سلامممم و درود چطورید؟؟🤗
پیچک هستم در سرزمین عجایب ✨
  ادامه خاطره قبل:
در پی بیدار شدن های متداول دیدم مامانم کنارم نیست!رفته از خونه رو تخت خوابیم رو برام بیاره و بابام مونده پیشم. نگهبان بیمارستان حتی اجازه ورود به اتاق رو نمی داد!چرا؟؟؟ چون اون جارو با "مِلک سکونَتیش" اشتباه گرفته بود. با مشقت و ذکاوت های بسیار بلاخره اجازه ورود پیدا کرد. در شرف خواب بودم که یه "پرستار" با یه توشه دوا و تریاق (ترالی) و آبدزدک (سرنگ) بالای سرم اومد. اگر خواب باشم و چیزی  من رو بیدار کنه در حق خودش اجحاف کرده و رفتار هایی دور از شان و شخصیت خودم نشون میدم!🤦🏻‍♀️
یک لحظه هم مجال ندادم و حکم "گاو ها وحشی که به رنگ قرمز حساسیت دارن و پاهاشون رو به زمین میکوبن" داشتم.
+:«چیییه چرا نمیزارید بخوابم آسایش برام نزاشتید از وقتی اومدم یک دقیقه خواب آروم نداشتم حححق نداری نزدیک من بیای!»
در جهت دیگر هم مادر بر سر زنان و با لبان گاز گرفته ایما و اشاره میکرد"نکن بچه زشته ابرو دار باش"
از دعوا دریغ نکردم و دوباره خوابیدم!
پرستار هم که صحت و سقم شرایط رو سنجید با ملاطفت خونگیری کرد، واقعا پام درد میکرد استخون نه! «قوزک پام» روی آسفالت کشیده شده بود موقع آتل گیری اصلا توجه نکرده بودن که همچین زخمی هست و تا الان هم جای این زخم برام یادگاری مونده
خارش حسیه که همتون باهاش آشنایی دارید؛ حس خارشی بود توی قوزک پا البته با درجه خیلی بالاتر!
ادغام درد پا و خارش رو اگه بخوام تشبيه کنم "دست و پا زدن توی دریایی که فریادت به هیچ جا نمی رسه"
 بلاخرهههه!! دردش رفت.
صبح که بیدار شدم نه خبری از عمل بود؟! نه جراح!! فقط پیچک بود با پای آتل بسته
«شاید سوال براتون پیش بیاد که تو قرار بود عمل جراحی کنی چرا الان خبری از عمل نیست؟؟!»
منم متحیرم که از شب تا صبح چه اتفاقاتی رخ داد که ورق برگشت. از وخیم بود اوضاع بیمارستان بخوام بگم در همین حد بسه که "مادر من رو با مادر بچه ۸ ماهه که بهش کله پاچه داده بودن" اشتباه گرفتن. وقتی مامانم میخواست درباره اوضاع من سوال کنه،اون رو با مادر بچه ۸ ماهه که کله پاچه به خوردش دادن اشتباه گرفتن و از هر گونه پند و اندرزی حول محور "آخه خانم کی به بچه ۸ ماهه کله پاچه میده و..." "آخه چجور تونست بخوره" "روده هاش نابود شده" دریغ نکرد!

حالا مادر من:😐😐😐😐
تا براش توضیح داد که اشتباه گرفتید
تازه دکتر هم طلب کار بود که می‌گفت چرا زود تر نگفتید، عجببب!!
بعد از یک روز بودن در اون وضعیت اسفناک قرار شد مرخص بشم در پوست خودم نمی گنجیدم که قراره از اون شرایط خلاص بشم😑
بعد از معاینات اخری گچ گیری به زمان ديگه ای موکول شد!اونم توی مطب خودش! پدر منم وقتی دید کارش بدرد نمیخوره قرار شد توی یه کلینیک خصوصی بریم که مطمئن باشه نکته جالب تر قضیه اینکه که پزشک معالج من توی پزشکی قانونی ایشون بودن در هر صورت جا خالی دادن در هر شرایط امری "حرام" محسوب می‌شد؛😵‍💫

تا اومدن پرستار برای باز کردن جوال دوز رگ گشا (آنژیوکت) نمیدونم چه فعل و انفعالاتی شکل گرفت که به غرورم برخورد و "حس مستقل بودن" به خودم گرفتم بادی به گلو انداختم و با اقتدار مشغول باز کردن چسبش شدم با هر میلی متر باز شدن ازش روح از تن جدا میشد سوهان روحم شده بود!
تا بلاخره پرستار سر رسید و خودش کند.
نمیتونستم راه برم و با دونستن نحوه روندن ویلچر توسط پدر روی تن کش روان(بلانکارد) نشستم. حس الیزابت توی کاخ رو داشتم و لبخند ژکوند مانند تحویل ملت میدادم!😁
از اون ور هم ارابه بیمار بری (آمبولانس) توی کاخ عبور و مرور میکرد. لحظه دل کندن از تخت کاخ برام سخت بود و به ناچار و کوله باری از غم لحظه جدایی سوار ماشین شدم و به مقصد خونه رسیدم "در امن ترین جای ممکنم"
بعد از چند دقیقه دل و رودم تو هم پیچید و به سمت دستشویی تغییر جهت دادم.

آب که به‌ صورتم زدم خودم رو توی آینه دیدم نگاهم که به دست و صورت و شکمم خورد برق از سرم پرید!! دیدم اوه! 
"دست های زخمی" " شکم خراشیده شده روی زمین"....
غروب بود مامانم متوجه شد دستام کهیر  زده(خوشبختانه چند روز بعد از مصرف پماد خوب شد) حالت دونه دونه داشت  شده بودم "پیچک پوست مرغی" با توجه  به اینکه دستام زخمی و خراشیده بود "پیچک مرغی پرکنده" 😂😂
بابام بغلم کرد و برای دست کاری و گچ کردن پای بی دفاع من همراه با عمه و عموم به راه افتادیم(مامانم نیومد انگار قرار بود پام رو جا بندازن دلش رو نداشت بیاد)
وقتی وارد شدم دیدم نه! چقدر  بهتر از اون جای بی سر و ته بود..
یه دکتر بسیار با شخصیت و مهربون اصفهانی! به جرعت میتونم بگم که هنوز تا هنوزه هروقت کسی رو با قیافه ایشون میبینم خاطرم زنده میشه؛
نسخه نوشت و وسایل لازم رو داد که بابام تهیه کنه و عمه و عموم پیشم بودن. هرگز یادم نمیاد توی بغل کسی قائم شده باشم از ترس! اتفاقا خیلی هم برام جالب بود چرا رنگ سبز باید برای گچ پای من باشه؟؟ چرا "نارنجی" نه ؟ یا حتی  رنگ های ديگه 
دنیای پزشکی جذاب ترین جاييه که میتونم توش باشم پر از هیجان برام ! از یکنواخت بودن خوشم نمیاد وقتی میخواست کارش رو شروع کنه با نهایت ادب و مهربونی و شوخی برخورد میکرد و فقط درد کمی احساس کردم.
با اون گچ و نوار سبز رنگ دورش (فایبرگلاس) راهی خونه شدیم.

پ.ن: خاطره باز کردن گچ رو براتون بنویسم یا نه؟

پ.ن:ما آرزو کردیم و نپذیرفتیم که قرار نیست به تمام آرزوها‍‍مان برسیم،
ما آدم ها را دوست داشتیم و نپذیرفتیم که قرار نیست همه دوستمان داشته باشند،
ما روزهای خوب می خواستیم و نپذیرفتیم که قرار نیست تمام روزها خوب باشند...
و هر روز غمگین تر شدیم!!!

گاهی برای رسیدن به آرامش، باید پذیرفت... باید قبول کرد و ناممکن ها و نشدنی ها را به رسمیت شناخت و توقع زیادی نداشت..
گاهی برای رسیدن به آرامش، باید از خیلی چیزها گذشت!

خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم❤
•پیچک•🌱