خاطره سارینا جان
سلام عزیزای دلم 💗 امیدوارم حالتون خوب باشه😘 من سارینا هستم ۲۲سالمه از تهران دانشجوی سال سوم حسابداری و همسرم میثم ۲۶سالشه و پرستار اتاق عمل .
خب دیگه میرم اصل مطلب این خاطره مربوط میشه به آذر ماه پارسال جمعه بود از خواب بیدار شدم دیدم برف اومده 😍 رفتم میثم رو بیدار کردم قرار شد صبحونه رو بریم بیرون بخوریم حاضر شدیم موقعی که از خواب بیدار شدم یه خورده دل درد داشتم اهمیت ندادم به میثم هم چیزی نگفتم میثم دم یه کله پزی نگه داشت جاتون خالی صبحونه رو زدیم تو رگ😁میثم اصرار داشت حالا که روز جمعست بریم دیدن پدر و مادرش منم گفتم اول برف بازی کنیم بعد خونه مادر شوهرم(اخه حیف بود برف به اون قشنگی رو ازش لذت نبریم😅) که بعد مجبور شد که قبول کنه😌 خلاصه بعد از کلی عکس گرفتن و برف بازی و همچنین قندیل بستن بنده🥶🥶
رضایت دادم که بریم خونه مامان نسرین (مادرشوهرم) رفتیم خونه شون مامان نسرین و بابا محمد خیلی خوشحال شدن ما هم چون سردمون بود مامان نسرین هم از آش ترش های معروفش واسمون درست کرد که من عاشقشم خلاصه آش رو خوردیم دل درد من هم شدید تر شده بود😬اما برای اینکه میثم چیزی نفهمه الکی به میثم گفتم خوابم میاد من میرم تو اتاق بخوابم بعد بیا بیدارم کن اونم قبول کرد. دروغ چرا اما از دل درد خوابم نبردو حالت تهوع و سردرد هم بهش اضافه شده بود میثم و صدا زدم اومد تو اتاق با گریه بهش گفتم میثم دلم داره منفجر میشه گفت ازکی دلت درد میکنه گفتم از صبح عصبی شد گفت تو از صبح دلت درد میکنه و نمیگی دراز بکش رو تخت دراز کشیدم گفت پای راستت جمع کن تو شکمت هرکاری کردم نشد یهو هرچی تو معدم بود بالا آوردم 🤢🤢
میثم رفت لباسامو اورد گفت حاضر شو بریم بیمارستان علاعم پارگی اپاندیس داری بزور پالتو و کلاهمو پوشیدم خواستم بلند شم دیدم نمیتونم راه برم دلم تیر کشید جیغ زدم افتادم زمین میثم گرفتم بغل به مامان نسرین و بابا محمد گفت که سارینا حالش خوب نیست می برمش دکتر .
تو راه دوباره حالم بد شد و بالا آوردم 🤢تا اینکه رسیدیم بیمارستانی که میثم توش کار میکنه میثم سریع رفت برانکارد اورد و من گذاشت روی برانکارد و رضا و علی دوستای میثم امدن پیشمون گفتن که چی شده میثم براشون توضیح داد میثم رفت نوبت گرفت و رفتیم اتاق دکتر من چون نمی تونستم راه برم با برانکارد بردنم دکتر اخوان از دوستای میثم بودن اومد پیشمون گفت چی شده که براش توضیح دادم گفتم که دل درد و حالت تهوع دارم شکمم فشار دادن که جیغ زدم و گریه کردم😭😭 گفتن سریع برید اورژانسی سونو بدید رفتیم سونوگرافی گفتن باید آب بخوری نوبتمون شد رفتیم تو اتاق دکتر
میثم آمادم کرد دکتر امد شکمم ژل زد دستگاه رو که فشار میداد فقط اشک می ریختم از شدت درد فکر می کردم الان زیر دستش تموم میکنم وقتی تموم دکتر گفت ببخشید دردت امد پارگی اپاندیس حالا شما جواب رو نشون دکتر هم بدید جواب سونو که آماده شد نشون دکتر دادیم که دکتر گفتن بله پارگی آپاندیس باید همین الان برید تشکیل پرونده بدید تا عمل بشه😐 حالم داشت بهم می خوره به میثم گفتم سریع سطل رو اورد جلو و بالا آوردم 🤮 دکتر به میثم گفت خانمتو ببر بهش تزریقات تا رگشو بگیرن😰 رفتیم بخش تزریقات رضا دوست میثم اونجا بود میثم بهش گفت رضا رگ سارینا بگیر تا من برم تشکیل پرونده بدم اونم قبول کرد
استینمو زدم بالا کش بست و پنبه زد گفت نگاه نکن بیشتر استرس میگیری انژیوکت وارد کرد سوخت گفتم آخ 😑 گفت تموم شد چسب زد دوباره حالم بهم خورد دیگه چیزی تو معدم نمونده بود فقط عوق میزدم رضا(دوست میثم)رفت پیش دکتر که ازش بپرسه به خاطر حالت تهوع میشه امپول ضد تهوع بزنن که دکتر قبول کرد یه ضد تهوع اماده کرد و زد توی انژیوکتم . میثم آمد گفت یک ساعت دیگه اتاق عمل امادست لباس اتاق عمل گرفته بود پرده رو کشید و لباسامو با لباسای اتاق عمل عوض کرد. میثم یه عکس قبل عمل با کلاه لباس بیمارستان گرفت ازم😂😂 پرستار امد گفت آماده ای گفتم بله با میثم من و بردن اتاق عمل چون قرار بود میثم هم بیاد میثم رفت لباس اتاق عمل پوشید استرس داشتم بدنم یخ زده بود🥶🥶چون اول بارم بود که رفته بودم اتاق عمل
دکتر بیهوشی از دوستای میثم بوداحوال پرسی کرد بهم گفت رو این تخت دراز بکش گفتم نمیتونم پرستار و میثم کمک کردن بلندم کردن گذاشتنم روی تخت پرستار به میثم گفت لباسشو بزن بالا باید بدنش ضدعفونی بشه
میثم دستامو گرفت گفت سارینا چقدر سرده دستات 😱خوبی؟با گریه گفتم نه دل دردم داره بدتر میشه گفت گریه نکن قربونت برم الان دکتر میاد عمل میشی دیگه درد نمیکشی
دکتر اخوان آمد به من گفت خوبی گفتم نه دل دردم بدتر شده گفت طبیعیه پارگیه آپاندیس درد کمی نداره گفتم میشه به جای بیهوشی بی حس بشم که گفتن نه😕آماده ای؟گفتم بله .به دکتر بیهوشی گفت شروع کن دکتر .دکتر بیهوشی گفت تنگ تنفس نیستی گفتم الان تنگ نفس دارم ماسک اکسیژن گذاشت روی دهنم داروی بیهوشی زد توی انژیوکتم
میثم پیشونیمو بوسید گفت نترس من پیشتم دکتر اخوان گفت میثم جان ۱۸+نکن فضا رو 😂😂 دستای میثم گرفتم خواستم صداش بزنم که دیگه هیچی نفهمیدم
نمیدونم چقدر گذشته بود وقتی بیدار شدم تار میدیدم دلم خیلی درد می کرد😭😭
صدای میثم شنیدم که گفت آقای دکتر به هوش امد دکتر امد پیشم دکتر گفت اسمت چیه 😐 ماسک از روی صورتم برداشتم گفتم سارینا گفت خوبی؟گفتم نه دلم درد میکنه سرم گیج میره زدم زیر گریه😭😭 گفت طبیعیه به میثم گفت مسکن بزن براش میثم آمد مسکن زد برام بوسم کرد قربونت برم الان اروم میشی دل دردم داشت بهتر میشد میثم گفت عملت خیلی طول کشید ۵ساعت تو اتاق عمل بودی گفتم واقعا😱؟گفت آره عزیزم
حالم بهتر شده بود از ریکاوری بردنم تو بخش به میثم گفتم گرسنمه گفت دکتر گفته تا فردا صبح نباید چیزی بخوری😏😭
خوابیدم یهو با تیر کشیدن دلم بیدار شدم جیغ زدم اییییی دلم😭😭😭😭
میثم برام مسکن زد.دکتر امد گفت چطوری پهلوون گفتم بد نیستم گفت پدر هممونو در اوردی عمل خیلی سنگینی بود خندید گفت قدر این شوهرتم بدون شکمت رو برش میزدیم این اشک میریخت 😂💋💋
دکتر داروهامو به میثم توضیح داد و گفت که دوتا امپول عضلانی براش بزن😭
تشکر کردیم و دکتر رفت . پدر و مادر میثم امدن پشیمون مادر میثم اصرار داشت که شب پیشم بمونه من و میثم قبول نکردیم و رفتن
میثم رفت سمت پلاستیک داروهام گفتم دنبال چی میگردی گفت امپولاتو باید بزنم گفتم میثم جون من بیخیال شو گفت نوچ نمیشه امپولاتو آماده کرد کمک کرد به پهلوی چپم خوابیدم شلوارم تازانو پایین آورد گفتم چه خبره😒 گفت شیاف هم داری😬
پنبه زد گفتن آماده ای گفتم نباشم یعنی نمیزنی گفت چرا میزنم 😂 گفتم حداقل اروم بزن گفت چشم امپول فرو کرد درد نداشت و دراورد دومی پنبه کشید فرو کرد گفتم اییییی میثم میسوزه😭 گفت جانم تموم شد💋دستکش پوشید و شیافمو گذاشت اخخ گفت تموم شد ببخشید عزیرم❤️
دیگه فرداش دکتر امد مرخصم کرد و رفتیم خونه ده روز بعدشم رفتم بخیه هامو کشیدم.
ببخشید که چشمای خوشگلتون خسته شد ممنونم از کسایی که وقت میزارن و این خاطره رو می خونن و اگر اشتباهی داشت ببخشید و ممنون میشم نظر بدیدچون که اول بارمه خاطره میزارم و همیشه خواننده خاموش بودم.
دکتر پارسا هیلدا جون میترای عزیزم چرا خاطره نمیذارید😭