خاطره شبنم جان
سلام من شبنمم ۲۹ساله همسرمم همایون پزشکه بعد از کلی وقت امدم خاطره بنویسم از وقتی فهمیدم باردارم دیگ کلا کارم شده استراحت کردن چون احتمال افتادن بچه زیاده دیگ همه مراقبمن، از وقتی کرونا امده هیچ جا نرفتیم ولی دیک واکسنامونو زدیم به همایون کلــی اصرار کردم که بریم قم(قم رو خیلی دوس دارم خونه زنداداشمم همونجاس البته خونه پدریش)بالاخره راضی شد بریم قم چمدونارو بستم راهی سفرمون شدیم من هر وق سوار ماشین میشم حالت تهوع میگیرم هر چقدم تو راه به هوایون میگفتم کولرو خاموش کن حاام بد میشه گوش نمیداد میگف سرما میخوری😢بالاخرن کار دستم داد و کلی بالا آوردم نزدیکای زنجان بودیم رف داخل شهر و از داروخونه یه آمپول گرف امد تا نشست گفتم نکنه میخای اینجام دست از سرم برنداری😐همایونم خندید و گف اگ باز حالت بد شد برات میزنم تازع از زنجان خارج شده بودیم دوباره حالم بهم خورد از دست همایون عصبی و کلافه بودم هعی میگفتم بخاری رو خاموش کنه ولی اصلا آدم حسابم نمیکرد(قتی بخاری ماشین باز میشه حالت تهوع شدید میگیرم نمیدونم چرا) کنار جاده وایساد پیاده شد یه سیگار کشید بعد امد گف پاشو پشت دراز بکش امپولو بزنم حالت جا بیاد هیچی نگفتم و رومو برگردوندم سمت شیشه یه خورده عصبی شد با لحن تندی گف مگه کری خیلی بهم برخود برگشتم با بغض زل زدم بهش🥺 کلافه گف باشه حالا ببخشید اصلا بیا بغلم دراز بکش گفتم نمیخام کلافه پیاده شد یه سیگار دیگ کشید امد نشست گف یه بار دیگ بهت میگم بیا دراز بکش بعدش دیگ نمیگماا بازم با بغض زل زدم بهش(نقطه ضعفش دستمه🤧😅)گفت عزیزم بیا پراز بکش خوب من که میدونم تا خود قم میخای بالا بیاری بیا بغلم بزنم زود تموم شه دیگ قبول کردم رفت پشت نشست منم رفتم سرمو گزاشتم رو پاش و امپولو اماده کرد شلوارمو تنظیم کرد پنبه کشید بلند گفتم ایییی😐خندید گف نزدم که هنوز منم خندم گرفته بود ولی تو شرایطی نبودم بخندم دوباره پنبه کشید امپولو فرو کرد داد زدم واییی همایوون زود گف تموم شد شلوارمو درست کرد با اون شکم گندم اذییت میشدم اگ میخاستن اونجوری دراز کشبده بمونم پیاده شدم پام درد نداشت نشستیم و رفتم خیلی هم خوشگذشت😍