خاطره سالومه جان
های گایز
سالومه ام 😂👍
اومدم ی خاطره بگم و برم😝
راستش الان ۵و نیم صبح هستش و من داشتم دینی میخوندم با کلی استرس اومدم اینجا ی کم حال و اوضاعم عوض بشه 😃
خاطره مربوط ب دختر خاله جووون هست و برای شب یلدا هست 🤣🤣
عاغا ما با خانواده پدریم ۹ماه مشکل داشتیم و سایه هم رو با تیر میزدیم ولی بعد از ۹ ماه کم کم آروم شدیم و یواشکی دور از چشم مامانم بابام ما رو برد خونه بابابزرگم ک اونجا با هم آشتی کنیم 🙂
راستش زیاد دوست نداشتم برم چون اونجوری پشت مامان رو خالی کردم و اصلا تو جریان نبودم ک میخوام برم اونجا آخه بابا فقط ب من زنگ زد گفت سریع بیا پایین بریم جایی!
والا ک هنوز هم مامان نمیدونه بنظرتون اگه بفهمه منو میبخشه؟
ول کنید بریم سر قضیه 🤪🤪
عاغا شب یلدا بود و تقریبا همه خاله هام داشتن میومدن خونه مامانبزرگم ک منو شیرین (دختر خالم)کلاس نهم و کیانا (دختر خالم) کلاس هشتم داشتیم میزدیم تو سر کله هم دیگه ک خانواده خاله بزرگم اومد ک ۲تادختر داره ازدواج کردن و ۱ پسر کلاس دهمی داره 🤫🤣
من ۲تا از دختر خاله هام و ۱از پسرخاله ام(شهاب) ازدواج کردن ☺️
بعد من و دختر خاله هام اصلاااا با داماد های خالم و این ۲ تا دختر خالم راحت نیستیم همش تیکه میندازن و مارو نگاه میکنن میخندن و اینا😐😶🌫
بعد اینا اومدن کم کم داشت مهمون ها میومدن ک اون وسط خالم ی دفعه گفت یکی آمپول کیانا رو بزنه😁😵💫
بدبخت کیانا هنگ کرده بود کلا
ک شوهر خالم گفت من میزنم و کیانا گفت من ک نمیترسم و الکی قوپی اومد 😂👍
من و شیرین هم گفتیم باهات میاییم تو اتاق ببینیم میترسی یا ن 🤒
ما رفتیم و شروع کردنش ب زدن
عاغا آمپول وارد شد این انگار نه انگار اصلا حتی حالت های صورتش هم تغییر نکرد 😶🌫😐😐😐😐
پشمامون ریخته بود ک این چرا اربده نمیزنه و زد امپولش رو تموم شد
اومدیم بیرون شهاب گفتی چی شد نترسید؟ گفتیم ن ب چپش م نبود😂😂
گفت همه ک مث شما🤫🤫
بعد گفتم نه بگو ببینم چی میخوای بگی😅😅
گفت ول کن
رفتیم واس جرعت حقیقت ک من ب شهاب گفتم کرم پودر بخوره و اونم گفت ی پیاز خالی بخورم رسیدیم یه جرعت من ک گفت از آمپول میترسی؟؟
جلو اون همه ادمم روم نشد بگم آره
گفتم نه از چیش؟ 🤨😎
بعد رو ب من بلند جوری گفت ک همه بشنون گفت میخوای امتحان کنیم؟🤔🤪🤣
با اون همه ترس و استرس گفتم باشه من مشکلی ندارم 😆
رفتش ی ویتامین بیاره و منم داشتم ب خودم فش و لعنت میفرستادم ک الان آبروم میره ی دفعه گفت عاغا کنسله سرنگ نداریم😂😂😂😂🍌
بعدش گفت این جرعت میمونه واس دفعه بعدی ک ببینمش انجام میدم نتیجه رو تو گروه خانوادگی میزارم و همه هم موافق بودن🤥
حالا فردا (جمعه)خونه شهاب اینا دعوتیم و خدا میدونه قرار چجوری پیش بره
منتظر باشید برم خونشون میام میگم چی شد مهمونی🙄😂😂😂
راستی ی خاطره هم دارم ک از پسر عمو بابام هست میام میگم اونم😉
ب نظرتون چی میشه؟
سوراخ میشم فردا؟؟
۳دی ۱۴۰۰:) ۵:۴۷a.m
سالومه🌹