سلام بچه ها خوبین من تازه با وب آشنا شدم امیدوارم منم تو جمعتون راه بدین یه اصل کامل بدم من نیکا 23 ساله همسرم مانی 39 سالشه و دوتا هم نی نی دارم پسرم آبتین چهارسالشه و یه تو راهی داریم ک تا پنج هفته دیگ میاد پیشمون خب من یه خاطره میخام بگم چن روز پیش من خونه رو از ته تمیز کردم هعی شکمم درد میگرفتا ولی اهمیت ندادم(اشتباه کردم ولی مجبور شدم خونمون خیلی بهم ریخته بود)خلاصه من کلی کار کردم کمرمم درد گرفته بود شب شد مانی امد و شام خوردیم پاشدم ظرفارو بشورم سرم گیج رف ظرف از دستم افتاد شکست(من یه خاطره بدی دارم برا همین هر وقت صدایی یهو میاد من شدید حالم بد میشه مث همین صدای ظرف شکست)مانی زود امد اشپزخونه زبونم بند امده بود هعی مانی میگف نترس نفسم من پیشتم نگاه کن منو نترس هیچی نیس ظرف بود شکست نتررس هیچی نبود عزیزم تموم شد هیچیی نیس منم همینجور زل زده بودم بهش هیچی نمیگفتم اشکام زود زود پایین میومد ابتین هم با گریه منو نگاه میکرد تازه ابتین رو دیده بودم یخورده خودمو جمع و جور کردم ابتین امد بغلم نشست بغلش کردم با موهاش بازی کردم یکم اروم شده بودم ابتین خوابش برده بود مانی امد جلو بغلش کرد برد اتاقش خاستم پاشم سرم گیج رفت مانی امد گف میتونی پاشی با سرم اشاره کردم نه امد خاست بغلم کنه نزاشتم زیر بغلمو گرف کمک کرد نشستم رو مبل هنوز تو شک بودم مانی امد جلوتر گفت خوبی گفتم ارع خوبم نگران نباش رفت حیاط خلوت سیگار بکشه منم پاشدم رفتم اشپزخونه بقیه ظرفا رو شستم احساس ضعف و حالت تهوع بدجور بهمم ریخته بود ظرفارو شستم رفتم خابیدم تازه خابم برده بود با حالت تهوع بیدار شدم رفتم سرویس حالم بهم خورد امدم بیرون مانی غرق خواب بود رفتم بیدارش کردم گفت پاشو حاضر شو ببرمت دکتر رفتم لباسامو پوشیدم شکمم خیلی درد میکرد همش میترسیدم نکنه بچه میخاد بدنیا بیاد با گریه لباسامو پوشیدم مانی امد کمک کرد از پله ها پایین امدم و سوار ماشین شدیم رفتیم بیمارستان دیگ انقد رفته بودم بیمارستان همه دکترا رو میشناختم رسیدیم خیلی شلوغ بود مانی نوبت گرفت رفت جلو گف مال ما اورژانسیه بزارین ما بریم تو از بین ادما رد شدیم رفتیم تو مانی اینقد هول شده بود دلم براش سوخت رو تخت دراز کشیدم دکتره امد فشار و تبم رو گرفت گف چیز خاصی نیس فشارت افتاده دارو نوشت و داد دست مانی رفتیم بیرون مانی منو نشوند رو صندلی رفت داروهارو گرفت داروها رو نگاه کردم یه سرم بود با چند تا امپول نتونستم بشمرم مانی نایلون تکون داد سرمو گرفتم بالا با خنده گف به چی نگاه میکنی قیافمو مظلوم کردم جلوم نشست رو پاهاش گف این بار رو ادا در نیار بزن بریم گفتم آبتین خونه تنهاس بری...  حرفمو قطع کرد گف زنگ زدم نیما پیششه(داداش مانی)گفتم بریم دیگ الان بهونه منو میگیره مانی گف بهونه نیار دیگ پاشو عزیزم بریم بزن اینجا تزریقااش اینقد اروم میزنههه اصلا نمیفهمی ک پاشو گفتم نه اون سری زدم درد داشت نمیخامم مانی گف اونا شیفت شب نبودن ک شیفت شب پرستاراش ماهرن پاشوو قربونت بشم پاشو دیگ رومو کردم اونور گف ببین من الان از صبح ساعت هشت سرکار بودم پا ده شب ببین چقد خسته ام از خواب بیدار شدم اوردمت بیمارستان پاشو بریم آمپولاتم بزن بریم خونه دیگ گفتم مانی درد داره یه نگاه از اون نگاها انداخت پاشد دستمو گرف منم پاشدم رفتیم تزریقات یه بخش خیلی بزرگی بود تقریبا همه تخت ها پر بود یکیش خالی بود رفتم نشستم مانی رفت امپولارو داد ویزیت هم گرف امد پیشم گف پاشو دیگ پاشو پالتتو در بیار پاشدم حالت تهوع گرفتم مانی فهمید گف اونجا سرویسه دویدم رفتم حالم بهم خورد بدجور مانی امد تو کمکم کرد رفتیم بیرون بی حال شده بودم یه زن امد امپولا آماده دستش بود گف دراز بکش به مانی نگاه کردم گف دراز بکش دیگ عزیزم دراز کشیدم مانی شلوارمو کشید پایین زنه پنبه کشید پامو تیر کشیدم گف شل کن گفتم نمیتونممم گف همینجوری میزنماا شل کن مانی یه نیشگون از از پام گرف شل شدم امپولو زد صدام تو بالش خفه کردم درد نداشت بازم همون طرف پنبه کشید امپولو زد گفتم ایی مانییی گف جانمم تموم شد دستشو گرفتم گف تموم شد دیگ عزیزم شلوارمو درست کرد برگشتم استینمو زد بالا از سرم زیاد نمیترسیدم کش بست گف دستتو مشت کن مشت کردم یکی دوتا زد رو دستم رفت بیرون یه مرد امد سرمو برداشت دستمو گرفت پنبه کشید سوزنو فرو کرد چشامو محکم رو هم فشار دادم سوزنو یخورده تو دستم تکون داد چشامو باز کردم نگاه کنم مانی سرمو گرفت اونور یواش گف نگاه نکن با گریه گفتم درد میکنه به مرده گفتم ولممم کن دیگگ ایی مرده هیچی نمیگف سوزنو کشید بیرون چسب زد شدید خوابم گرفته بود خوابیدم بعد نیم ساعت مانی بیدارم کرد گف پاشو بریم سرم تو دستم نبود پاشدم پالتومو پوشیدم رفتیم خونع رفتم اتاق ابتین نیما نشسته بود تو اتاق سرش تو گوشی بود گفتم سلام برگشت گف عه امدی حالت خوبه گفتم خوبم مرشی ببخشید زحمت شد برات گف نه بابا این حرفو نزن پاشد گف من برم دیگ گفتم بمون یه چایی دم کنم بخوریم گف نه دیگ اخرش شبه حالا بعدا میام گفتم باشه هر طور راحتی مانی امد تو اتاق گفتم نیما میخاد بره گفت ارع نیما بمون یه چایی بزنیم گف نه دیگ داداش برم خلاصـــــــــــــه رفت و مانی هم یه سیگار کشید و رفتیم خابیدیم حدود ساعتای شیش صبح بود آبتین امد وسطمون خابید برگشتم بغلش کردم گف مامانی گفتم جانم گفت کوجذ رفته بودی گفتم امدم دیگ عزیزم بخاب نفسم لبامو بوس کرد و باهم خابیدیم 
اینم از خاطره من
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ