رو سرم گفت شل کن وگرنه دردت میاد شلوارم رو داد پایین خیلی خجالت کشیدم
داداشمم با یک دستش پاهام رو گرفته بود و بایک دست دیگش کمرم رو گرفته بود علی هم پنبه رو کشید نا خودآگاه من سفت شدم علی گفت شل کن رستا خانم منم شل نمیکردم تا نزنه گفت نفس عمیق بکش تا کشیدم سریع فرو کرد منم گفتم آیییییییییییییی😭😭😭😭😭 درش بیار آییی دردم میاد آخه خیلی درد داشت
داداشمم قربون صدقم میرفت می گفت جانم تموم شد قشنگم دورت بگردم خواهر قشنگم
تا این که در آورد
تا می خواستم پاشم اون سمتم رو پنبه کشید و فرو کرد منم سفت کردم گفت شل کن وگرنه دردت میاد تو پات میشکنه منم ترسیدم و شل کردم و تزریق کرد
من:آیییییییییییییییییی علییی دردم میاد درش بیار درد داره 😭😭😭😭😭
علی: تموم شد رستا خانم
داداشم:تموم شد جیگر من
من :درش بیاررررررررر
بلاخره درش آورد 😢
بعد لباسم رو درست کرد و رفت دستاش رو شست
منم گریه میکردم چون درد داشت نمیدونم اسم آمپولاش چی بود 🧐
منم رفتم بیرون از اتاق
بهاره:درد داشت قشنگم
من:آره خیلی
بهاره:الهی
و بعدش به بهاره گفتم برو اون آمپول رو بیار
بهاره رفت آورد
و رفتم توی حیاط شکستم
ولی متاسفانه داداشم فهمید و یکی دیگه خرید😭
من: داداشی من اینو نمیزنم
داداشم :باید بزنی
من :نمی زنمممممم😭
داداشم هیچی نگفت و رفت تو خونه
و ماهم رفتیم خونمون فرداش که از خواب بیدار شدم جای آمپولاش درد میکرد خیلی
فرداش هم اون آمپول رو زدم و دارو هام رو مصرف کردم و خوب خوب شدم
امید وارم از خاطرم خوشتون اومده باشه ❤️❤️
منتظر نظرات قشنگتون هستم😍