خاطره آرش جان
به نام عشق
دکتر حسینی هستم
توی استیشن بودم خانم پرستار میخواست دارو های بهار رو بده گفتم بده من بهش میدم رفتم بالا سرش گفتم سلام بهار خانم حالت خوبه عزیزم
گفت اره خوبم
داشتم آمپول ها رو میریخت توی سرم دیدم ناراحته گفتم چیه عزیزم چته
گفت هیچی آقای دکتر
نگاهش کردم با لبخند گفتم خیلی دوستت دارما😊❤️
نگاهی کرد و بهم گفت ولی من اصلا دوستت ندارم
گفتم چرا دلت میاد
گفت اره آقای دکتر همش آمپول میزنی بهم
گفتم خب به خاطر خودته دارم آمپول میزنم خوب بشی بری خونتون
گفت آقای دکتر من خوبم من فردا میرم خونمون
گفتم آره عزیزم خوب میشی میری خونتون اما فعلا پیش ما باید بمونی
بهار با همون صدای گرفتش گفت آقای دکتر چرا هیچ کس حرفمو باور نمیکنه
شما مگه نمیگی دوستم داری
گفتم آره خیلی دوست دارم
گفت خب چرا حرفمو باور نمیکنی من خوب شدم دارم میرم خونمون
من فردا میرم خونمون
بهش گفتم مگه اینجا بهت بد میگذره که عجله داری بری خونتون
گفت اره آقای دکتر اینجا خونه من نیست خونه من خیلی قشنگ تر از اینجاست خونه من بوی خوبی میده
گفتم پس زود تر خوب شو برو خونتون
اون شب گذشت و من حرفاشو باور نکردم
روز بعدش شیفت صبح بودم وقتی آمدم دیدم تخت بهار خالیه پرسیدم گفتم بهار کو ...
بهار رفته بود خونشون ...
بهار کوچولو میگفت دارم میرم و فردا اینجا نیستم اما هیچ کس باورش نمیشد
اون به خونه ابدی خودش رفت و چیزی جز یاد و خاطرش باقی نذاشت
دپرس نشسته بودم و خیره شده بودم به تختش دیدم مادرشو اوردن توی همون بخش
بی هوش بود
پرستاراش میگفتن بعد از رفتن بهار مادرش هم باهاش رفت اما مثل این ک این رفتن فقط بدرقه ای بوده
مشغول کار کردن بودم که از دور دیدم مادر بهار به هوش امده رفتم بالاسرش گفتم خوبی مادر تا منو دید شروع کرد به داد زدن
که چرا نداشتید من برم چرا دخترمو تنها گذاشتم شما نذاشتید ...
دوستان عزیز ببخشید اگر جالب نبود
نفری ی قلب بذارید واسه دختر خوشکلمون بهار ۹ ساله با این که مو نداشت اما باز جذابیت و پاکی از چهرش میبارید
به افتخار دختر بچه ای که میگفت من دارم میرم اما کسی حرفش رو باور نکرد
۲۷/۹/۱۴۰۰
آرش حسینی