سلام آتنا هستم 18سالمه قبلا هم خاطره گذاشتم خب بریم سراغ خاطره
 از یکشنبه هر چی فکر میکردم که داره به رفتن امیر نزدیک تر میشه حالم بیشتر گرفته می‌شد تقریبا از یکشنبه بی حوصله شدم کم اشتها شدم ولی خب زیاد چیزی نگفتم تا اینکه شب امیر زنگ زد سلام خانم خوشگل کجایی نه پیام میدی نه زنگ میزنی. من :من سلام مرسی خسته بودم تو خوبی. امیر:میای بریم امشب پیتزا  فروشی باهم بخوریم (دلم نیومد روزا آخری بهش بگم نه گفتم باش) من: باشه عشقم آماده میشم بیا دنبالم بریم. امیر:باش. ساعت طرفای 8بود اومد دنبالم رفتیم باهم برام پیتزا خرید من یک قلچ بیشتر نخوردم امیرم متوجه شد گفت عشقم چرا نمیخوری 🥺دوست نداری؟ 😐من :زیاد گشنم نیست خسته ام. امیر :آتنا باز سر رفتن من ناراحتی آره من که میدونم دوست داری پیشم باشی دلت برام تنگ میشه ولی ناراحت نباش دیگه من منتظرت میمونم تا بیای باهم دیگه خونه مون بچینم اون جوری که تو دوست داری باهم بریم تفریح بخدا منم دلم برات تنگ میشه ولی قول میدم زود بیای پیشم باشه؟ من: باشه🥺🥺. رفتیم خونه ما شب امیر پیشم موند حس کردم پیتزا سر دلم مونده به امیر چیزی نگفتم نگران نشه امیر خوابید منم خیلی تو جام غلت خوردم خوابم برد طرف ساعت 4صبح بود با حالت تهوع بیدار شدم رفتم سمت دشویی امیر بیدار شد اومد دنبالم منم هیچی تو معدم نبود معذرت میخام فقط آب زرد میومد 🤢میلرزیدم امیر میگفت نترس عشقم ماساژ میداد کمرمو بعد که دست روم شستم گفت بزار برم برات قرص زد تهوع بگیرم رفت بعد نیم ساعت اومد قرص داد بهم خوردم بازم آوردم بالا دیگه رنگ روم زرد شد هر چی گفت بریم دکتر گفتم نه بزار صبح گفت باشه ساعت طرفای 10.11بود زنگ زد آماده باش بیام بریم دکتر. من:تو رو خدا من میترسم آمپول میده گفت نه بیا بریم من بهش میگم نده بیا بریم من گفتم باش 🥺🥺لباس پوشیدم رفتیم استرس داشت جونم در میورد مطب شلوغ بود نشستم تو ماشین تا نوبتم شه 10مین بعد امیر اومد صدام کرد بریم رفتیم داخل دکتر حدود 50سالش بود فکر کنم دکتر شروع کرد معاینه کردن در آخرم گفت فشاررت پایینه داشت دارو می‌نوشت به امیر اشاره کردم کع گفت اگه میشه داروهاش بریزیدتو  سرم دکتر گفت فقط یک نوربیون عضلانی بزنه چون بعدنش ضعیفه یکم تشکر کردیم رفتیم بیرون امیر داروخانه رفت دارو ها گرفت اومد من گفتم فکر اینکع اون یکی بزنم نکنیا 🥺🥺لطفاا تو روخدا گفت حالا بعد تصمیم میگیرم🥺خوابیدم پرستاره اومد سرم بزنه زد هیچی نگفتم امیر گفت چه عجب شجاع شدی 😂زدم زیر خنده پس اونم رفتیم خونه خودم برات میزنم 😁من باور نمیکردم بزنه خندیدم 😂سرم تموم شد پرستار کشیدش و رفت سوار ماشین شدیم رسیدیم خونه لباسام عوض کردم داخل گوشی بودم داشتم با بچه ها وب حرف میزدم دیدم اومد داخل درم قفل کرد 😳دیدم داره آماده میکنه گفت آتنا عشقم میخابی قربونت بشم گفتممم حرفشم نزن نمیخام گفت آروم میزنم برگرد منم خندیدم فکر کردم شوخی میکنه بعد دیدم نه داره جدی میشه شروع کردم گریه کردن دیگه بزور برم گردوند شلوارم کشید پایین بهش گفتم تو روخدا نمیخام گفت سفت نکن دردت گرفت درش میارم منم قبول کردم پنبه کشید آروم فرو کرد گریه کردماا گفتنم اخخخ درش بیار تو روخدا گفت وایسا این قدر جیغ نزن این قدر گریه کردم درش آورد بقلم کرد قهر کردم بوسم کرد 😍😘گفت تموم شد دیگه خلاصه آروم شدم دیگه  امیرم بهم گفت غصه نخورم پایان
بچه ها راستی سه شنبه مصاحبه دارم سفارت تهران برام دعا کنید خبرا خوب بشنوم امیرم نمیدونه هنوز میخام اگه درست شد بعد بهش بگم
خیلی دوستون دارم ❤️❤️😍😘