#عسل

سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه 😉 این اولین خاطرست که می خوام واستون تعریف کنم 😋 یه پسر کوچولو خیلی شیرین و شیطون دارم خیلی عاشقشم و اسم شوهرم هم ابوالفضه 😘 . خاطره مربوط میشه به پسرم حسین که سرما خورده بود . طفلی بچم خیلی اذیت شد 😔😘 . صبح زود بیدار شدم رفتم تو اتاق که یه سری بهش بزنم دیدم زیر پتو داره گریه می کنه . رفتم پیشش تا منو دید اومد تو بغلم خودشو لوس کرد 😃 منو عاشق لوس شدناشم 💋 می‌گفت مامان گلوم خیلی درد می کنه . گفتم فدات شم الان زنگ میزنم بابا . گفت نه مامان خواهش می کنم تازه بهم آمپول میده 😢😭 منم گفتم عشقم قول میدم نزارم بهت آمپول بزنه . با اکراه قبول کرد زنگ زدم به ابوالفضل گفت استامینوفن تو یخچال هست بهش بده ، 2 ساعت دیگه میام خونه . گفتم تا شب بمونیا راحت باش  😑😒 . خندید و خداحافظی کردم و قطع کردم . صبحانه به بچم دادم به زور چند لقمه خورد ( اصلا عادت نداشت صبحانه نخوره ) بعدش رفتم تو یخچال واسه حسین استامینوفن آوردم بهش دادم و بهش گفتم مامان قربونت برم اگه حالت بد بود بهم بگی ها گفت باشه مامان جونم 😍 درگیر تمیز کردن اتاق بودم حسین هم داشت با اسباب بازی هاش بازی می کرد . یهو اومد تو اتاق با گرین گفت مامان جون حالم خوب نیست . سرفه هم می کرد خیلی ناراحت شدم . با عصبانیت زنگ زدم ابوالفضل گفتم کجاییییییی پس 😡😤 از ترس من بیچاره گفت الان میام صبر کن 😂 بعد 20 دقیقه صدای زنگ زده شد . حسین هم زود پرید رفت تو بغل باباش خودشو لوس کرد 😘😂 گفت باباجونم گلوم درد می کنه . ابوالفضل تا رفت وسایل رو بیاره حسین اومد در گوشم گفت مامانی قول دادی ها آمپول نزنم . گفتم باشه مامانی فدات شم 💋 ابوالفضل حسین رو معاینه کرد گفت فقط یه سرما خوردگی سادست خوشبختانه کرونا نیست . می خواست دارو بنویسه که حسین گفت بابا جونم میشه آمپول نزنم ؟ 😢 ابوالفضل با خنده گفت نمی‌شنوم 😅 بلند تر گفت بازم گفت نمی شنوم 😄 گفت بابا جون خواهش می کنم اگه منو دوست داری بهم آمپول نزن 😭 ابوالفضل گفت شاید باورت نشه عشقم بازم نمی شنوم 😘😂 . حسین که کلافه شده بود اومد پیش من گفت مامان عسل به بابا بگو برام آمپول نده 😢 منم گفتم که بهش آمپول نده قرصشو بده بچم بخوره . گفت نه لازمه باید بزنه ، کلی اسرار کردم ولی قبول نکرد 😑 یهو گفت بابایی بیا تو بغلم و کلی بوسش کرد و قربونت صدقش رفت بعدش رفت داروها و بگیره . به منم گفت راضیش کن بزنه . منم کلی با حسین صحبت کردم و با کلی خواهش و قربونت صدقه راضیش کردم . سر راه به ابوالفضل گفتم واسه حسین خوراکی بگیره که موقع تزریق اذیت نشه . یکم باهاش بازی کردم تا ابوالفضل اومد . با خوراکی و البته یه مشما پره قرص و آمپول و ... حسین رو بردیم . ابوالفضل داشت 3 تا آمپول رو هوا کشی می کرد ( دو تا نوروبیون و یکیش هم پنی سیلین بود) . حسین گفت همه اینا مال منه 😭😢 ؟ + نه بابایی 2 تاش مال شما یکیش هم مال مامان عسلت . گفتم من ؟ گفت آره حواسم بهت هست ها 2 روزه خوب غذا نمی خوری بی حال شدی ! یهو گفت کی اول می زنه 😄 ؟ حسین گفت با لحن بچگونه با ناراحتی گفت مامااانیییییی 😭😢 منم که همیشه باید اول بزنم گفت حسینم همیشه من باید اول بزنم 😂💋 دراز کشیدم قسمت راست شلوارمو کشیدم پایین ، پنبه کشید یهو تا حس کردم داره پنبه می‌کشه سفت کردم . ابوالفضل : شل کن عشقم 
+ منم به سختی شل کردم یهو سوزن رو فرو کرد . خیلی درد داشت خواستم مراعات بچم رو بکنم که نترسه و راحت آمپولاش رو بزنه . اما هر لحظه دردش بیشتر میشد . نتونستم جلوی خودمو بگیرم 😅گفتم آییییییی ابوالفضل زود باش 
- جونممم یکم تحمل کن عشقم الان تموم میشه 
+ آییییی - آخخهخخخخ درد داره 
- گفت شل کن درش بیارم . شل کردم درش آورد . پنبه گذاشت روش که خیلی دردش بد تر شد یه آخ از ته دل کشیدم با خودم گفتم بچم چجوری باید بزنه ( تازه یه پنی سیلین هم بود 🤦‍♂ )  ابوالفضل گفت خب نوبت آقا پسر شجاعمه . پرید تو بغلم گفت مامانیییی 😭 داشت گریه می کردم کلی اسرار کردم که فقط یدونشو بزنه قبول کرد و فقط یکیش رو می خواست بزنه حسین یکم استرسش کم تر شد . شلوارش رو دادم پایین و پنبه کشید . بچم سفت شده بود . گفتم مامانی شل کن دردت میگیره فداتشم . ابوالفضل گفت پسر خوشگلم اگه بزنی بهت جایزه میدم ها . شل کرد و سوزن رو وارد کرد اولش تحمل کرد ولی دردش بیشتر می شد . دیگه قاطی کرد و اتاق رو گذاشت روسرش 😑 ابوالفضل می گفت هیسسس آروم حسین جانم الان تموم میشه . دستاشو گرفته بودم نوازشش می کردم . به شدت دردش زیاد شد جوری که به شدت گریه می کرد و می گفت : آیییییی بابا جون درش بیار . نمی خوام 😭 + بابا جونم یکم تحمل کن تموم میشه . بعد سوزن رو در آورد و پنبه گذاشت و فشار داد تا سریع جذب بشه اما تا گذاشت جیغ حسین بلند شد . ماساژ دادم جای آمپولشو به شوخی گفتم کسی نیست مال خودمو ماساژ بده 😂 بهتر شد یکم آروم شد باباش هم قول داد ببرش پارک و کلی ذوق کرد

هنوز جای آمپولش درد می کردم طفلی بچم گه گداری دست می‌ذاشت روی باسنش جای آمپولش رو ماساژ می‌داد . خلاصه رفتیم یه دور زدیم که خواستیم برگردیم حسین گفت باید بریم پارک . ابوالفضل گفت بابا تازه مریض شدی تازه کرونا هم هست اما حسین قبول نکرد . به خاطر آق حسین رفتیم پارک باباش واسش ضد عفونی کرد چند تا وسیله و کلی بازی کرد و اومدیم خونه . رفتیم دراز کشیدیم رو تخت که گفت مامان پاک درد می کنه . نگاه کردم جای آمپولش بود بچم خیلی دردش اومده بود کامل کبود بود . بمیرم واسش 💋 توی بقلم خوابوندمش و فردا هم اون یکی آمپولشو  ... اگه خواستید ادامشو میگم . ممنونم که تا آخر خوندید 😘

#عسل