خاطره شبنم جان
سلام بچه ها شبنمم دوباره امدم تصمیم گرفتم کانالو بترکونم😂بچه ها پارسال زمستون بود تازه سالگرد محمد هم بود من به همایون گفتم که با هم بریم سر قبرش خیلی دلم میخاس برم ولی همایون زود عصبی شد گف عمرا دیگ رفته دیگ تو هم مال منی برای چی بازم پی اونو میگیری بار آخرت باشه اسمشو میاری منم دلخور رفتم خابیدم فرداش تصمیم گرفتم خودم برم(خو چیکار کنم اونم جز من کسیو نداره بره سر قبرش مادرشوهرم ک ناراحتی قلبی داره نمیتونن ببرنش فقط پدرشوهرم میره بعدم سه چهارتا از دوستای صمیمیش داداشاشم نمیرن😢) هیچی دیگ پاشدم رفتم بهشت زهرا کلی دلم گرف هوا هم بارونی بود سرد سرد منم پالتو نپوشیده بـودم یکی دو ساعتی باهاش دردودل کردم خیلی دلم میخاس بیشتر بمونم و گریه کنم و خالی شم سرمو گذاشتم رو سنگ قبر هعی اروم زمزمه میکردم محمد محمد... نمیدونم چجور شد زیر بارون تو اون سرما من خابم برد یه لحظه با حس درد صورتم از خواب پریدم همایون جلوم وایساده بود با خشم داشت نگاهم میکرد اینقد بد زده بود تو صورتم هنوز ویندوزم بالا نمیومد احساس میکردم از صورتم داره خون میاد اینقد که گرم شده بود چشامو بسده بودمو با خودم همینجور حرف میزدم همونجور چشم بسته گفتم همایون اخه.. تند گف خفه شو فقط دیگ نخاستم چیزی بگم احساس ضعف گرفته بودم فک میکردم الاناس که دیگ بیوفتم زمین همایون پاشد رفت اونورتر یه سیگار کشید امد بغلم کرد برد تو ماشین ولی نمیخاستم از بغلش بیام بیرون بغلش هم گرم بود هم امن فهمید نمخام بشینم جلو رفت نشست پشت ماشین منم نشستم رو پاهاش و سرمو گذاشتم رو سینش خوابم میومد و احساس میکردم یخم باز شده کم کم خابم برد وقتی چشامو باز کردم فهمیدم رو تختم سرم بدجور درد میکرد گلومم افتضاح بود سه چهار تا سرفه کردم همایون از پشت گف برا چی رفته بودی مگ نگفتم نرو برگشتم پشتمو نگاه کردم دیدم لم داده رو دستش چششم بسته اس گریه ام گرفته بود گفتم همایون از صدام تعجب کردم کیپ کیپ شده بود چیزی نگف فقط چشاشو باز کرد گفتم بزار خوب شم باهم حرف میزنیم باشه بی توجه به حرفم پشتشو بهم کرد و مثلا خابید میدونسمن الان میخام تو بغلش بخابم خودشو زد به اون راه صداش زدم همایون توروخدا اذیتم نکن یه دیقه برگرد تا برگشت خزیدم تو بغلش سرمو تو سینش گم کردم نفسم به نفسش نخوره ک مریض شه جام خیلی نرم و گرم بود😁خابیدم تااا نصفه شب با صدای همایون بیدار شدم داشت با تلفن حرف میزد گفتم کیه گف هیشکی رفیقم بود پاشو یه چیز بخور بریم پیشش گفتم برای چی گف مگ نمیبینی داری میمیری نصفه شبی هم نمیتونیم دکتر گیر بیاریم گفتم خب خودت معاینه کن گف من عمومی خوندم ریه هات مشکل داره دوستم متخصصه پاشو زود بریم بیایم گفتم ساعت چنده گف سه گفتم اوو بزار فردا بریم دیگ یه چشم غره برام رف پاشدم حاضر شدم که سخت ترین کار دنیا بود همایون گف من میرم پیش ماشین تو هم زودتر بیا زود حاضر شدم و رفتم پایین داشت سیگار میکشید الکی خودمو زدم به سرفه که فک کنه بخاطر سیگار سرفه میکنم زود سیگارو پرت کرد بیرون گف ببخشید ببخشید گفتم مگه مرض داری میکشی اینارو یکی دوتام سرفه کردم کارم طبیعی بشه😐😁خلاصه رفتیم نصفه شبی احساس میکردم حالم خیلی بده رفتیم بیمارستان ویزیت گرفتیم و هیشکی نبود رفتیم داخل رفیقشو میشناختم سه چهار بار امده بود خونمون سلام و احوال پرسی کردم و گف خدا بد نده و اینا همایون گف خانومم سرما خورده یه نگاه بهش بنداز از رفیقش خجالت میکشیدم همونجور وایساده بودیم رفیقش گف خوب بشینین نشستیم اول گلومو دید بعد صدای قلبمو گوش کرد فشارمو گرفت و سه چهار تا گف نفس عمیق بکشم گفت خیلی خوب شبنم خانوم شما کجا رفته بودین که اینجوری شدین حالا همایون زود جواب داد تو حیاط خورده زمین همونجا توی برف و بارون رو زمین مونده بلند نشده بیاد خونه(اخه صورتم متورم شده بود باید یه دلیلی میگفتیم) خلاصه دارو نوشت و من رفتم تو سالن نشستم و همایون هم رف داروهارو بگیره امد دستش پر بود از امپول اینور و اونور نگاه کرد از پذیرش پرسید اتاق تزریقات کدوم وره پس اونم تا خاس جواب بده رفیقش امد بیرون گف بیار امپولاشو بزنم خودم میزنم امروز تزریقات بسته اس رفتیم تو اتاق خیلی خجالت میکشیدم همایونو صدا زدم گفتم خودت برا چی نمیزنی اخه بریم خونه بزن قول میدم صدامم در نیاد گف عزیزم خجالت نداره که یکی از آمپولات پنادره بزا این بزنه بقیشو میبریم خونه خودم برات میزنم رفتم پشت پرده آماده شدم تمام بدنم غر گرفته بود خیلی خجالت میکشیدم به زور دراز کشیدم همایون امد شلوارمو تنظیم کرد گفتم همایون بگو از راست بزنه گف چشم نترس...میخاس دل گرمی بده که رفیقش امد تو گف خیلی خب(تیکه کلامش بود😂) امد پنبه کشید در امپولو ک باز کرد صداش کل اتاق پیچید دوبار پنبه کشید گفتم وااای وایی همایون دستمو فشار داد(به معنای اینکه زشته هیچی نگو😐)رفیقش خندید دوباره پنبه کشید سوزنو فرو کرد پامو از زانو اوردم بالا خیلی بدجور بود دردش همایون دستشو اورد جلو مث گشنه ها زود دستشو گرفتم و گاز زدم تا صدام در نره دردش خیلی بد بود از درد نمیدونستم چیکار کنم هول شده بود تمومم نمیشد فقط بیصدا گریه میکردم تا بالاخره در اورد پنبه رو گذاشت رو پام و از پنبه یخورده فشار داد به پام(از این کار متنفرم🥲) همایون فهمید پنبه رو خودش گرف گف بسه دیگ رفیقش رف بیرون پامو نمیتونستم تکون بدم بزور پاشدم زیپ شلوارمو بستم مانتومو درست کردم همایونو دستمو گرف باهم رفتیم بیرون داروهامو برداشتو و رفتیم تو ماشین بزور نشستم پام خیلی تیر میکشید رفتیم خونه و تا رسیدیم زودی رفتم لباسامو عوض کردم یه شلوارک با تاب پوشیدم پریدم رو تخت داشت خابم میبرد همایون امد بغلم کرد هر چقد گفتم سرما میخوری گوش نکرد منم دیدم گوش نمکنه خودمم راحت شدم خابیدم تو بغلش با صدای همایون بیدار شدم میگف پاشو دیگ گفتم میخای چیکار گف پاشو صبحونه بخور امپولاتو بزنم میخام برم گفتم صبحونه خوردی گف ارع بدو برو بخور بیا گفتم باش رفتم یه خورده شیر و عسل خوردم امدم گفت زود برگرد بزنم برگشتم گفتم مث دیشبیه گف نه از اون فقط یکی بود ک اونم زدی یخورده خیالم راحت شد شلوارکمو داد پایین پنبه کشید گفتم وای همایون تروخدا اروم بزنننن گف باشه عزیزم داد نزن یکی دوتا زد رو محل تزریق دوبارع پنبه کشید فرو کرد گفتم وااااییی پامو از زانو بلند کردم(عادتمه🥺)همایون زود پامو اورد پایین گف اروم باش الان تموم میشه اهاان تموم شد با گریه گفتم در بیااار دیگگگگ گف بااشه در اورد پنبه گذاشت روش دوباره طرف راستمو پنبه کشید گفتم همایون از چپ بزن چپو. پنبه کشید فرو کرد گفتم اوووف همایووون گف جانم جانم تموم شد زود اونورو پنبه کشید با بی حالی گفتم بابا بسه دیگ اه گفت اخریشه دیگ این تقویتی رو هم بزنی تمومه امپولو فرو کرد چیزی نگفتم یه لحظه درد بدی گرف پامو زود اوردم بالا همایون داد زد شبنمم زود پامو اوردم پایین گفتم واای بسهه یه خورده دیگ در اورد شلوارمو درست کرد گف پاشو یخورده راه برو بعد بخاب منم نیم ساعته امدم گفتم برا ناهارم یه چیزی بگیر من نمیتونم بزارم گف چشم میخرم رفت و منم یخورده راه رفتم و دوباره خابیدم تو خاب احساس کردم جابجا شدم چشامو باز کردم دیدم همایونه دوباره چشامو بستم و باهم خابیدیم
پ. ن: حیوونکی همایونم مریض شد🥺
پ. ن: اونم خاطره شو میزارم
پ. ن: فعلا خدانگهدارتون باشه