خاطره ملیکان جان
سلام عشقا😍
ملیکام😅
میشناسید منو؟ 🤪
اوه اوه بله معلومه میشناسید😗
مثل اینکه از خاطرات قبلی خوشتون اومده بود🥰گفتید بازم بزار گفتم چشمممم😊خب این خاطره مربوط میشه به پارسال که توش کلی امپول خوردم🥺💔بریم تا تعریف کنم😉
چندروزی بود که حالم خوب نبود سرم درد میکرد و همش سرفه می کردم روز بعدش تب کردم هرچی اصرار کردن دکتر برم نرفتم🥺تا فرداش که تا نشستم صبحانه بخورم بالا اوردم... 🤢ببخشید😩بعد حالم اصلا خوب نبود تعادل نداشتم مجبور شدم برم چون حالم خیلی بد بود😕رفتیم نوبت گرفتیم😖نشستیم و منتظر موندیم تا نوبت ما شد و صدا کردن📞🌅فقط من رفتم داخل به بقیه گفتم داخل نیاین😂رفتم داخل و دکتر پرسید حالت چطوره؟؟ 😊گفتم خوب نیستم😔گف اخ اخ بیا تا زودتر معاینه کنم🩺رفتم نشستم معاینه کرد
اخم کرد😠گف چیکارکردی با خودت دختر😳شروع کرد به نسخه نوشتن😑گفتم لطفا امپول ندید🙁گف امپول میدم یه عالمه هم میدم تا یادبگیری مریض میشی زودتر بیای🤬منم همینجوری گریه میکردم😭و نسخه داد دست مامانم و مامانم خرید اورد🥺۱۲ تا امپول بود😳😳😳😳😳😳😳😳😳
شوکه شدم😧گفتم همه مال الانه؟؟؟؟؟؟
دکتر گفت ۵ تا مال الانه😊😁😁
با گریه سمت اتاق تزریقات رفتم پرستار گفت دراز بکش😉رفتم دراز کشیدم😢
گفتم چه امپول هایی هستن؟ گف ۲ تا پنی سیلین ۳ تا پنادر🥲فاتحه خودمو خوندم 😱😱😱😱😱😱😱😱😱😱
اومد شلوارمو کشید پایین پنبه کشید و یهویی فرو کرد💉داد زدن های من شروع شد🥲ایییی اخ خخخخخخخخخخ وای من مردممم😭ای اخخخخ مامانننن😭نزاشتن مامانم بیاد داخل😡اولی پنادر زد🥺ی هو کشید بیرون رفت سمت بعدی🥶پنبه کشید و فرو کرد (این پنی سیلین بود) 😰اخخخخخخخخخ🥴وای وایی من مردممم😭😭😭😭گف اروم تموم شد 😟سریع بیرون اورد و یهو پنبه کشید و بدون اطلاع فرو کرد 😳جوری شوکه شدم... 😳اهههههخخخخخخخ یهو بیرون اورد و رفت سراغ بعدی و فرو کرد😔دیگه نمیتونستم داد بزنم🙁و اون ۲ تارو هم زد و تموم شد بقیه هم موند برای روزهای بعدی😫امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفا حتما نظر بدید😍