سلام من امیرم اینم دومین خاطره
بریم سراغ خاطره من یروز سرم گیج رفت 
گفتم چیزی نیست دوباره سرم گیج رفت آخه من کم خون بودم دکتر بهم قرص آهن و ویتامین ب یک منم قرص را نخوردم تا این که کم خونیم بدتر شد من اوایل از امپو ل تقویتی میترسیدم
من خودم رسنودم به درما نگاه  همه چیز به دکتر 
گفتم دکتر معاینه م  کرد گفت کم خونی برا همین 
سرت گیج میره گفت برات چهارتا آمپول تقویتی 
مینویسم که هر هفته  یدونه باید بزنی گفتم باشه
خلاصه بگم که یدونه باید میزم همون جا
آمپول دام به پرستاره  گفت آماد شو گفتم
باشه ممنم خیلی ترسید بودم دست پام گم کرده 
پرستار خانم بود
پرستار آمپول آماده کرد اومد شلوارم داد یکم پاین آخه آمپول نوربیون خیلی درداره 
پنبه را کشید بعدش فرو کرد نفسم بالا  نمیومد  پرستار بهم گفت نفس عمیق بکش 
گفتم باشه ‌اصلاً نمیتونستم نفس بکشم خیلی 
میسوخت نهلتی خیلی درد داشت آمپول در اورد 
اصلاً نمی تونستم پام تکون بدم جاش خیلی درد میکرد اصلاً راه نمی تونستم برم  جاش درد داشت .
امید وارم خوشتون بیاد از این خاطره
دوستون دارم
راستی بهتون یه چیزی میگم 
من نمیودنم شماها چرا از آمپول  
درست که آمپول درد داره  باید دردش تحمل کنیم اون درد که ماهارا خوب میکنه
دوستون دارم