سلاممم سلام اومدم با‌ یه خاطره دیگه خدمت شما دوستان گل🌹
امیدوارم که حالتون خوب باشه وهیچ وقت مریض نشین که بخواین‌ آمپول بزنید نظراتتون رو توی خاطره قبل خوندم ممنونم ❤️فاطی ام ۱۷ سالمه خب دیگه خیلی حرف نمیزنم بریم سراغ خاطره 
یه روزی قرار شد من برم بادوستم بیرون ۱۴سالم بود واولین باری بود که میخاستم برم کافه خلاصه صبح‌ بیدار شدم ویه دوش گرفتم و اومدم موهامم یکم خشک کردم و با یکی از 
دوستام رفتیم ومن بستنی خوردم و رفتیم خونمون وعصر قرار شد من برم خونه دوستم رفتم اونجا و حالم یکم بد شد معدم درد گرفت  یکمم تب داشتم گفتم چیزی نیست بی خیالش شدم ولی دیدم دردش داره بیشتر وبیشتر میشه به مامان دوستم گفتم برام قرص اورد شربت آبلیمو اورد خوردم ولی خوب نشدم سریع اومدم خونمون خونه ما تاخونه دوستم یه محله فاصله داره یا چندتا کوچه اومدم وبه مامانم گفتم ودیگه باهر سختی بود رفتم مطب دکتر  نوبت گرفتیم و کسی نبود ازشانس‌ من دکتر میخاست بره اصفهان ولی خب چون حالم بد بود موند و من رو معاینه کرد مامانم بیرون بود ومن رفتم داخل و شرح حال دادمدکتر ازقبل توی مدرسه اومده بود برای معاینه و... ولی من رو نمیشناخت منم از اونجایی که خیلی دختر شیطونی بودم بهش گفتم من فلانی ام و سریع شناخت و بعدش گفت برو دراز بکش روی تخت تا من بیام توی دفترچه داروها رو نوشت به مامانم گفت برو بگیر منم دراز کشیدم روی یه تخت اومد ومیخاست دوباره معاینه کنه
دستش رو گذاشت روی شکمم منم یه جیغ کوچیک زدم وگفتم درد دارم داروخونه هم بالای مطب بود ولی خیلی طول کشید تا مامانم بیاد شاید نیم ساعت خلاصه من انقد معده درد داشتم و سَر دلم درد میکرد که حد نداشت دکتر گفت حداقل تا مامانت بیاد یه آمپول بهت میزنم یکم آروم بشی منم خب خجالتی بودم و روم نمیشد🙈اون خانومی که تزریقات انجام میداد هم نبود هرجوری شد برگشتم و حالا از شدت کم رویی نمیتونستم شلوارم بکشم پایین دیگه دکتر دید من کاری نمیکنم خودش یکم شلوارم رو داد پایین و گفت ازالان بگم شل کن نفس بکش باید عمیق بزنم بعد تا زیر باسنم‌ شلوارم داد پایین و چند بار پنبه کشید و زد نمیدونم چی بود که انقد درد داشت که حد نداشت منم سفت کردم که گفت دردت میگیره شل کن فقط گفتم توروخدا درش بیار نمیخام گفت نمیشه الان توی پاته شل کن زود تموم میشه ولی من نمیتونستم خیلی درد داشت درش آورد و سر سوزن رو عوض کرد و طرف دیگه رو پنبه کشید و فرو کرد اولش درد نداشت ولی وسط تزریق گفتم اییییییی تموم نشد دیدم درش آورد جاش رو یکم فشار داد و دردم اومد یه جیغ زدم گفتم نکن درد داره جااش خلاصه آمپول تموم شد ومامانم‌ اومد دیدم یه کیسه پره آمپول و سرم وشیاف‌ و قرص وشربت‌ من هروقت میخام سرم یا آمپول بزنم نمیزارم مامانم پیشم باشه چون بدتر استرس میگیرم و رگم پیدا نمیشه بعد داروهارو دیدم گفتم دکتر چرا شیاف نوشتی تب ندارم که😕گفت الان بدنت داغه خودت متوجه نیستی تب داری اومد دست گذاشت روی پیشونیم دستش خیلی یخ بود گفتم چقد سردین گفت من دستم گرمه تو تب دادی الانم آستین لباست بزن بالا سرم وصل کنن دقیقا نیم ساعت درگیر رگ دست من بودن چند بار میزدن درمیوردن‌ ورگ پیدا نمیشد دستام سرد وگرم بودن بهم گفت چطور زنده ای گفتم نمیدونم 🤷‍♀😂
هرجوری بود سرم وصل کردو چندتا آمپول ریخت توش مامانمم آبمیوه برام رفت گرفت و اورد یکم خوردم و سرم تموم شد مامانم رفت به دکتر بگه بیاد که سرم رو دربیاره دکتر اومد ومامانم رفت بیرون گوشیش زنگ خورد آخه بابام سرکار بود 
دیدم دکتر دوتا آمپول آماده کرده و گفت برگرد ایناهم‌ بزنم وتموم‌ گفتم نمیخام هنوز جای قبلی درد داره گفت برگرد بعد بیشتر دردت میگره برگشتم ویکم شلوارم دادم پایین دیدم تا زیر باسنم کشید پایین و پنبه کشید وزد زیاد درد نداشت ولی آخراش  درد داشت کشید بیرون و اون طرف رو پنبه کشید وزد من سریع سفت کردم گفت شل نکنی درمیارم ازاول میزنم منم یکم شل کردم تزریقش‌ زیاد طول کشید ومنم فقط ایی ایی میکردم دیگه نفسم گرفت گفتم بسهه درش بیار دیگه کشید بیرون اومدم بلند شم گفت صبر کن رفت دستکش پوشید واومد وگفت باید یه شیاف بزارم برات تبت بالاست گفتم میرم خونه میزارم خودم گفت نه نمیشه دیدم  شیاف رو زد یعنی مردم از خجالت و خیلی هم درد داشت ۷تا دیگه آمپول ویک بسته شیاف هم بود که باید روزی سه تا میزدم و دوتا شیاف بعد از آمپول ها 
اگه خواستین خاطره اوناهم بزارم براتون
دوستان نظر های بعضی ها رو که میخونم توی بعضی از خاطره ها میگن خاطرات فیک هست خاطره من فیک نیست چون اصلا وقت ندارم خاطره فیک بنویسم 
امیدوارم که مورد پسند شما عزیزان باشه
خوشحال میشم نظر های خوبتون رو بدونم 😊🌹
ببخشید چشم های نازتون خسته شد من با جزئیات دقیق نوشتم❤️🙈