سلام عزیزان دلم 

گیتا هستم

امیدوارم حال تک تک شما عزیزان عالی و ایام به کامتون باشه❤️

دوستان اول ازتون میخوام برام خیییلی دعا کنید به دلیل مشکلی که برام پیش اومده عاجزانه ازتون میخوام خیلی برام دعا کنید چون به انرژی قلب های پاک و معصومتون ایمان دارم 🙏🙏❤️

حالا بریم سراغ خاطره که برای آرش هست طفلی بچم تا میاد یکم جون بگیره مریض میشه و به قول عزیز همه گوشتاش میریزه
هفته گذشته یکی از بستگان مادر امیر فوت شد و مادر امیر حالش خیلی بد شد و امیر صبح تا شب مطب بود و شب تا صبح هم پیش مادرش و فقط یا اخرشبا بیهوش میومد می خوابید و یا صبح زود میومد دوش میگرفت و لباس عوض میکرد و زود میرفت...
کلا چند روز بود که درست نبود خونه و نمی دیدیمش
منم همش نگران معدش بودم دائم تلفنی وعده های غذاییش رو چک میکردم و ۲بارم براش غذا فرستادم 
خودمم زیاد حال و حوصله نداشتم و یه مدتیه که برای تقویت روحیم دوباره کار رو شروع کردم ولی خیلی کمتر از قبل فقط یک روز در هفته میرم آموزشگاه برای تدریس و ۲ روز در هفته هم میرم شرکت دوستم 
آرش هم سرما خورده بود گلو درد داشت من با مشورت امیر بهش قرص و شربت میدادم 
سه شنبه شرکت بودم که آرش حدود ساعت ۱۰ زنگ زد بهم دیدم داره گریه میکنه
گفتم چیشده؟!!
گفت حالم بده مامان بیا پیشم 
هرچی میگفتم علائمت چیه؟‌ کجات درد میکنه؟ هیچی نمیگفت 
زنگ زدم به پوریا که اونم خونه نبود 
مجبور شدم خودم برگردم خونه
دیدم بیحااااال تب کرده خوابیده رو مبل گلو درد شدیدم داشت 
تا چشمش بهم خورد خودشو لوووس کرد و دوباره گریه شروع شد...
آرومش کردم و لباس تنش کردم که بریم مطب امیر ببینش
با اون حالش گریه هم میکرد که امپول نزنه🤦‍♀
اسنپ گرفتم رفتیم تو آسانسور که بریم پایین دیدم آسانسور طبقه واحد پوریا وایستاد ، در باز شد و پوریا سوار شد.
بهش گفتم داستان ابنجوری بوده و...
گفت من میرم مغازه چیزی بخرم شما برید خونه من زود میام معاینش می کنم
رفتیم خونه آرش تو بغلم میلرزید پتو پیچیدم دورش
پوریا اومد معاینش کرد 
آرش مظلووووومانه گفت عموجونم میشه آمپول نزنم؟😢😢
پوریا به روی خودش نیاورد
دوباره آرش گفت عمو خوااااهش میکنم اگه منو دوست داری آمپول نزنم😢
پوریا گفت صد بار گفتم از این کارت بدم میاد😒 من آمپولم برات نوشتم ولی امروز فقط یه سروم میزنی به شرطی که قرصاتو سر ساعت بخوری ولی اگر حالت بدتر بشه یا خوب نشه باید آمپولاتم بزنی
آرش گفت مرسی عموجونم😍😍

پوریا رفت دارو ها رو گرفت اومد و من داشتم آب پرتقال میگرفتم براش 
پوریا رفت دستش رو شست و با دارو ها رفت تو اتاق 
من تا کیک و ابمیوه رو اماده کردم و رفتم تو اتاق دیدم پوریا با ۲ تا سورنگ اومد بیرون گفتم آمپول زدی به بچم؟؟؟!!!!😳
گفت واقعا فکرکردی بچت انقدر نجیب و آروم امپول میزنه؟😒
من:🙄🙄
گفت ریختم تو سرومش
😀😀
گفتم کرونا نباشه پوریا؟؟؟؟
گفتم نه بابا چیزی نیست صبح بیدارشده دیده تنهاست بخاطر همین بهانه گیری کرده وگرنه حالش زیاد بد نیست
(آرش به شدت بدش میاد از اینکه تنها بمونه خونه یا احساس کنه تنهاست و اطرافیانش دوسش ندارن. کلا خیلی روحیه حساسی داره)
رفتم پیش آرش دراز کشیدم جمع شد تو بغلم گفت دستم میسوزه مامان
گفتم چیزی نیست مامان بخاطر تقویتی که ریخته تو سرومت یکم میسوزه
 زود خوب میشی عزیزم 
(وقتی bبکمپلکس میریزن تو سروم یکم سوزش پیدا میکنه)
گفت من بخوابم میری سرکار؟!
گفتم نه عزیزم امروز دیگه نمیرم 
خودشو لوووس کرده بود ناله میکرد میگفت آیی دستم...آخخخخ مامانی....اوفففف دستم میسوزه....
دستشو گرفتم تو دستم انقدر آروم نازش کردم و با موهاش بازی کردم تا کم کم چشماش گرم شد و خوابید.
اون روز به خیر گذشت ولی فرداش...🤦‍♀️🤦‍♀️
من روزایی که میرم آموزشگاه آرش هم با خودم میبرم ولی فردای اون روز آرش زیاد حال نداشت گفت نمیام منم زنگ زدم نتونستم کلاسام رو کنسل کنم و پوریا هم خونه نبود و چون مریض بود خونه مونا هم نبردمش که یه موقع نفس مریض نشه ....
زنگ زدم امیر که چکارکنم گفت بزارش خونه بابام اینا
حاضرشدیم رفتیم آرش رو گزاشتم اونجا و خودم رفتم آموزشگاه.
ساعت حدود ۸ شب بود که رفتم و باباجان در و باز کردن و بغلشون کردم و رفتم داخل مامان هم دیدم و گفتم پس آرش کجاست؟!
مامان گفت رفته خونه مادربزرگش
گفتم چییییی؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
گفت خب حالا خونه غریبه که نرفته(مادربزرگ ارش دخترعمه مادر امیر هست)
گفتم مامان بدون اجازه امیر رفته؟!!!!!!
بابا گفت والا من چقدر گفتم امیر عصبانی میشه ولی اینا قبول نکردن
من داشتم سکته میکردم از ترس میدونستم امیر بفهمه قیامت میکنه 
چون بعداز فوت شهره(مامان آرش) امیر خیییییلی درگیری داشته با خانواده شهره برای نگهداری آرش و بعداز کلی دعوا و درگیری حضانت آرش رو گرفته و زیادم نمیزاره آرش بره پیش خانواده مادرش اونم با کلی شروط و شرایط خاص خودش اجازه میده بره.....
خلاصه شب امیر اومد طفلی خوشحال از اینکه بعداز یه هفته میخوایم دورهم باهم شام بخوریم اومد خونه بابا اینا دیدم چقدر خسسته و ژولیده شده ریشاش درومده بود و چشماش گود شده بود حس کردم چقدر پیر شده
بهش سلام کردم دیگه نتونستم خودمو نگه دارم بغلش کردم تو گوشش گفتم چقدر پیر شدی دورت بگردم خسته نباشی عزیززم
اونم اصلا ملاحظه مامان و بابا رو نکرد و منو کشید تو بغلش گفت ولی تو همیشه جوون و خوشگل بمون برام😁
همونجووری که ریلکس کرده بود اروم تو گوشش گفتم امیر یه چیزی بهت میگم قول میدی عصبی نشی و شبمون رو خراب نکنی؟
گفت اوهومم
آروم آروم داستان آرش رو گفتم بهش...
یهو ازم فاصله گرفت و گفت واقعا آرش بدون اجازه رفته؟!!
گفتم بعدا باهاش حرف بزن براش توضیح بده کارش اشتباه بوده 
گفت چی میگی باید زنگ بزنم همین الان بیارنش
گفتم زشته امیر بعداز شام میارنش دیگه 
گفت نه اونا ذهنشو مسموم میکنن بر علیه ما و دیدش رو منفی میکنن نسبت به ما و.....
رفت به مامانش گفت چرا گزاشتی بره؟!
مامانش گفت واا مگه چیشده حالا
امیر توپید به مامانش و یه بحث کوچولویی کزدن و پاکت سیگارش رو برداشت و رفت تو حیاط
نشستیم رو تاب امیر هیچی نمیگفت فقط سیگار میکشید

داشتم باهاش حرف میزدم که یهو چشماشو بست و دستشو گزاشت رو معدش 
گفتم چیشد امیرم خوبی؟!
هیچی نمیگفت 
سیگار و از دستش گرفتم پرت کردم گفتم خب این لامصب رو بزار کنار دیگه اه فکر همه هستی به جز خودت😤
گفت نکن بابا ربطی به این نداره اون ت...سگ  صابری بهش گفتم بیا آمپول منو بزن هی گفت اخر وقت اخرشم یادش رفت خنگ
گفتم مگه تو دوباره دارو مصرف میکنی برای معدت؟!
گفتم نه فقط چون این چندروزی اذیت شده اذیتم میکنه وگرنه اوکیه 
گفتم چرا بهم نگفته بودی مگه من مردم که تو به صابری میگی؟!
گفت خستم گیتا خیلی خسسستم و بعد اروم بغضش ترکید و اشکاش جاری شدن 
سرشو بغل کردم و یکم اشک ریخت سبک شد رفتیم شام خوردیم و اماده رفتن شدیم که زنگ زدن و آرش اومد
همه استرس گرفته بودیم
امیر رفت جلوی در و من و باباهم دنبالش رفتیم 
ارش با خالش اومده بود (امیر به شدت متنفره از خاله آرش و خییلی باهاش مشکل داشته)
آرش با خالش خداحافظی کرد و به ما سلام کرد خودش فهمیده بود کارش زشت بوده که بدون اجازه رفته بخاطر همین جرات نمیکرد به امیر نگاه کنه سرشو انداخته بود پایین و سریع اومد تو خونه و من و باباهم به دنبال ارش رفتیم خونه و امیرم با خاله ارش اتمام حجت کرد برای همیشه و خودشو قشنگ خالی کرد و اومد تو خونه 
ارش پشت بابا قایم شده بود از ترس
امیر 
امیرم هیچی بهش نگفت فقط گفت زود حاضر بشید بریم خونه 
سریع خداحافظی کردیم و رفتیم تو ماشین امیر با سرعت برق رانندگی میکرد از وقتی با خاله آرش حرف زده بود فوق العاده عصبانی شده بود 
تو ماشین سکوت بدی بود و سرفه های آرش اونو وحشتناک میکرد
سکوت امیر از هرچی فوحش و داد بدتر بود 
رسیدیم خونه امیر اروم بود ولی خیلی تحکم آمیز گفت گیتا برو تو اتاق بیرون نیا لطفا
گفتم امیر خواهش میکنم 
گفت هیسسسس فقط برو تو اتاق بزار آدمش کنم
رفتم تو اتاق با تمیز کردن اتاق خودمو سرگرم کردم
دلم شور میزد بعد یه ربع رفتم پشت در اتاق آرش دیدم امیر داره اروم باهاش حرف میزنه آرش هم گریه میکرد میگفت ببخشید بابایی اشتباه کردم ببخشید....
میدونستم الان حرف های امیر از صدتا چک بیشتر بچمو میسوزونه 
آرش انقدر گریه کرده بود به سرفه افتاده بود 
در و باز کردم که برم آرومشون کنم
امیر عصبی گفت برو بیرون مگه نگفتم نیا😡
یکم پشت در وایستادم دیدم سرفه آرش بند نمیاد اعصابم ریخته بود بهم رفتم براش آب آوردم دوباره تا رفتم تو اتاق امیر داد زد گفت گیتا چرا نمیفهمی میخوام باهاش تنها باشم😡😡
منم عصبی شدم داد زدم گفتم بسسس کن دیگه بابا اتاق بازجویی درست کردی بسه دیگه 
دوتامون عصبی بودیم ولی امیر بیشتر 
کلی سر هم داد زدیم و درمورد مسائلی که به آرش صلا ربطی نداشت دعوا کردیم😂
منم وااااقعا حالم بد بود هم روحی هم جسمی
اخرش دست آرش رو گرفتم که ببرمش بیرون از اتاق 
امیر دوباره داد زد گفت آرش پاتو از اتاق بیرون نمیزاری هاااا
جیغ زدم گفتم بسسسسسسسسسه 
حالم بده چرا تمومش نمیکنی چرا نمیبینی بچه مریضه دیروز سرم زده نمیبینی داره خفه میشه از سرفه؟!!!!!!!
امیر لج کرده بود هیچ جوره کوتاه نمیومد گفت اینکه مریض بوده غلط کرده رفته خونه اونا غلط کرده رفته پارک تو این هوا...
ارشم گریه میکرد میگفت ببخشید بابایی دیگه تکرار نمیشه قول میدم 
من سرم داشت میترکید دیگه جون نداشتم داد بزنم آروم گفتم اره غلط کرده دیگه هم تکرار نمیکنه من ضمانت میکنم 
گفت اصلا کی سرم زده که من نفهمیدم کجا بردیش دکتر؟!😒😠
گفتم پوریا دیدش 
گفت امروز آمپولاشو زده این وضعشه؟؟؟؟؟.
گفتم نه پوریا گفت نمیخواد بزنه 
دوباره داد زد گفت پوریا غلط کرده پوریا فکرکرده این آدمه استراحت میکنه خوب میشه ولی بچه ایی که حرف گوش نمیده این بلا رو سر خودش میاره باید آمپولم نوش جان کنه فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟
اصلا برو داروهاشو بیار همین الان بااااید بزنه
گفتم باشه میزنه باااشه
دوباره دست آرش رو گرفتم که بریم بیرون از اتاق 
دوباره امیر نزاشت
داد زدم گفتم واااااای میزنه دیگه گفتم میزنه من خوودم براش میزنم ول کن دیگه
ارش رو بردم تو اشپزخونه بهش اب دادم 
گفت گیتاجون نمیشه آمپول نزنم خوااااهش میکنم
گفتم خالت گفته به من نگی مامان؟!
گفت ولم کنین دیگه اه
گفتم خیلی وقیح شدی آرش دستت دردنکنه اینجوری جواب ما رو میدی اصلا من هیچی اون بابای بدبختت بعداز یه هفته خسته و کوفته اومده خونه اینجوری اعصابشو خورد کردی خوش گذشت بهت خوب شد؟؟؟؟
توقع نداشت منم دعواش کنم 
با گریه خودشو انداخت تو بغلم گفت ببخشید مامانی تو دیگه باهام قهر نکن قربونت برم اصلا بیا بریم آمپولمو بزن ولی دعوام نکن دوباره به سرفه افتاد از شدت سرفه حالت تهوع گرفته بود
تا بغلش کردم دوباره بغضش ترکید گفتم گریه نکن مامانم ما میدونیم تو بچه خوبی هستی دیگه تکرار نمیکنی عزیزم
آرومش کردم زنگ زدم به پوریا جواب نداد رفتم داروهاشو دیدم جنتامایسین داره با دگزا و کترولاک و....گفتم آرش گلوت هم درد میکنه؟
گفت اوهوم خییلی 
قرصاشو دادم خورد و یدونه جنتا برداشتم با ارش رفتیم تو اتاق خودمون گفتم آرش بخواب مامان آماده شو 
گفت مامانی خیلی درد داره؟؟؟؟😢
گفتم نه عزیزم فقط یه کوچولو میسوزه که تو میتونی تحمل کنی دیگه مرد شدی دورت بگردم
پشت به آرش آمپول رو اماده کردم
برگشتم دیدم دمر خوابیده و سفت چسبیده به تخت استرس ازش می بارید
گفتم مامانی من هیچ وقت دلم نمیاد به تو آمپول بزنم ولی الان مجبورم عزیزم باید بزنی تا زودی خوب بشی عشقم 
گفت باشه😢
گفتم فقط سفت نکن مامانی هروقت دردت اومد بگو فقط سفت نکن باشه؟
گفت باشه😢😢
شلوار و شورتش رو کشیدم پایین پنبه کشیدم دیدم از استرس داره هی داره خودشو تکون میده ترسیدم سفت کنه
گفتم آرش اهنگ گل گلدون منو میخونی برام مامان؟
گفت بعدش میخونم
گفتم نه من الان دلم میخواد بخونی 
شروع کرد به خوندن دوباره پنبه کشیدم و اروم نیدل رو فرو کردم و اسپیره کردم 
آرش درد رو حس کرده بود ساکت شد
گفتم بخون مامانی
دوباره شروع کرد به خوندن که منم شروع کردم آروم سورنگ رو خالی کردم
یهو سفت کرد و گفت اخخخخخخخ مامانیییی😢😭
گفتم جووونم عشقم الان تموم میشه شل کن بدو
گفت نمیخوام درش بیار دیگه😭😭😭
دشتم سکته میکردم گفتم باشه شل کن درش بیارم تو هم آخرشم بخوون دیگه برام 
بمیرم بچم با بغض و گریه میخوند گوشه ی آسمون پره رنگین کمون...
شل کرد منم آروم اخرشو تزریق کردم و سوزن رو دراوردم 
وقتی پنبه گزاشتم روش سرشو فرو کرد تو متکا و گریه کرد
کنارش دراز کشیدم گفتم پسرقشنگم مرسی که انقدر قشنگ برام اهنگ خوندی مامانی
سرشو بغل کردم اشکاشو پاک کردم گفتم گریه نکن عشقم
جای آمپولشو براش ماساژ دادم و حوله گرم گزاشتم و خوابید.
 
خیلی خستم بچه ها انشالله ادامشو بعدا براتون مینویسم
ببخشید که خیییلی طولانی شد 
مرسی از لطف و محبتی که بهم دارید تو کامنت ها و پیگیریتون تو کانال نظرات❤️❤️🙏
دوستون دارم
گیتاا