خاطره سحر جان
سلام وقت بخیر
من سحرم 20 سالمه
اینو اول بگم که من مثل چی از آمپول بدم میاد ترس بکنار ناراحت میکنه انگار غرورمو میشکنه نمیدونم چرا ولی این حس دارم
خاطره آمپول زدن که خیلی دارم با چه مکافاتی من راضی به آمپول زدن شدم ولی میخوام یچیز دیگرو تعریف کنم که شاید تا الان تو این چنل نبوده😂😂
پدرم مریض بود(5 6 سال پیش ) همه سرگرم اون بودن از این طرفم من سرما خوردم چون من سینوزیت دارم زود عفونت میکنه و همیشه دکتر رفتنی یه عالمه دارو مینویسن. آقا من روز قبلش رفته بودم دکتر ولی سوزنامو نزده بودم .مامانم گفت پاشو با دختر عمت برو بزن بیا منم گفتم نه ولی دیدم بابام عصبانیه منم بشدت لجباز گفتم خدا چیکار کنم نکنم ، نقشه زد سرم
داشتیم تو ماشین می رفتیم من پسر عمم دختر عمم که من شیشه های امپول از پنجره انداختم بیرون😎😎
دیگه آمپولی نبود بزنم
ماشین نگه داشتن ،نبود. کلا هیجا، شکسته شده بودن😂😂😂 پشمای هردوشون ریخته بود هیچی دیگه دور الکی زدیم خیابون مثلا لفتش بدیم برگشتیم ولی به بابا نگفتن من اینکار کردم
از اون روز به بعد از من حساب میبرن میگن مرغ سحر یه پا داره 😂😌(از این کارا زیاد کردم میکنم مثلا میندازم آشغال نتونن پیدا کنن ) اخرشم از شانس گوهم یه شوهری گیرم میاد که بلده😐😂 فک کنم باید بازم نقشه بکشم
مرسی خوندین اوکی بای