خاطره رزا جان
سلام عزیزای دلم . حالتون چطوره امیدوارم حال همگیتون خوب خوب باشه . از همه ی دوستانی ک نگرانم بودید تو این حال ک من واقعا اذیت میشم از همگی کمال تشکر رو دارم ک روحیه دادید و بهم دارو جوشانده توصیه کردید از همتون ممنونم .
من همونطور ک میدونید یکشنبه سرم زدم و خوب نشدم اصلا ک اینارو میدونید . و باز حالم خیلی بد شده . ک امیر زنگ زد ک رزا اون ۳ تا امپولتو میری میزنی من نیستم گفتم ک اونا خشک کننده نیست و تو همین حال ک داشتم حرف میزدم سرفه هام بدتر شد و قطع کرد زنگ دکتر زده بود ک رزا حالش بدتر شده . دکتر هم گفته بود ده بیایید باز باید سرم بنویسم و امپول . امیر زنگم زد ک رزا فردا صبح من شرکت هستم برو معاینه کنه دکتر باز باید سرم بزنی و امپول خیلی ترسیده بودم . همحالم بدتر بود هم درد سرم و امپول دیشب هیچی نگفتم و خداحافظی کردم ک بخوابم حالم بدتر شد تا ساعتای ۳ اینا با بچه ها چت کردم ک روحیه دادن بهم . ب امیرپیام صبح بخیر دادم و تعجب کرد ک رزا الان چند روز هست ساعت ۵ صبح بیداری از بس حالت بده و برو بخواب و اینا ولی خوابمنبرد از درد هشتونیم خوابم برد نه با درد خیلی بدی از خواب پریدم تا صبح مردم از بس سرفه کردم و درد کشیدم امیر زنگم زد ک نوبت داریا یادت نره خانومم گفتم دارم حاضر میشم و رفتم گفت هرچی شد خبرم کن نفس ک نگرانتم . رفتم تا دکتر دیدم گفت فقط برو اینارو بگیر سریع بزن . گفتم توروخدا چ خبره گفت لازمه برات .گفت تست pcrهم باید بدی . ترسیده بودم و راهی شدم برای تست از ی طرف حالم بد بود ازی طرف ترس کرونا و اینکه شنیده بودم تست pcrدرد داره. ولی رفتم و کلی درد داشت و خانومه گفت با این علائم کرونا داری حی اگر منفی باشه منفی کادب هست باید بگی مثبت هست اینو ک گفت رفتم توماشین اشکام رو گونم سر میخورد رفتم تو ی دنیای دیگه نفهمیدم چجور نشستم پشت ماشین و کجا رفتم و چکار کردم انگار رفتم تو حالت کما از ترس اینکه خانوادم و نیکان و امیر اینا رو مریض کرده باشم و جواب تست هم چند روز دیگه میاد ک دعا کنید منفی باشه برام راحت تر هست . با خودم با دنیا باهم لج کردم و گفتم میرم داروهام میگیرم رفتم دیدم دوتا پلاستبک پر هست از امپول و سرم دنیارو سرم خرابشد باورم نمیشد ب امیر پیام دادم من اینا نمیزنم عشقم گفت چرا چیشدی رزا گفتم امیر من دارم میمیرم از ترس کرونا گفتن شاید باشه دکتر دارو زیاد داده من نمیخوام خسته شدم و اینا ک اونم هی میگفت کرونا نیست رزا چقدر میترسی اخه کرونا سرماخوردگی هست تمومش کن عشقم . و منم با بی حوصلگی قطع کردم لگاولین بار بود باهم اینجور حرف زدیم و تمام تنم میلرزید انگاری برف شدم یخ بود دستام و خواستم روحیم باختم. رفتم مغازه بابام ک هیج کس نباشه امیر پیام داد نریا برو خونه استراحت کن عصر میام دنبالت. گفتم من مغازم و اونم غر زد ک مگه نگفتم برو خونه حالت بد هست. و منم از بس میارزیدم داروهام از دستم افتاد شکستن. و ب امیر گفتم خواستم تنها باشم گفت رزا ازت دلخورم لحبازی نکن و قطع کردم بعد رفته رفته حالم بد تر شد داشتم گریه میکردم امی اومد مغازه تا دیدم بغلم کرد گفت خانومم چرا گریه اخه گفتم دیگه باهام اونجوری حرف نزن. گفت نفس تو ک میدونی من ازت دلخورم باشم قهرمان نمیاد باهات کنم من میگم لجبازی نکن وقتی بحث سلامتیت هست وقتی حالت بده میریزه بهم اعصابم . اومد ماسیمو برداره گفتم نچ گفت ااا دلم تنگ شده برا خانومما گفتماا کرونا مبگیری گفت رزاااااا بس میکنی اااا کرونا نداری بوسم کرد و گفت الهی دورت بگردم خانومم داروهات بزنی خوب میشی دیگه گفتم اهوم . بعدم گفت رزا خودت ک میدونی خیلی خستم و گفتم اره گفت الان تو میری خونه ابجی من عصر میام دنبالت نفسم . میریم امپولو سرمت میزنی گفتم نچ گفت ااا نچ نداربم ساعت ۷و نبم میام . گفتم برو خونه توهم خیته ای استراحت کن . خدافطی کردیم تاکید کرد بخوابم ولی رفتم پیش ابجیمو نیکان . نیکان نزاشت بخوابم خووشو لوس میکرد هرچی میگفتم خاله مریضم ب توهموا میدم بدتر لوس میشد . بعدم رفتیم ی دور زدیم و از اون برم خودم رفتم داروهارو نشون دکتر دادم ک بگم ی سرم فقط میزنم حداقل ک گفت نمیشه باید فردا هم بزنی گریه شدم . دلم برا خودم سوخت . امیر زنگم زد ک اماده ای گفتمتوراهخونم . گفت منم دارم میامدنبالت نفس . گفتم باشه منتظرتم. رسیدم خونه زود لباسام عوض کردم . در زد مامان درشو باز کرد و اومد تو اتاقم و تا دیدم اومد بغلم کرد گفت خانومم ببین ب چ روزی افتادی اخه . گفتم چیزیم نیست خوبم . گفت دارم میبینم خانومی . آماده ای بریم ؟ گفتم اره .کیفمو داروهارو برداشت دستمو گرفت رفتیم از مامان خدافطی کردیم درو ماشینو باز کرد نشستم . بعد گفت خب خانومی بیمارستان دیگه . گفت اااا امیر گفت ااا نداره رزا الان دیگه فقط بیمارستان میشه رفت . هیچی نگفتم . رسیدیم بیمارستان گفت خانومم پیاده شو .گفتم امیر گفت جونم گفت امیر من میترسم بیا برگردیم خونه من حالم خوب شده . گفت رزا عصبانی نکن منو ب اندازه کافی ازت دلخورم . گفتم امیر درد میگیره گفت خانومی من کنارتم از جی میترسی درد کجا بوده وقتی کنارتم . اومدم درو برام باز کرد گفت پیاده شو نفس . نگاهی بهش کردم و بغض کردم . دستمو گرفت رفتیم سمت تزریقات . گفت رزا دیدی چیشد گفتم چیشده . گفت یادم رفت برات زیر انداز بگیرم و اون دوتا تقویتی . گفتم چی امیر تقویتی چرا . گفت لازمه برات داروهارو داد ب تزریقاتیه و رفت از داروخانه بیمارستان زیر انداز گرفت و اومدگفت خانومی امپولارو نداشت بمون من میرم میگرممیام . گفتم توروخدا نرو امیر نمیخوام منو تنها نزار. من میترسم. ک پرستار شنید گفت اره بهتر هست برید براش بگیرید چون خشکن هست صعیف میشن . خانومت اینجا باشه آن گفت نگران نباش رزا من پنج دقیقه نشده اینجام گفتم باشه . اومد بره گفتم امیر گفت جونم گفتم برای خودتم بگیر گفت چشم .رفتش پرستار گفت خانوم .... چ جالب فامیلی پرستار ماهم مثل شماست . اسمتون چیه گفتم رزا . با تعجب نگام کردن گفتن ااا اسم پرستارما هم رزا ... هست گفتم ااا جدی ؟ گفت اره گفتم خوشبختم خیلی جالب بود برام اسم و فامیلمون یکی بود . گفت برو بخواب روتخت گفتم میشه امپول اون آقا رو بزنید بعد من . گفت باش . رفت باز اومد گفت دراز بکش گفتم من عجله ندارم تا همسرم میاد . گفت باشه برو روتختی. رفتم با ترس زیر انداز رو انداختم رو تخت دراز کشیدم . همش خدا خدا میکردم ک امیر بیاد . از تخت بغلی ی دختر گفت خانوم پرستار ی لحظه میای اونم گفت اره برگرد امپولتو بزنم اومدم الان . یهو اومد پشت پرده با امپول چشام شد ۴ تا گفتم بابا من ک نیستم کم میترسم توهم رفیق میخوای بدترم کنی گفتم تخت بغلیه گفت از زیرش ک در نمیتونی بری میرم سرمو میکشم میام . گفت برو . ۳ دقیقه نشده اومد گفت خب رفیق برگرد گفتم شوهرم نیومد گفت نترس یهو صدای آن رو شنیدم آروم تر شدم . برگشتم . گفتم توروخدا دوستی رفاقتی بزن نگاه اس فامیلمون یکیه من میترسم درد میگیره گفت نترس . پنبه کشید امپولو زد جیع زدمگفتم توروخدا درش بیار تموم نشد گفت نبابا تازه دارم تزریق میکنم آی میگفتم و آروم گریه میکردم خیلی میسوخت . درش آورد گفت دردت گرفت گفتم خیلی گفت بی حسی نزدم ک اثرش بیشتر بشه گفتم د اخه این دوستی رفاقتی بود . گفت لوس نباش برگرد تا سرمتن بزنم . هیچی نگفتم همونجور ک دراز بودم امیر اومده بود داخل و شلوارمو درست کرد دست کشید ب سرم گفت بمیرم الهی دردت اومد. هیچی نگفتم گفت رزا خوبییی تو . بزور برگشتم گفتم خوبم . گفتم بیا بریمانیر توروخدا بسته. گفت خانومی سرمتم بزن بعد میریم . پرستار اومد امیر گفت براش آروم بزنید لطفا . گفت چشم داشتم گریهدمیکردم . اومد رگ بگیره رگ نداشتم خواست بزنه پشت دستم گفتم نمیزارم اونجا بزنی . گفت رگ نداری گفتم ی جوری پیدا کن توروخدا امیر با نگرانی یهمنگاه میکرد. سردی الکل و ورود انژوکت و درد بدی و سوزشی ک تونستم حس کردم بیشتر گریم انداخت و گفتم شد گفت اره گفتم ممنون و زنه رفت امیر اومد پیشونیم بوس کرد . گفت ببخشم اذیت شدی فقط بخاطر خودته یکم بخواب رزا من اینجام . گفتم نمیخوام امیر. اون پرستار رو دیدی بنظرت اسم و فامیلش چی بود . گفت من نمیدونم خانومی چی بود گفتم حدس بزن . گفت نمیدونم گفتم رزا.... بود گفت رزا الکی میکی ؟ گفتم ن بخدا تعجب کرد . و توهین حال ک عررمیزوم ک دستم میسوزه و خسته شدمبیا بریم خونه . دوتا مریص بد حال آوردند دوتا تخت بغلی من ک ناله میکردن و منم گریه میکردم از ترس میگفتم امیررمینرسم . امیر میگفت خانومی از چی اخه من ک اینجام . گفتم استرس میگیرم امیر گفت داداش ببخشید میشه اینقدرناله نکنی خانومم داره میترسه گفت داداش ببخشید دست خودم نیست درد داره ولی چشم . آروم شد . داشتم خواب میرفتم . امیر دستمو گرفته بود . گفتم امیر کی تمومه گفت ۵ دقیقه با وجودی ک هنوز یک چهارم از سرم تزریق نشده بود همیشه عادت داره گولم میزنه و حواسمو پرت کنه هی میخوابیدم هی نگاه ب سرم میکردم میگفتم امیر ۵ دقیقه تموم نشد میگفت تازه ۳ دقیقه دیگه مونده و اینا ک آخرش تموم شد. ب پرستار گفت اومد کسیو ک خیلیسوخت . خواستم بلندشم ک باز سرم گیج رفت امیر گرفتم . گفت رو تخت بشین تا پرستار امپولای منم بزنه بعد بریم گفت ن امیر نمیخاد بزنی گفت ااا خانومی من بهت قول دادم بزنم ببین ترس نداره بعدممیزنم ک نگی امیر دل رحم نیست منو آبکش کرد خودش نزد . بعد چند مین رزا اون پرستار اومد امیر دراز کشید روتخت گفتم رزا یواش براش بزن لطفا . گفت چشم برای امیر زد ک دلم کباب شد . بعدم گفت برگرد بشین . امیر برگشت ک امپول ویتامین سی رو بزنه . تا حال نزده بود امیر .
رگ براش پیدا کرد و سوزنو وارد کرد چشامو بستم و دست امیر رو گرفتم گفتم میترسم امیر گفت ااا خانومی درد نداره من دارم میزنم نتوها گفتم ن درد داره میدونم . و بعدم ک تموم شد امیر گفت خیلی میسوزه . و رزا دیگه هیج وقت نمیخوام ویتامین سی بزنی تو رگت اگر سرم داشتی میزنی تووسرم . اونوشب قرار شد من امپول و سرم فردا رو نزنم ب امیر گفتم اونم گفت اگه بهتر نشدی باید بزنی گفتم نچ نمیزنم گفت اگر خوب شدی ن. و رفتیم بیرون از پرستار تشکر کردیم و رفتیم امیر قبض رو پرداخت کنه و منم رفتم تووماشین خیلی سردم بود امیر ک اومد دستمو گرفت بوس کرد و گفت بمیرم برات خانومم دیگه خوب میشی . و بعدم گفت نمیدونم رزا هرچی مبخوامبگیرم برات بد هست اون شلم نباید برات ذرت میگرفتم اشتباه کردم . رفتیم ماسالا گرفت گفت چون داع هست برا گلوت خوبه . خوردیم. امیر گفت رزا توواین هوای سرد اومدن بستنی میخورن . گفتم خوشبحالشون گفت میخوای رزا گفتم ارههههه گفتتتتت ارههه رزا ی کلمه دیگه حرف بزن تا بگمت دنیا دیت کیه خیلی تو لوسی دیگه خدا نمبکشی واقعا الان تازه زیر سرم وامپول بودیا گفتم خب چکاد کنم دلم کشیده گفت نمیشه تا اطلاع ثانوی چیزی نمیخوری ک برات بد باشه حتی بیسکویتت . و بعدم چشمی گفتم و رفتیم خونه و تا صبح حشم روهم نزاشت از نگرانی چون خوب نشدم و حالم بدتر میشد وسرفه هام شدید تر صبح ۵ رفتش سرکار و گفت حتما سرم آخری هم میزنی رزا گفتم خودت گفتی نمیخواد گفت مننگفتم گفتم اکر بدتر شدی میزنی. وگفت حالا بحث نکن فعلا بخواب شب ی کاریش میکنیم و خدافطی کرد بوسم کرد رفت ومنم خوابم برد. تا طهر خوابیدم و بعد ک بیدار شدم بازم خوب نبود خیلی حالم بد بود . امیررزنگ زد ک دید وضعیتم بد هست گفت رزا ساعت ده سرمتو باید بزنی گفتم نهههه و قطع کردم ی ناهار ب زور خوردم دلمنمبوسید خوابم برد تا ۸ شب نمیدونمچرا اینقدربیحال بودم . ۸ شب زنگم زد ک رزا خوبیرگفتم اره گفت زنگ دکتر زدم کسرم رو باید بزنی چون دوتا زدی اینمباید سر ساعت بزنی بهتر هست . گفت شبی نبستم نمیتونم بیام کارخانه کار جلسه داریم . ساعت ده همسایمون میاد سرمتووبزنع . گریه کردم ولی دیگه هیچی نگفتم ساعت ه بود امیر زنگم زد ک حاضر شدی گفتم اهوم امیردمن میترسم توونبستی استرس دارم . گفت خانومم من کنارتم از هیچی نترس . صدای آیفون اومد بابام درو باز کرد همسایمون بود اومدسرمو آماده کرد گفت بخواب گریه میکردم . دراز کشیدم. اومد رگ بگیره هرکاررکرد رگ پیدا نکرد. زد تو مچ دستم ک خیلی درد گرفت ای گفتم و آروم گریه میکردم. گفت نشد رفت پرید . اون بند رو محکم میبست و محکم با دست میزد ب دستم ک رگم بگیره نمیشد خیلی درد میگرفت گریه میکردم. و بلاخره رگ گرفت و اون لحطه گفتم خدایا خسته شوم کاش تمومشه دیگه این زندگی و گریه میکردم . و بعدم تزریقاتیه رفت امیر تصویری اومد و تا دیدم گفت خاک تو سرم ببخشم ک نیستم کنارت نباید تنهات میزاشتم و وقتی دید ک دوبار سوزن زد خیلی عصبانی شد و ناراحت با امیر قهر بودم آخر شب بهم پیام داد رزا ببین دیگه منم صبری دارم بخاطر ی دلخوشی زود گذر و تفریح بی مرد ک رفتی تو آب چ بلایی ک سر خودتوومن نیوردی . اکر دیگه از حالا باز مریص بشی دیگه خیلی ازت دلخور میشم خانومی کاسه صبرم لبریز شده طاقت ندارم همش مریص بشی و درد بکشی ک کلی دعوامکرد و بعدم خوابید صبح با پیام صب بهیررعشقم بهتر شدی بیدار شدم و جواب دادم و اینکه گفتم خیلی بهترم خوشحال شو گفت خداروشکر ولی درعوض امیر از من ول گرفته دوستان. و اینکه ممنونم باز از همتون ک راهنماییم کردید و تنهام نداشتید. امروز بعد از سرم دیشب خیلی بهترم و اینکه جواب تستم منفی شد خداروشکر ممنونم از همتون. ببخشید اکر بد نوشتم و خوب نبود و غلط املایی و جیزی بود شرمنده دوستتون دارم عشقا ❤️❤️ نظر فراموش نکنید نفسا🌹