خاطره نهال جان
سلام خوبین؟!امید وارم خوب باشین...
راستش اولین باری هست که میخام خاطره بزارم نمیدونم خوب شه یا نه😕
من نهال هستم ۱۴ سالمه و کلاس نهمم و توی خانواده هم دکتر و پرستار نداریم خوشبختانه
خب بریم سراغ خاطره...:::
یه چند روزی بود که خیلی کسل بودم و اصلا حال نداشتم و گلوم هم میسوخت اما به روی خودم نیوردم و بیخیالش شدم😄
چند روز گذشت و من بد تر میشدم مامانمم دیگه فهمیده بود فقط میخاست خودم برم و بهش بگم که همینم شد...
دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم گفتم مامانمم خیلی سریع زنگ زد به بابام که اینجور شده و حالش خوب نیست و....
بابام هم سریع خودشو رسوند و من راهی بیمارستان شدم از شانس گند من هم یه دکتر افتاد بم که هر کسی که میرفت تو و ویزیتش میکرد دکتر محال بود که یه امپول بهش نچسبونه منم این وضع رو میدیدم بد تر میترسیدم و استرس میگرفتم خلاصه نوبت من شد و رفتیم تو منم مث میت شده بودم از ترس😄
شرح حالم رو مامانم گفت به دکتر(خودم جرعت گفتن هیچ حرفی نداشتم)دکتر هم شروع به نوشتن کرد منم بیشتر و بیشتر استرس میگرفتم...
خلاصه دارو هارو نوشت و از اتاق اومدیم بیرون منم دیگه فاتحه خودمو خوندم چون میدونستم امپول رو میخورم بابام دارو هارو گرفت و اومد منم با دیدن اون دوتا امپول که فقط اونا به چشمم میومدن بین اون همه دارو نگاه میکردم و بغض تو گلوم و اشک تو چشمام جمع شده بود.
با حالت خیلی مظلومانه گفتم من نمیزنم اصلا خوب شدم چیزیم نیس😢
ولی انگار نه انگار بابام رفت و قبض گرفت قبل من هم یه خانم رفته بود که با اخ و ای و...که من میشنیدم بیشتر میترسیدم.نوبت من شد و با پاهایی لرزون رفتم رو تخت و دراز کشیدم و یکم شلوارمو پایین دادم دیدم پرستاره رفته سراغ دارو ها و امپول هارو در اورد داشت امادشون میکرد و من کم بود دیگه سکته کنم😑💔
اومد و خیلی زیاد شلوارمو کشید پایین منم کلی خجالت کشیدم با این که خانم بود..
اومد و پنبه کشید و حس سردیه الکل کاملا حس میکردم ناخوداگاه سفت شدم و اون میگفت شل کن تا بزنم منم تمام سعیمو کردم و همین که شل کردم فرو کرد منم سرمو کردم توی بالشت و فقط جیغ میزدم(مامانم دم در بود و نزاشتم بیاد نمیخاستمم بفهمه صدامو)اولی زد و پنبه رو فشار میاد و من دردم بیشتر میشد.
تازه داشتم از درد خلاص میشدم که دومیو زد منم چنان جیغی کشیدم که مامانم سریع اومد داخل دیگه نمیتونستم تحمل کنم و فقط پامو تکون میدادم و میگفتم درش بیار(با گریه)بعد از چند ثانیه کشید بیرون و روش پنبه گذاشت و گفت اروم باش تموم شد منم کم کم اروم شدم و اومدم پایین و رفتیم بابام که بیرون بود گفت خوش گذشت گفتم اره فقط جای شما خالی بود😒
اینم از خاطره من امید وارم که خوشتون بیاد
ببخشید که چشماتون اذیت شد و یا خاطره من خوب نبود...!
این روزا هم زیاد حالم خوب نیست و بعضی وقتا قلبم درد میگیره و سر درد شدید و سرگیجه دارم...این کلاس ها و مدرسه هم دیگه بد تر...ولی به روی خودم نمیارم و درد رو تحمل میکنم😄💔