سلام ✋
آهو هستم ۱۴ساله😊
گفته بودم قراره دیگه خاطره نزارم 
ولی دوستان گفتن بزارم ممنونم از کامنت های پر محبت تون❤️❤️
توی مدتی که نبودم خیلی اتفاق ها افتاده 
خوبم نبودن ولی خب تحمل کردمو کنار آمدم سعی کردم صبرمو ببرم بالا
شاید این بیشتر یه دردو دل باشه باهاتون 
چون خیلی اذیت شدم ولی تموم شد خدارو شکرر🌷☘🌷🌿
تا حالا شده براتون پیش بیاد اینکه 
از یه چیزی خیلی بدتون بیاد ولی یه وقتی همون جلوی راهتون قرار بگیره ؟!
دقیق همینجوری بود 💔
بگذریم ،بریم سراغ خاطره قراره دو تا بگم ولی خبر از آمپول  نیست واکسن و دندونم هستش 🤦‍♀

این مال امروزه 

اخیرا چون مدارس حضوری شده 
مدرسه ما گفتم که برای گرفتن کارنامه بایدکپی کارت واکسن دو دوز هم بیارید 😐🤦‍♀
شانس منم به امید اینکه چون دوز اول درد نداشت رفتم امروزم دوز دوم رو زدم 
اما چه زدنی😐💔
هی باخودم میگفتم 
دوز اول که درد نداشت اینم درد ندارم خیالت راحت😂
همیشه وقتی اینجوری میگم تضاد نظر فکریم هست 😕🤦‍♀😂
خلاصه ما رفتیم مرکز سوال پیچو اینا 
اول مامانم زد بعد من رفتم 🥶
من رفتم نشستم لباسم‌درست کردم 
استرسسسس دست از سرم بر نمی داشت 
از طرفی همش فکر لحظه ورود سوزن بودم که قراره بدنم رو سوراخ کنه🥺
خیلی حس بدیه 😢😖
خلاصه پنبه کشید فرو کرد یعنی از لحظه ورود سوزن تا آخر اینکه مواد تموم شده درد داشت 🥺😣احساس کردم نسبت به دفعه قبلی بیشتر طول کشید 😐💔

من : ای آخ اوففف 🥺
گریه ام گرفته بود 
کشید بیرون پنبه گذاشت 
بازم درد داشت 😖
خلاصه یک ربع نشستیم توی این فاصله یه خانمی آمد 3تا کتاب داد دستم سه تا هم دست مامانم 
بعد سلام کردو سنم رو پرسید 
سلام 😊
من : سلام 🙂
مامانم :سلام
خانمه :چند سالتونه ؟
من: ۱۴
بعد کتاب هارو داد بهم و مامانم
با لبخند خودشو معرفی کرد 
من روانشناسی خوندم 
شما توی این فاصله که اینجا هستید این کتاب هارو بخونید. اگر دوست داشتید 
بخرید  ممکنه در آینده بهتون کمک کنه
و شروع کرد توی این فاصله درباره کتاب ها توضیح دادن 🙃
منم توی این فاصله یه لحظه چشم بین اون کتاب های که دستم بود کتاب هری پاتر رو دیدم😅
کلا داستانی دوس دارم 
یکم خوندم مامانم گفت من این کتاب هارو می خرم 
منم کتابو لیمو مامانم خریدو آمدیم پاشدیم 
بریم توی ماشین 
دستم درد میکرد کلافه بودم 😣
حوصله هیوی نداشتم آمدیم تو ماشین قرار بود برای نهار بریم خونه مادر بزرگم 
(مادری)
خلاصه  امدیدم خونه مادر بزرگم تا الان هستیم هنوزم 😄
نهار خوردیم 
رفتم سراغ گوشی یکم با دوستام حرف زدم تن اونارم لرزوندم 😅اونا هنوز دوز اولو زده بودن گفتم که خیلی درد داشت 
بچه ها😰 من😉😂 
میگفتن نگو تن مارو نلرزون 
گفتم حالا شاید مال شما درد نداشته باشه بدن با بدن فرق داره😂🤦‍♀
دعا کنید علائم نداشته باشم 
دوباره حوصله مریض شدن ندارم😣😖

این پایان خاطره اول👍😊

گفته بودم دندونم رو جراحی کردم 🥺😐برای ارتودنسی
خاطرشو براتون گذاشته بودم گفتم درد داشتم و اینا استرس کشیدن بخیه 😖
رفتم بخیه ها و کشیدم کم درد داشت ولی متوجه نشدم زیاد
شبیه کشیدن بخیه ساراخانم مامان اکبر آقا بود فقط فرقش اینه که مال من دندون بود اون روی دستش 
به قولش حس مزخرفی داشت
و لحظه کشیدن نخ حس میشد و به آدم حس چندش بودن می داد و کمی سوزش🥴  
دکتر : یک ماه بعد دوباره بیایید 😐😂
من خوشحال که درد نداشتم خندان بودم 😅
خلاصه گذشت و یک ماه شد رفتن دندون دوباره استرس لعنتی 😖😵‍💫🥴
اگه خاطرتون باشه من از دندون پزشکی خیلی می ترسم بیشتر از دکترا 😣
این جلسه
 دکتر گفت: که باید دوباره جا بار کنم
 برای دندونات و یکیشون بکشم الان 
من:😰دلم گریه می خواست
خلاصه دندونم رو سر کرد امپولش درد داره 😐
یه چند دقیقه بعد یه وسیله که شبیه عنبر دست بود رو از کسو بر داشت منم قلبم داشت می آمد تو سینم 😱
دستکش پوشید بعد آمد سمتم
منم دهنمو باز کردم وچشامو سفت بستم😣بعد کرد توی دهنم یکم فشار داد بعد یهو کشید یه لحظه دردم آمد 😢
و بعد گاز گذاشت 
دردش نسبت به دندون های قبلی  که کشیده بودم کمتر بود 😀
بعد رفتن اثر سر هم اصلا درد نداشتم و قرص نخوردم از این بابت خوشحال بودم 😊❤️😍

پایان خاطره دوم😉

امید وارم خوشتون آمده باشه ممنون که خوندیدن ببخشید اگه طولانی شد واقعا توی این  مدت از لحاظ روحی خوب نبودم😔
امید وارم همه موفق باشن و سلامت 
به هر چی می خوان برسن 🙏😊
همه اتفاق های خوب دنیا رو براتون آرزو میکنم 🌸💕 منو از یاد نبرید 💝

التماس دعااااااا☁️🌈💖💜💙💚💛🧡❤️