خاطره ملیکا جان
سلام سلام😍
ملیکا هستم 😊
منو میشناسید دیگه مگه نه؟ 🥲
همونی که ۴ تا پنی زد🥺
خب فک کنم شناختید😅
این خاطره مربوط میشه به بازم پنی🥲
روز اول دوتا زدم الان این مال روز دوم هست که اون دوتای دیگه رو زدم🥺
خب بریم سراغ خاطره 😷
صبح بلند شدم به مامانم گفتم دیگه تو نیا خودم میرم😩گف چرا؟ گفتم حالا دلم میخواد خودم برم🤪گف ای شیطون باش فقط ازش در نری😆گفتم ن😂لباس پوشیدم حاضر شدم رفتم چون مجبور بودم چون هنوز خوب نشده بودم😭رفتم نوبت گرفتم نشستم😖صدام کردن رفتم داخل امپول هارو دادم گف برو دراز بکش🙂گفتم باش😭اومد بالا سرم شلوارمو داد پایین پنبه کشید و یهو سفت شدم😭🥶گف شل کن عزیزم نترس گفتم نمیشه و گریه میکردم😭گف نفس عمیق بکش تا نفس عمیق کشیدم فرو کرد😱اخخخخ ایییی توروخدا اخخخخ در بیار🥺😭اخخخخ 😓گف بسه الان تموم میشع😊گفتم زود🥲دراورد😩وای دیگه مردم و دوباره زنده شدم😪گف استراحت کن تا بعدی بزنم🥴بعد ۱۰ دقیقه اومد و تو ۱ ثانیه پنبه کشید سریع فرو کرد طوری که متوجه نشده بودم😮بعد یهو فهمیدم گفتم وایییی یهو در اورد🤧گف تموم شد 😆گفتم خیلی درد گرف🙁🖤گف اشکال نداره عوضش خوب میشی😀تشکر کردم اومدم خونه شبش هم مهمون داشتیم😘❤همه اومده بودن جاتون خالی بود🥺
دوستون دارم اگه دوس دارین بازم خاطره بزارم بگید🥲ببخشید اگه بد نوشتم💔نظر یادتون نره😜فعلا😊