سلام من رِنا هستم👑😌۱۸سالمه🙃این خاطره دوممه البته قرار بود خاطره اول باشه😄ولی خب فقط خاطره دوم فقط آپ شد😊خب عرضم به خدمتتون که😅من۳ماه پیش کرونا گرفتم،واقعا بدترین تجربه عمرم بود😥حال کاملا مزخرفی که ۲۰روز با من بود و تا الان هم عوارضش همراهمه😑اولش تب و بدن درد شدید بعدهم بقیه علائم،مدام نفسم تنگ بود و بدن درد و تب داشتم همشم با ناله و گریه همراه بود😅🙈 چون واقعا خیلی اذیت شدم(یا شایدم من زیادی سوسولم😐)😢 کم کم بویاییم هم رفت و این بیشتر از همه دردا اعصابمو خورد میکرد دیگه غذا هم راضی نمیشدم بخورم چون مزه‌شو حس نمیکردم😞مامان بابام خیلی نگران بودن❤😔بابام داروی گیاهی خرید،داد مامانم واسم جوشوند خوردم فایده نداشت😕دیگه قرار شد بریم دکتر...با مامانم رفتم،دکتر یه خانم مهربون بود😊شرح حال دادم معاینه کردن تبمو گرفتن... گفت:راحت باش خاله جون🙂لوزه هات خیلی باد کرده🙁 عفونتم داره‌ برات چرک خشک کن و یه سری دارو دیگه مینویسم استفاده کن معدت که اذیت نمیشه؟
من:نه😢...بعدم برا مامانم توضیح داد که مشکوک به کرونا هستم و باید ۳هفته تو خونه بمونم از خونه بیرون نرم و داروهامو به موقع مصرف کنم😞 تشکر کردیم اومدیم بیرون مامانم دارو گرفت امپول توش نبود💃😂 وتا رفتیم خونه من ولو شدم داشت خوابم میبرد که مامانم با اون شربت تلخ اومد سمتم دستمو کشوند بلندم کرد😐
من:مامان داشت خوابم میبردا😣
مامان:باشه اینو بخور،لباساتو عوض کن بخواب🙂
با بی میلی داشتم به قاشقی که دست مامانم بود نگاه میکردم🤢خوردم و با کمک مامان لباسامو عوض کردم خوابیدم😪ساعت۱۰شب از شدت بدن درد و تب و تنگی نفس بیدار شدم😰(همه اینا باهم😣)داشتم ناله میکردم که بابام اومد تو اتاق
بابا:رنا بابا؟چت شد؟خانوم بیا داروهاشو بده بچه از دست رفت😟
مامان:یا خدا بچم😥بعد روشو کرد سمت بابام:الان از این داروهایی که دکتر بهش داده میدم ببینم بهتر نمیشه وقتشه الان😥
بابا:زود باش پس...منم همچنان ناله میکردم،نمیدونم چرا بیشتر بدن دردم روپاهام بود له بودن اصلا😐
مامان با سینی که توش دارو و غذا بود اومد سمتم:بیا اول غذاتو بخور مامان بعدم داروهاتو میدم پاشو دخترم
من:ولم کن مامان نمیخوام😭حالم بهم میخوره😭
مامان:به خاطر من فقط یذره،بخور اذیتم نکن نگرانتم😔خلاصه به هر زوری بود خوردم و باز خوابیدم😴
چند روز به همین منوال گذشت و من بهتر نشدم هیچ تازه بدترم شدم😟هر نوع دارویی هم استفاده کردم ولی فایده نداشت😕هر شب تب شدید داشتم و تا صبح خوابم نمیبرد...غذا هم که اصلا اسمشو میوردن من حالم بد میشد🤢یا اگه قرار بود بخورم همون مایعات و سوپ بود برا همینم تو یه هفته از۴۹کیلو رسیدم به۴۴کیلو😯قرار شد بریم یه دکتر دیگه من بیحال افتاده بودم که مامانم اومد گفت:پاشو رنا آماده شو بریم دکتر
من:باز کجا؟😣
مامان:میریم یه دکتر دیگه بلکه سرپاشی😞این داروها که فایده نداشت فقط برا گلوت بود😑
من:خب باشه پس کمکم کن بلند شم برم یه دوش بگیرم🙁عرق دیشب رو تنم خشک شده😥
مامان:چی چیو میخوام دوش بگیرم،بری حموم که همونجا از حال میری😬😨
من:عه یه آب میزنم زود میام بیرون فقط لباسامو آماده کن🙄
مامان:از دست تو😤پاشو زود تمومش میکنیا☝️😒یه"باشه"گفتم به زور رفتم دوش بگیرم که تو حموم بالا اوردم😣🤢زود سر و ته‌شو هم اوردم لباسامو مامانم داد از همون پشت در هم کلی سفارش کرد موهامو با حوله خشک کنم ولی من‌ موهام همونجور که خیس بود بافتم انداختم رو شونم😁😑حوله انداختم رو سرم اومدم بیرون،مامان آماده نشسته بود با گوشیش ور میرفت اومدم بیرون بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: بریم دیگه تاکسی منتظره🙄یهو نگاش بهم افتاد چرا موهاتو خشک نکردی؟😲چرا حرف گوش نمیکنی؟ از دست تو😤بزار سشوار بیارم خشک کنم موهاتو تو که حرف حالیت نمیشه😤
من:مامان ول کن توروخدا😣حوصله داریا مگه نمیگی تاکسی منتظره بریم دیگه بزور خودمو نگه داشتم نیوفتم😟
مامان:از دست تو😒
خلاصه سوار تاکسی شدیم و رفتیم سمت کلینیک،مامان نوبت گرفت و ده دقیقه نشستیم اسممو صدا زدن دکتر دم در اتاقش وایساده بود من و دید که بیحالم گفت:بفرمائید تو خودشم رفت نشست
دکتر:رنا؟
من:بله😷
دکتر:خب رنا خانوم مشکلت چیه؟منم رومو کردم طرف مامانم که خودش توضیح بده😁واقعا جون حرف زدن هم نداشتم😕
مامان:۱۰روزه که تب داره و نفسش تنگه😔
دکتر:۱۰روزه تب داره😳؟خانوم کروناس😯(یه معاینه ساده هم نکرد😒)من الان براش آمپول و سرم می‌نویسم بزنه یه ذره جون بگیره بعدم ببرش برا تست بیمارستان،شماره بدین شماره دادیم و تشکر کردیم و اومدیم بیرون منم استرس امپول و سرم و گرفتم🙄مامانم رفت سمت دارو خانه دارو هارو گرفت منم همه حواسم به کیسه بود😂 مامان:یه دونه‌س همش😐بزرگ شدی دیگه😏من:من که چیزی نگفتم😢
مامان:چشات که میگن🤣الان میریم میزنی میبینی درد نداره
من:😢😢😢 رفتیم داخل کلینیک باز مامانم داروهارو داد به همون خانمه که مسئول تزریقات بود🙄
خانمه گفت:مریض کدومه؟
مامان به من اشاره کرد:دخترم🙂
خانمه:برو بخواب😑خانوم شما هم بفرمائید برا پرداخت فیش تا من تزریقات دخترتون رو انجام بدم🙂
مامان:بله چشم بعدم رفت😣
خانمه:خب دختر خانوم برو بخواب🙂رفتم سمت اتاق تزریقات بخش خانوما👩قشنگ داشتم بندری میزدم از ترس😂😂😂 با آمپول آماده وایساده بود😥 اشاره کرد سمت تخت:بخواب یه دونه عضلانی داری برات بزنم بعدم سرمتو وصل میکنم🙄با ترس و لرز دمر شدم یه طرفو آماده کردم سرمو بین دستام قایم کردم😢 اومد بالا سرم😥خیسی پنبه و بعدم یه سوزش ریز که حدود۳۰ثانیه طول کشید و تموم😊گفت:تمومه😏برگرد سرمتو وصل کنم😐(یهو بی اعصاب شد😂)لباسمو درست کردم برگشتم... باز گفت: آستینتو بزن بالا مشت کن دستتو مشت کن😑 انجام دادم 🙂پنبه کشید سوزنو همون اول زد تو رگ که خیلی سوخت😣:آیییی اوفففف😣
خانمه:دستتو تکون ندیا😑سوزنش درمیاد باید دوباره بزنم😐
من:چشم😢...تازه بعدش مامانم اومد😐
مامان:زدی؟
من:اوهم😢
مامان:😉چیه حالا؟چ بغضی هم کرده🤣😍...تموم شده تازه بغض میکنی یا داری خودتو لوس میکنی😄؟
من:نه بخدا لوس چیه😢😞سرمه خیلی درد گرفت😢
مامان:اشکال نداره مامان😆زو خوب میشه جاش
من:مسخره میکنی😐
مامان:نه😂😘کی تو خوب شی من خیالم راحت شه😍خندیدم😄خانمه اومد سرمو چک کردرفت ۱۰ دیقه بعد تموم شد مامانم رفت صداش کرد اومد سرمو دراورد😍و من واقعا احساس میکردم بهتر شدم😍رفتیم خونه و من کم کم خوب شدم😊
پ.ن:بعد من مامانم کرونا گرفت چون پرستاری من و میکرد😢حالش خیلی بد شده بود مجبور شدیم بریم بیمارستان ولی خداروشکر خوب شد😘😍
پ.ن:عوارض کرونا بدتر از خود کروناس،همش سرم گیج میره و بیحالم وریزش موی شدید دارم😣قرار شد برم آزمایش بدم🙄و در آخر😊:فرمول قانون جذب=درخواست_باور_رها کردن_دریافت👌👌این فرمول رو تمرین کنید عالیه😍
در پناه حق💚💚💚