سلام دوستان – علی ام مربی ورزش و این خاطره بشه فاینال برای اینکه سریال نشه چون به خاطر عفونتی که داشتم دو روز آمپول زدنم ادامه داشت یدونه شو مینویسم و بقیه روند مشابه داشتن. اونشب بعد از رفتن مهمونا با مرتضی PS بازی کردیم و بعد از دو ساعت صدای مامان و بابا دراومد که تو مریضی باید استراحت کنی نه که زل زدی به صفحه دیگه ترجیح دادیم بخوابیم غر نشنویم. روز بعدش تا ظهر خوابیدم از تعطیلیم نهایت استفاده رو ببرم برای ناهار مامان بیدارم کرد سر ناهار بابا گفت عمو زنگ زد آمپولتو یاداوری کرد گفتم باشه میرم میزنم. مامان گفت زنگ بزن مرتضی اگه بتونه بیاد بزنه بابا زنگ زد به مرتضی، گفت دور و بر 4 -5 میام خونه. ساعت نزدیک 4 بود مرتضی زنگ زد گفت آماده شو میام دنبالت گفتم کجا؟ گفت آمپولتو بزنی. گفتم مگه خودت نمیزنی؟ گفت نه نمیشه تو خونه زد آماده شو یه ربع دیگه دم درم. قطع کردم بابا گفت چرا از ظهر نگفت گفتم نمیدونم بابا گفت علی بچه نشی بپیچونی عموت گفت حتما بزنی چیزی نگفتم بابا گفت گول مرتضی رو نخوری شیطون گولت بزنه . خندم گرفت گفتم مرتضی شیطونه؟ مامان گفت بحث آمپول بشه دست شیطونو از پشت میبنده 😄😄 میبنده       گفتم خیالتون راحت میزنم دو روز دیگه باید برگردم سرکارباید خوب باشم آماده شدم مرتضی تک زد رفتم سوار شدم گفتم چرا از ظهر نگفتی تو خونه نمیشه زد گفت علی تو چقدر ساده ای- الکی گفتم نمیشه تو خونه زد جور دیگه نمیتونستم نجاتت بدم من 😳😳 گفت تعجب نداره من وظیفه دارم اینو بهت بگم بعدا نگی میدونست و نگفت . گفتم چی؟ گفت تو نمیفهمی عمو چی تجویز کرده  بزنی میترکی گفتم مرسی از دلداریت گفت داداش راست میگم اذیت میشی تا الان هرچی درد کشیدی یه طرف اینا یه طرف. یکم اذیتش کردم گفتم الان انتظار داری با دونستن این حقیقت چکار کنم؟ گفت من که میگم نزن دو روز صبر کن اگه خوب نشدی حداقل تلاشتو کردی گفتم اگه بدتر شدم؟ گفت نمیشی من تضمین میکنم دکترا بزرگش میکنن خیلی بامزه شده بود گفتم باشه هرچی تو بگی نمیزنم به مامان و بابا چی بگیم؟ گفت میگیم زدی تو هم برو تو اتاق یعنی دردت اومده . گفتم راستشو بگو چند بار اینجوری پیچوندی ؟ گفت داداشت با تجربه است .😂 .       گفتم داشتم اذیتت میکردم خواستم ببینم تا کجا پیش میری . گفت بی شعوری به خاطر خودت میگم قدرمو نمیدونی . گفت تصمیم با خودت ولی بدون خیلی اذیت میشی .گفتم فکر نمیکنی بزرگش میکنی عمل جراحی ندارم آمپوله دیگه هرچقدرم درد داشته باشه چند ثانیه ای تموم میشه گفت علی حرفتو یاداوری میکنم موقع تزریق نظرتو میپرسم.من 😃 گفتم قهرمان منی  😂😂😂گفت مسخره کن میبینمت. گفتم بریم داخل بزن الکی نریم بچرخیم گفت نمیشه گفتم باز چرا؟ گفت به کسی نگی گفتم باش نمیگم چی شده؟ گفت من دلم نمیاد بزنم میدونم اذیت میشی من 😁گفت نخند تو نمیفهمی قراره چقدر اذیت بشی نمیخوام باعث و بانیش باشم گفتم نکنه عاشقم شدی؟ گفت اذیت نکن . گفتم باشه اذیتت نمیکنم بریم یه جا همین نزدیکیا پیدا کن بزنم. دوباره پرسید مطمئنی؟ گفتم مجبورم راه بیفت. گفت علی هرجا بزنی صدات درمیاد یه جا بریم کمتر آبروت بره گفتم امروز خیلی دلداری دادی فرقی نمیکنه بریم یه جا بزنم تا سکته نکردم.          گفت یه زنگ بزن بهروز بیاد بزنه حداقل بیرون نباشی هم از کارش خندم گرفته بود هم خستم کرد گفتم بریم همین کلینیک نزدیک بزنم گفت حالا یه زنگ بزن زنگ زدم بهروز گفت دارم آماده میشم برم باشگاه گفتم قبلش میتونی بیای خونه ام آمپول دارم با خنده گفت با کمال میل گفتم منتظرتم. به مرتضی گفتم بریم خونه بهروز میاد گفت اینجوری بهتره. گفتم ببینم این اژدهای دردناک چیه که دو ساعته معطلشیم گفت زدی میفهمی چیه فردا خودت التماس عمو میکنی نزنی ولی عمو که مثل من پایه نیست مجبورت میکنه بزنی. رفتیم خونه بهروز هم اومد مرتضی رو دید گفت تو که اینجایی چرا خودت نزدی؟ من 😂مرتضی گفت تنهایی ترسیدم تکون بخوره نتونم بزنم. بهروز گفت پس آمپولاش درد داره خوراکمه انتقام همه تمرینات سنگینو میگیرم. بهروز رفت دستشو بشوره مرتضی گفت هنوز وقت برای انصراف داری گفتم تو امروز یه چیزیت شده نکنه بارداریه مهسا روی تو تاثیر گذاشته . بهروز اومد یکیشونو آماده کرد منم آماده شدم گفتم فقط جان من نزدیک پنی نزن با مسخره گفت عشقم پنی کجاست جاشو نشون دادم نزدیکش پد کشید گفتم بهروز اذیت نکن مثل آدم بزن گفت قدرت دسته من و عجب چیز خوبیه  😈😈 مرتضی بهش گفت این آمپول باید آروم تزریق بشه حتی اگه دردش اومد و گفت سریع تر بزن گوش نده آروم بزن . به مرتضی گفت بیا بزن تکون خورد میگیرمش مرتضی گفت نه خودت بزن .دورتر از پنی پد کشید و فرو کرد و شروع کردن به تزریق اولین بار بود همچین دردی از آمپول دیدم و حق با مرتضی بود چند ثانیه گذشت دستام مشت شد نفس عمیق میکشیدم ولی دردشو بد حس میکردم گفتم درش بیار خیلی درد دارم مرتضی گفت آروم باش هنوز چیزی نزده بلند ای ای میکردم لعنتی تموم نمیشد رسیدم به نقطه ای که سفت کردنو راه حل مناسبی دیدم سفت سفت شدم بهروز گفت شل کن دیوونه میشکنه گفتم درش بیار جون هرکی دوست داری دربیار مرتضی کمرو بالای آمپول و ماساژ میداد گفت میدونم درد داری ولی شل کن اینجوری بیشتر اذیت میشی چند ثانیه بعدش شل کردم بهروز بقیه شو تزریق کرد کشید بیرون سرم تو بالشت بود بهروز گفت خوبی؟ جواب ندادم مرتضی به جای من جواب داد گفت یکم دیگه آروم میشه بهروز گفت به خدا آروم زدم اذیت نکردم مرتضی گفت آمپولش اینجوریه به زدن تو ربط نداره بهروز گفت تو که میدونستی اینقدرد درد داره بهش میگفتی نزنه مجبور که نیست مرتضی گفت بهش گفتم ولی ترجیح داد به تجویز بابات اعتماد کنه حرفاشونو میشنیدم ولی حال جواب دادن نداشتم مرتضی آب ریخت گفت یه تکونی بخور یه آبی بخور بهتر میشی  چسبیده بودم به تخت کمک کرد بلند شم گفت برنگرد دردش برمیگرده یکم آب خوردم کم کم داشتم آروم میشدم بهروز گفت دومی رو میخوای بزنی؟ گفتم نه تو برو به تمرین برس بهروز رفت مرتضی جای آمپولو کمپرس کرد دردش خیلی کم شد ولی حس میکردم پام سنگینه. عمو زنگ زد گفت آمپولاتو زدی؟ گفتم عمو حق آب و نون داریم این چه کوفتی بود تجویز کردین میخواستین منو بفرستین اون دنیا راه های دیگه ای هم بود گفت غر نزن دوتاشو زدی؟ گفتم یکیش واسه هفت پشتم کافیه گفت علی بچه نشو عفونتت زیاده اگه نیاز نبود تجویز نمیکردم گفتم پایان همه زندگیا مرگه ترجیح میدم بمیرم درد دومی رو تحمل نکنم گفت علی بزرگ شدی بچه بازی درنیار تو که نمیترسیدی نمیفهمم این دو روز چت شده گفتم بحث ترس نیست بحث درده ترکیدم و دیگه نمیزنم گفت کاری نکن بستریت کنم فقط به خاطر کرونا بستریت نکردم بچه بازی رو بزار کنار چند ثانیه دردو تحمل کن تا خوب شی. ساکت بودم گفت نشنیدم بگی چشم گفتم به خدا خیلی درد داره گفت میدونم ولی دیر اقدام کردی گذاشتی حالت تا این حد بد بشه گفت بزنیا گفتم باشه میزنم گفت نپیچونی گفتم اکی دیگه قطع کرد. مرتضی گفت نتیجه مذاکرات به نفعت نبوده پرسیدم درد اونی که مونده به اندازه اولیه؟ گفت تصمیم گرفتی به من اعتماد کنی؟ گفتم از اولشم داشتم ولی مجبور بودم و فکرشو نمیکردم تحملم کم شده باشه. گفت اکی دردش کمتره ولی به هر حال درد داره. گفتم آمادش کن بزنم تموم بشه از این بحث آمپول خسته شدم گفت بهروز بود میزدی من که گفتم نمیزنم گفتم جان من داستانش نکن قول میدم اذیت نکنم سفت نکنم راحت بزنی گفت قولی نده که نتونی پاش وایسی. بالاخره قبول کرد بزنه آماده اش کرد منم آماده شدم شلوارمو کشید پایین تا پد زد سفت شدم گفت داداش دو دقیقه از قولی که دادی نگذشته ضربه زد شل شدم تزریقش کرد درد داشت ولی نسبت به اولی کمتر بود سعی کردم سفت نکنم ولی پامو از زانوبلند کردم گفت تا وقتی تکون نخوری اشکال نداره تموم شد کشید بیرون. دوباره کمپرس کرد بهتر شدم. گفتم تعریف کن امروز چی شده اینقدر حساس شدی؟ گفت هیچی گفتم یه چیزی هست کم مونده اشکت دربیاد. گفت امروز یه پسرجوون اوردن بیمارستان تصادفی بوده و فوت کرده گفت داداشش خیلی گریه کرد گفتم حق داشته برادرشو از دست داده کم چیزی نیست گفت کاری نکنی من اینو تجربه کنم گفتم با عزرائیل حرف میزنم گفت تورو خدا به مسخره نگیر گفتم مگه دست منه گفت من نمیدونم بزاری همچین چیزی تجربه کنم نمیبخشمت از فاز منطق خارج شده بود اذیتش نکردم گفتم باشه من مراقبم چیزیم نمیشه.از همه عزیزانی که برای خاطره قبلی نظر گذاشتن چه در گروه و چه وبلاگ تشکر میکنم . امیدوارم همه سلامت باشن.