خاطره نفس جان
سلام🙋♀️
حالتون چطوره؟؟
انشالله همیشه همیشه خوب باشید
نفس هستم یه دختر شمالی😊 دیگه فکر کنم بشناسید پس بریم سراغ خاطره که نمیدونم از کجا شروع کنم ولی سعی میکنم خیلی طولانی نشه شاید خاطره یا نحوه نوشتن من متفاوت باشه چون حالم اوکی نیست فقط مینویسم که ذهنم آروم بشه.
آخرین خاطره ای که نوشتم سرماخورده بودم از اون موقع گاهی سرفه میکنم گاهی نفس کشیدن برام سخت میشه بعد حدودا دو هفته پیش یه سری اتفاق برام افتاد که میگم خدا هیچوقت سر دشمن آدم هم نیاره، ناراحتی و گریه به کنار از طرفی خیلی عصبانی بودم و همین عصبانیت و گریه باعث شد سرفه های من بیشتر بشه و گاهی چند دفعه در طول روز نمیتونستم خوب نفس بکشم. دو سه روزی همین جوری گذشت میلاد میگفت بریم دکتر ولی من گوش نمیکردم اصلا به جز اون اتفاق ها به چیز دیگه ای نمیتونستم فکر کنم. بعد از اون جدا از سرفه و نفس تنگی که داشتم حس کردم قلبم تیر میکشه جوری که گردن و دستم هم درد میکرد یه روز تحمل کردم میلاد هرچی زنگ میزد و حرف میزدیم میگفتم خوبم. شب نتونستم خوب بخوابم صبح حس کردم قلبم خیلی بیشتر تیر میکشه جوری که واقعا نفس کشیدن برام خیلی سخت بود بازم توی اتاق مونده بودم کلا چند روز بود فقط برا دانشگاه رفتن از اتاقم بیرون میومدم بعضی کلاسا هم آنلاین بود دیگه کلا توی اتاق بودم و به اتفاقات فکر میکردم، طرف بعدازظهر بود میلاد اومد خونمون. صداش که داشت با مامانم صحبت میکرد میومد بیرون نرفتم چند دقیقه بعد اومد توی اتاق. نشست کنار تخت مثل همیشه داشت نصیحت میکرد که میگذره و باهم حلش میکنیم، یه لحظه قلبم بدجور تیر کشید قیافم ریخت بهم و یه جیغ کوچیک زدم و نفسم بالا نمیومد میلاد هم نگران همش میگفت خوبی؟ چیشد؟
یه چند لحظه بعد که دردم آروم شد با صدای ضعیفی گفتم خوبم
میلاد یه نگاه با اخم بهم کرد گفت: کجات درد میکنه؟
_قلبم تیر میکشه زده به دستم درد میکنه
میلاد: اونوقت الان به من میگی😡
رفت از توی کمد برام لباس اورد با داد گفت بپوش بریم دکتر
چیزی نگفتم از اتاق رفت بیرون بازم گریم گرفت آدم وقتی خودش حالش بده بقیه هم سرش داد بزنن بدتر میشه.
لباس پوشیدم رفتم سوار ماشین شدم میلاد گفت با احسان حرف زده میریم پیش پزشکی که اون گفته( بگم که احسان رفته بود تهران و کلا از اول اتفاق ها نبوده) دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم توی ماشین فقط صدای گریه من بود. وقتی رفتیم داخل مطب میلاد با منشی صحبت کرد گفت هماهنگ شده ولی باید یکم منتظر بمونیم. حدود بیست دقیقه گذشت که رفتیم داخل. دکتر اسم و فامیلم رو که دید فهمید خواهر احسانم گفت زنگ زده گفته که میاید دیگه براش توضیح دادم که قلبم تیر میکشه گفت باید اکو قلب و ریه انجام بدی🤦♀️
روی تخت دراز کشیدم میلاد اومد کنارم دستم رو بگیره که نزاشتم آروم کنار گوشم گفت الان وقت قهر کردن نیست بعدا حرف میزنیم هیچی نگفتم اونم دستم رو محکم گرفته بود
کار دکتر که تموم شد گفت خداروشکر قلبم مشکل جدی نداره بخاطر ناراحتی و استرس طبیعیه که تپش قلب دارم ولی ریه هام یکم عفونت داشته.
دارو نوشت گفت حتما همین الان آمپولا رو تزریق کن تا بهتر بشی
تشکر کردیم میلاد هم رفت داروها رو گرفت و گفت بریم بیمارستان آمپولا رو بزن بعد بریم گفتم نمیام که میلاد با داد گفت حالت بده باید بزنی منم همون جوری داد زدم که نمیخوام برو خونه
اینقدر محکم گفتم هیچی نگفت منو رسوند خونه خودش هم رفت. حالم واقعا بد بود انگار با خودم لج کرده بودم. توی خونه مامانم همش نگران بود پرسید چی شده براش گفتم بعدش هم گفتم میرم بخوابم.
خوابم نبرد یکم بعد رفتم طبقه پایین پیش مامانم بهم دمنوش داد ولی حس کردم هرلحظه نفس کشیدن برام سخت میشه مامانم حالم رو که دید زنگ زد به میلاد، تا میلاد بیاد هم سعی میکرد منو آروم کنه یکم آب خوردم کنار پنجره نشستم بهتر شدم میلاد اومد مامانم براش توضیح داد چی شده با عصبانیت گفت مگه نگفتم آمپولا بزن بعد بریم خونه چرا گوش نمیدی؟ منم اصلا قدرت حرف زدن نداشتم خودش رفت برام لباس اورد کمک کرد بشینم توی ماشین و رفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم و رفتیم توی بیمارستان ایمان رو دیدیم( ایمان دوست و همکار احسانه رفت و آمد خانوادگی هم داریم) تا ما رو دید اومد طرفمون یهو گفت چیشده نفس چرا رنگت پریده؟
میلاد براش تعریف کرد دارو ها رو گرفت و به میلاد گفت ببرش بخش اورژانس
خودش هم اومد برام دستگاه اکسیژن وصل کرد آستین لباسم هم کشید بالا پنبه کشید سوزنو فرو کرد ولی انگار توی رگ نبود چون دراوردش. گفت دستت رو محکم مشت کن دوباره پنبه کشید خواستم نگاه کنم که میلاد سرمو برگردوند گفت نگاه نکن سوزنو فرو کرد از درد چشمام رو بستم سوزن رو توی دستم میچرخوند دیگه گریم گرفت میلاد گفت گریه نکن حالت بدتر میشه عزیزم
که ایمان چسب زد و گفت تموم شد دختر خوب گریه نداشت. مسکن هم برام زد توی سرم دیگه کم کم خوابم برد. اون شب تا صبح بیمارستان بودم چون به دستگاه اکسیژن نیاز بود صبح ایمان اومد دید حالم بهتره گفت دوتا آمپول داری میگم پرستار بیاد برات تزریق کنه بعدش هم میتونی بری. تشکر کردم که ایمان رفت چند دقیقه بعد پرستار اومد با دوتا آمپول گفت برگرد
بدون مخالفت برگشتم میلاد دستم رو گرفت و گفت درد داشتی دست منو فشار بده عزیزم
پرستار پنبه کشید و نیدل رو فرو کرد سعی کردم آروم باشم ولی تا شروع کرد به پمپاژ کردن درد بدی پیچید توی پام که دست میلاد رو محکم فشار دادم
_آخ میلاد درد دارههه😭😭
میلاد: تموم شد فدات شم آروم باش
_آخخخ😭
همون موقع پرستار نیدل رو درآورد و طرف دیگه رو پنبه کشید و فرو کرد این دردش از اولی هم بدتر بود
_آخ آخخخخ😭
میلاد: نفس آروم باش الان تموم میشه
پرستار: شل کن خانوم
میلاد: شل کن نفسم اینجوری بیشتر درد داره
_ میلاد خیلی درد داره😭
واقعا درد داشت نتونستم شل کنم پرستار همون جوری تزریق کرد که آخرش مردم از دردی که توی پام پیچید تا چند دقیقه نتونستم تکون بخورم بعدش با کمک میلاد بلند شدم از ایمان هم تشکر کردم و رفتیم خونه.
رسیدیم خونه مامانم هم کلی نگران بود یکم باهاش حرف زدم دوباره رفتم توی اتاقم.
اون روز گذشت میلاد هم معذرت خواهی کرد بخاطر رفتارش منم عذرخواهی کردم و تموم شد و خودم رو با درس و دانشگاه سرگرم کردم تا اینکه رسیدیم به دیروز که احسان از تهران برگشت کلی حرف زدیم مامانم هم شکایت منو کرد😅 گفت حواسش به خودش نیست و احسان هم نگام کرد گفت آره ضعیف هم شده یه لحظه ترسیدم که رفت توی آشپزخونه چند دقیقه بعد با دوتا آمپول آماده اومد گفت پاشو بریم توی اتاقت
با بغض گفتم باز شروع نکن من حالم خوبه
گفت میبینم چقدر خوبی پاشو زود باش
مامانم هم گفت برات لازمه پاشو
من بدبخت تسلیم شدم رفتیم توی اتاق دراز کشیدم احسان اومد کنارم گفت تقویتیه میدونی درد داره پس سفت نکن
گفتم باشه🥺
پنبه کشید اولی رو زد که فقط میسوخت
_ آخخخ احسان دستت بشکنه میسوزههه😭
احسان: دستم بشکنه چجوری آمپول بزنم برا خواهر گلم😅
_آخخخ😭
احسان: تموم شد آروم باش
باز پنبه کشید دومی رو زد که از اولش درد داشت سعی کردم صدای جیغم رو توی بالشت خفه کنم ولی از وسطش دردش غیرقابل تحمل شد
_ احسان بسه تروخدااا درد دارههههه😭
_ احساااان😭😭😭😭آخخخ آییییی
احسان بدون توجه به من داشت تزریق میکرد دیگه پا سمت مخالفم رو محکم میزدم به تخت درد داشت تا بالاخره احسان نیدل رو درآورد و پنبه گذاشت رفت دست هاش رو شست اومد کنارم گفت ببخشید میدونم درد داشت ولی برات لازم بود ضعیف شدی
اهمیت ندادم پتو کشیدم سرم خوابیدم.
خیلی حوصله حرفای احسان و میلاد رو ندارم رفتارم باهاشون دست خودم نیست خیلی ناراحتم خاطره هم نوشتم یکم ذهنم آروم بشه از اتفاق ها دور بشم ببخشید اگه بد بود
قدر تک تک لحظه های خوش زندگیتون رو بدونید....