خاطره رنا جان
سلام من رنا هستم و۱۸سالمه☺از امپول میترسم ولی نه زیاد...این خاطره ای که میخوام بگم برمیگرده به موقعی که۷سالم بود و خیلی از امپول وحشت داشتم😟 چون هر وقت مریض میشدم حتما باید امپول میزدم تا خوب شم،من اون موقع خیلی بچه ضعیفی بودم و لوزه داشتم وگوش چپم حساس بود برای همین ماهی دو سه بار(ممکنه باورتون نشه ولی شایدم بیشتر😑)مطب دکتری بودم که همیشه مامانم من میبرد پیشش و دوست بابا و فامیل دورمون هم میشد🤗خیلی من اذیت بودم یه باد بهم میخورد می چاییدم😐بخاطر همین مامانم زیادی رو من حساس شده بود...یه روز مامانم من و برده بود حموم موقعی که تموم شد حوله حموم دورم پیچید و یه پتو روم انداخت 🤣😐اوردم بیرون که موهامو خشک کنه از همون لای پتو دستم بردم بیرون که یکم باد بهم بخوره داشتم احساس خفگی میکردم واقعا😑یهو صدای جیغ مامانم کل خونه رو گرفت:چرا پتو رو کنار زدی خب یه دیقه صبر میکردی من برم سشوار بیارم خشکت کنم😤😤😤من:عه ترسیدم😣خب خفه شدم زیر ایناا...بعد سشوار و اورد شروع کردم خشک کردن موهام همینطورم غر میزد: واااای به حالت رنا اگه مریض شدی منم بغض کرده بودم و هیچی نمیگفتم😢(کلا مظلومم😁)خلاصه گذشت تا اینکه شب شد و من احساس بیحالی و بدن درد میکردم😩😷گوش درد شدم و لوزه هام باد کرد مامانم دید من به گوشه آروم نشستم نگام کرد و دست گذاشت رو پیشونیم یهو گفت ای واای تو که داری میسوزی
من:نه مامان خوبم چیزیم نیس بخدا🙄
مامان:گلوت درد میکنه؟گوشت چی؟
من:نه مامان بخدا هیچیم نیس ولم کن میخوام بخوابم(الکی من داشتم از گوش درد و گلو درد میمیردم😥قشنگ یادمه)
مامان:رناا امروز چی بهت گفتم؟؟؟هااا؟؟جواب من و بده زود😡
من:ولم کن😭اصلا ربطی به اون نداشت
مامان:😏😑
خلاصه گذشت و صبح شد من اصلا نمیتونستم از جام تکون بخورم،خیلی وضع بدی بود هیچوقت یادم نمیره🙄بدن درد و گوش درد و گلو درد😐بهتر از این نمیشد...مامان باز اومد چکم کرد گفت:نه دیگه امروز حتما باید ببرمت دکتر اینجوری که نمیشه...تشنج کردی من چیکار کنم؟!
من:نه مامان😭توروخدا قول میدم خودم خوب شم😭
مامان:آخه دختر من مگه دست خودته که قول میدی!بزار من ببرمت دکتر دارو بده خوب شی دوست داری اینجوری مریض بمونی؟!هوم؟پاشو دخترم پاشو بریم برات جایزه میخرم منم بلانسبت خر شدم🙈😃اماده شدیم رفتیم سمت مطب😣
رفتیم تو واای اون بوی مزخرف الکل و اتاق تزریقات🙁😕 که کلی تخت توش بود که روشونو روکش سبز کشیده بودن(دقیق یادمه واسه من عین کشتارگاه بود) از توش صدای گریه بچهها میومد😣من بغض کردم دست مامانمو محکم گرفتم:مامان من میترسم تورو خدا بریم اصلا جایزه نمیخوام😢الان به منم آمپول میزنن و گریهم شدید شد😭
مامان:زشته رنا الان که اومدیم،اصلا به دکتر میگم امپول ننویسه خوبه؟گریه نکن ببین بچه های کوچولو آروم دارن نگات میکنن الان مسخرت میکننا ودستمو گرفت رفت سمت خانوم مشهدی(منشی دکتر و مسئول تزریقات😟)که نوبت بگیره
خانوم مشهدی:سلام خانوم...(فامیلی مامانم)باز چیشده؟چطوری رنا😊؟کجات درد میکنه خاله؟ منم با بغض چشای خیس نگاش میکردم😢خانوم مشهدی ادامه داد:بابا چرا عملش نمیکنین؟!مگه دفعه قبل دکتر نگفت باید عمل شه؟!خب اینجوری هم خودتون اذیت میشین هم این طفلی😞
مامان:والا چی بگم باباش اجازه نمیده میگه بزار بزرگتر بشه بعد
خانوم مشهدی:چه فرقی میکنه الان عملش کنین،گناه داره بچه
مامان هیچی نگفت نوبت گرفتیم و نشستیم،چند دیقه بعد صدامون زدن باز شروع کردم التماس کردن:😭مامان بیا برگردیم من میترسم،توروخدا😭
مامان بدون توجه به من دستمو کشوند بردم سمت اتاق دکتر😑منم همچنان گریه😭 رفتیم تو دکتر گفت:به به سلام رعنا (منو رعنا صدا میزنه😑میگه اسمت سخته😏)باز که شما پیدات شد...بیا اینجا ببینم باز چت شده،منم اشکامو پاک کردم گفتم:من رنام نه رعنا😡
دکتر:🤣باشه رنا خانوم بیا اینجا ببینمت
مامانم منو برد سمت صندلی و شرح حال داد🙂دکتر هم شروع کرد به معاینه،اول گلومو دید که اون چوب رو تا ته کرد تو حلقم نوچ نوچ کرد🤢بعدم اون وسیله که باهاش گوشو معاینه میکنن و گذاشت تو گوشم که من جیغم درومد..بعدم لباسمو داد بالا و گوشی رو گذاشت رو سینم و کمرم که من از سردیش تکون خوردم😢گفت:آروم تمام شد...خب بزار برا دخترمون یه دارویی بنویسم که زود خوب شه😁
من:😧مامان
مامان:هیس😒😒 و شروع کرد حرف زدن با دکتر درمورد عمل که چجوربه و سخته یا آسون که دکتر گفت عمل ساده ایه😊بعدم نسخه رو مهر کرد و داد به مامانم گفت:بعد بیار نشونم بده بگم کدوماش الان لازمه😊(آمپول و میگفت)
مامان:چشم مرسی
رفتیم بیرون برا گرفتن دارو منم هی به مامانم میگفتم که اگه آمپول داده نگیره😑اونم اصلا انگار نمیشنید😐😐😐😐😐ماااااماااان😩خودت گفتی به دکتر میگی آمپول ننویسه😣زدی زیر قولت😣گولم زدی😭نمیخوام اصلا بریم خونه😭...مامان همونطور که داشت پول دارو رو حساب میکرد،گفت:نمیشه😑مگه نمیخوای خوب شی؟!پس من واسه چی اوردمت دکتر😐اوردم فقط نشونت بدم😐هان؟!زشته دیگه ایندفعه رو بی سر وصدا امپولتو بزن قول میدم هر چی خواستی برات بخرم خوبه؟!
من:نععع😭نمیخواام
مامانم کلافه نفس کشیدو دستمو محکم گرفت باز رفت سمت مطب...رفتیم اتاق دکتر و من به دکتر گفتم:عمووو😢 قول میدم هر چی شربت تلخ دادی بدون اینکه اذیت کنم بخورم فقط آمپول نزنم😢😢
دکتر جدی گفت:نمیشه😑باید بزنی😐وگرنه خوب نمیشی هم قرص و شربت میخوری هم آمپول میزنی
منم در کمال ناباوری که خودمم باورم نمیشد زود قبول کردم:باشه عمو میزنم😢(به غرورم بر خورده بود🤣) خلاصه مامانم کلی خوشحال شده بود و هی ازم تعریف میکرد میگفت:به به چ دختر شجاعی دارم😚منو برد سمت اتاق تزریقات و آمپولا رو داد به خانوم مشهدی که اونم گفت:رنا میخواد امپول بزنه که زود خوب شه و از این حرفا...منم شدید بغض کرده بودم و چسبیده بودم به مامانم😢که منو برد گذاشت رو تخت کنار دیوار همونطور که داشت کفشم در میاورد،گفت:اصلا نترسیا🙂چشماتو ببندی،وا کنی تمومه..باشه مامان؟من اصلا از ترس زبونم قفل شده بود،یهو گفتم:مامان بهش میگی اروم بزنه😢من خیلی میترسم😢میترسم مثل اون دفعه خیلی دردم بیاد😢
مامان:باشه مامان میگم و دکمه و زیپ شلوارمو باز کرد و خوابوندم🙄
من:😭میترسم
مامان:زود تموم میشه❤ خانوم مشهدی؟
خانوم مشهدی:بله اومدم...مامانم شلوارمو از دو طرف تا نصفه داد پایین🙈و پاهامو از ساق گرفت
خانوم مشهدی نشست لبه تخت سمت راستم پنبه کشید و آروم سوزنو فرو کرد:آییی مامان😢هر دوشون باهم گفتن تمام😊منم فک کردم فقط همین یکیه برگشتم که مامان کمرم گرفت گفت:یدونه دیگه هم هس😘
من:نعع😢خانوم مشهدی سمت چپم پنبه کشید و سوزنو فرو کرد که پام تیر کشید:آییی مااماان😭و گریه شدم مامان:تموم شد😚
خانوم مشهدی هم سوزنو در اورد رو به مامانم گفت دفعه قبل به زور با عمهش نگهش داشته بودی😂مامانم گفت:نه دخترم شجاع شده😃بلندم کرد دکمه شلوارمو بست و رفتیم بیرون ولی من نمیتونستم راه برم،سمت چپم درد میکرد،مامانم بغلم کرد و برا ست بلوز شلوار صورتی خرید😊😍تازه تو خونه بابا هم بخاطر شجاعتم بهم پول داد🤑
همین دقیق یادم بود😅