خاطره ملیکا جان
سلام بچه ها ملیکام
چند روز خاطره گذاشتم ممنون از کسایی که نظر دادن😂
گفته بودید بازم خاطره بزارم
منم زود دست به کار شدم 😂
یه بیو ریز بدم و بریم سراغ خاطره
ملیکا هستم ۱۴ساله یه برادر بزرگ تر به نام مبین (۲۴ساله)یه خواهر بزرگ تر به نام مینا
(۱۸ساله)و یه ته تغاری که اسمش مه اراست و ۵ سالشه
تو خاطره گفتم از اونجایی که از امپول خییلیی میترسم سعی میکنم تو گیر دارش نیوفتم
ولی به خاطر اینکه دایی و پسر خالم پزشکن خیلی موفق نبودم😂🥴
البته وجود مبین بی تاثیر نیست😑
مبین خیلیییی مهربونه ولی گاهی اوقات اصلااا شوخی نداره و کاملا جدیه
خلاصه بگذریم
راستی تو خاطره قبل کیبورد اسم خواهرمو تغییر داده بود ایمش میناعه😅
میخوام خاطره کرونا گرفتنمون رو براتون بگم
که البته ما خانوادگی کرونا گرفتیم
داستان از اخرای ماه رمضون امسال شروع شد
که یکی از بستگان فوت کرد (پدر زن عموم)و ما برای عرض تسلیت قرار شد بریم
و البته زود برگشتیم
ولی از فردای اون روز من خواهرم مینا تب و لزر کردیم رفتیم با مبین تست دادیم که مثبت بود😑(جالب بود که اولش فقط ما دو تا گرفته بودیم)وقتی جواب مثبت شد علیرضا (پسر خالم)اومد خونمون تا مارو معاینه کنه علیرضا علائم رو پرسید معاینه کرد و نسخه نوشت و به مبین گفت بره بگیره قرص و شربت رو بخورن بهتر نشدن بهم بگو
چون ما اولش زیاد حالمون بد نبود
(من و مینا برای که رعایت کنیم توی یه اتاق مونده بودیم مینا ،اومده بود اتاق من)
مامانم هر دقه برامون ابمیوه میاورد 😍🥺
خلاصه اون روز همونطور گذشت فردا صبح با صدای مامانم بیدار شدم
مامانم:بلند شو یه چیزی بخور 🥺
من:میل ندارم به خدا
مامانم:باشه ولی یه کم بخور میزارم اینجا کم کم بخور. من:باشه
بلند شدم نشستم یعنی استخون های بدنمم درد میکرد(حس گرفتگی ،کوفتکی داشتم) اگرچه که گوش درد هم داشتم
یک قاشق بیشتر نخوردم(سوپ جو بود)
خواستم برم ببینم مینا چطوره که دیدم نا ندارم 🤦🏻♀️
دراز کشیدم دوباره ،حالا هی همه زنگ میزدن میخواستن حالمو بپرسم سه چهار تا تلفن جواب دادم دیدم دیگه نمی تونم گوشیمو خاموش کردم😐
مبین در زد من :بله مبین: منم من:بیا
مبین و بابا اومدن حالمو پرسیدم بابا تلفنش زنگ خورد ازم خداحافظی کرد به مبین سپرد هوامو داشته باشه😌😂
خلاصه مبین اومد دید خالم اصلا خوب نیست
دیگه صحبت دیگه ای نکرد و رفت بیرون از صدا فهمیدم که داره با علیرضا حرف میزنه
بعد چند دقیقه مبین دوباره اومد تو اتاق گفت :سعید داره میاد معاینتون کنه
من: چرا پس علیرضا نمیاد؟
مبین:علیرضا گفت مریض ارژانسی دارم ،امروز یه کم شلوغم به سعید گفتم بیاد
(سعید دوست صمیمیه مشترک مبین و علیرضاعه)
من :اها باشه
بعدم حال مینا رو پرسیدم
مبینم گفت سر درد داره
خلاصه دیگه مبین رفت منم خوابیدم
نمیدونم دقیقا چقدر گذشت که مبین صدام کرد یه روسری داد سرم کردم و سعید اومد داخل
سعید :سلااام ملیکا خانم خوبی ؟ بهتری؟
من:خیلی ممنون
سعید اومد نشست رو صندلی و وسایلش رو گذاشت زمین و شروع کرد به معاینه
سعید :علائم؟؟ من:لرز ،بدن درد و گوش درد
سعید اکسیژن خونمو رو گرفت
خواست گوشمو معاینه کنه که من از دردش سرمو کشیدم عقب سعید بهم نزدیک تر شد و گوشمو معاینه کرد
در اخر فشارمو گرفت
سعید از وضع فشارت معلومه چیزی نمیخوری چرااا؟؟؟
من:اخه میل ندارم به چیزی
سعید:میدونم و شده کم هم بخور ،اینطوری ضعیف میشی
من:اوهوم اونم برام نسخه نوشت
سعید :به مینا خانمم بگو بیاد معاینه اش کنم
مبین رفت مینا رو صدا کرد اومد
من از رو تخت بلند شدم رفتم رو زمین نشستم
من:مبین یه پتو برام میاری مبین: ارع
مبین رفت برام پتو اورد منم کشیدم رو خودم تکیه دادم به دیوار
سعید:سلااام مینا خانم بفرمایید
مینا: سلام کرد و اومد نشست
سعید معاینه اش کرد علائم اش رو پرسید و در اخر نسخه نوشت
نسخه هارو داد به مبین بره بگیره
مبین رفت دارو هارو بگیره
منم همینطور به دیوار تکیه داده بودم
مینا رو صدا کردم گفتم گوشیمو از میز بده
گوشیمو روشن کردم ۵ تماس بی پاسخ داشتم
واقعا حوصله تلفن کردن و صحبت نداشتم
بیست دقه کمتر گذشته بود که مبین اومد دو تا کیسه دستش بود که داد به سعید اونم گذاشت روی میز و جاش بلند شد
سعید: مینا خانم برگرد اینا رو تزریق کنم
مبین:مینا برگرد دیگه ، مینا:نه مبین تروخدا اذیت نکن،
مبین :اذیت نمیکنم الان خودت داری خودتو اذیت میکنی
سعید مشغول اماده کردن امپولا شد
مبین اومد کنار تخت نشست
مبین :بیا دستتو بده من برگرد
سعید امپولا رو اماده کرده بود منتظر مینا بود
سعید :کلا دوتاست برگرد قول میدم زیاد اذیت نشی اوکی؟
مینا اروم برگشت ،مبین دستشو گذاشت رو کمر مینا و شلوارشم داد پایین سعیدم پنبه رو کشید اروم اروم سعید:نفس عمیققق و بعد اول رو زد
مینا فقط اخرش یه ای اروم گفت که سعید در اورد بلافاصله پنبه کشید و دومی رو زد همون لحظه مینا پاشو تکون داد وبعدم سفت کردن
سعید:شل کن دیگه اخرشه
مبین :مینا شل کن دیگه
مینا نمیتونم دیگعههههه درش بیاااار 😭😭😭و اشکاش سرازیر شد
سعید محل کنار تزریق رو یه کم ماساژ داد و بعد ادامه اش رو تزریق کرد
مینا:ایییی بسه دیگه 😭
سعید :تموم شد
دیگه در اورد و مبین هم شلوارشو داد بالا
مینا بلند شد رفت تو اتاقش
سعید مشغول اماده کردن امپولای من شد
سعید :ملیکا خانم بفرمایید
من :نهههه🥺
سعید:چی نه؟
من:نمی فرمایم 😭
سعید: خندید 😂بدووو منتظرم دختر خوب
مبین دستشو اورد جلو دستمو گرفت
مبین:بلند شو بیا بشین رو تخت ملیکا
منم دیگه بلند شدم نشستم رو تخت
سعید: برگرد،افرررین
من:مبین من نمیخوااام
مبین :اینقدر سختش نکن برا خودت برگرد که زودم تموم شه
من:نمیتونمممم 😭(اصلا انگار قفل شده بودم هیچ جوره راضی نبودم که البته هیچ وقت نیستم😂)(البته میدونید وقتی کسی فوبیای چیزی نداره نمیتونه درک کنه🥺) مبین نشست رو تخت و خودش برم گردوند دیگه منم متقاومت نکردم
مبین مثل همیشه دستش رو کمرم بود و شلوارمو کشید پایین سعید پنبه رو کشید و گفت نفس عمیققق و اولی رو زد
فقط میسوخت منم فقط نفس عمیق میکشیدم
و در اورد دوباره پنبه کشید و دومی رو زد لحظه ورودش در خیلییی بدی تو پام پیچید
من : ایییی
سعید: نفس عمیق بکش اخرشه
من بغض کرده بودم و اشک تو چشمام جمع شده بود پامو تکون دادم و بلافاصله سعید در اورد
اومدم بلند شم
مبین نذاشت : اخریشه دیگه
(من فک میکردم دوتاعه 🤦🏻♀️)
من : بسه دیگهههه🥺😭
دیگه تحمل نداشتم و بی صدا اشک میریختم
سعید اروم اروم پنبه کشید که اروم تر بشم
ولی رو من تاثیری نداشت😂🥴
سعید :اینم تحمل کنی تمومه
و اخر رو زد ،شدت گریه هام بیشتر شد
خیلی درد حس بدی بود
من :ایییییی مبین دیگه بسهههههه نمیتونم
مبین :نفس عمیق بکش تمومه
من :اخخخ،اییی
سعید در اورد و گفت تموم شد
مبین شلوارمو درست کرد و برم گردوند
سعید بلند شد و گفت :استینینتو بده بالا منم بدون هیچ حرفی استینینمو دادم بالا سعید چند ضربه به دستم زد پنبه کشید و انژوکت فرو کرد من فقط لبمو گاز گرفتم (نه اینکه همیشه همه چی تحمل کنم ولی اون موقع تحمل کوچک ترین دردی برام سخت بود)یه کم چرخوندش و در اورد سعید :محکممم مشت کن
منم با تمام قدرتم مشت کردم دوباره پنبه کشید و انژوکت رو زد سوزنو چرخوند ولی بازم رگمو پیدا نکرد
من:ای خدااا من چرا اینقد بد رگم و بی صدا اشک میریختم مبین سرمو بغل کرد
سعید :خندید و گفت گریه نداره دختر خوب یه کم دیگه تحمل کنی رگتو پیدا میکنم برای بار سوم پنبه کشید البته اینبار پشت دستم و انژوکت فرو کرد
من:اییی سعید:تموم شد
چسب زد و بعد سرم رو وصل کرد
بعد رفت تو اتاق مینا تا سرمشو وصل کنه
بعد از اون وسایلش رو جمع کرد گفت تو راه رو
سعید توصیه های لازمو میکرد 😂اخرم به من گفت :شما هم حد اقل ابمیوه اینا بخور ضعیف نشی اوکی من جواب ندادم سعید :مثل اینکه خیلی دلخوری 🥴😂من :نه 😑 سعید:باشه نیستی (خندید و ازم خداحافظی کرد )
مبین :ناراحت نشو ملیکا اینطوری نیست
سعید:اره میدونم شوخی میکنم
مامانمم اومد بالا کلیییی از سعید تشکر کرد و تا پایین همراهیش کردن
خلاصه دیگه سعید رفت البته گفت هر وقت حالتون بد بود زنگ بزنید زود میام اگه علیرضا نبود منم کم کم خوابم برد
خیلی ممنون که تا اینجا خوندید😍
خوشحال میشم نظراتتون رو بنویسید
#کرونا خر است😑
خدایی خیلی مرضیه سختیه البته داستان ما ادامه داشت دوست داشتید براتون مینویسم