خاطره زهرا جان
سلام به همگی بچه های خوب و گل گروه.من قبل خاطره یه چیزی بگم فقط واقعا دیکه نمیخواستم خاطره بزارم ولی خیلی ها گفتن بزار منم گفتم باشه ولی به نظرم زشته بخاطر دو تا خاطره آدم ها دل همدیگرو بشکنن یا قضاوت کنن یا به کسی بگن دروغگو آخه احتیاجی نیست کسی وقتش رو بزاره و بیاد این همه دروغ سرهم کنه...کمی با هم مهربانتر باشیم.. دوستتون دارم❤🙏خب بگم من زهرام همسرم احسان دکتره داخلیه که یادتون بیاد حالا بریم سراغ خاطره ..من و احسان داره ۶ سال تموممیشه که ازدواج کردیم.من بیشتر خاطراتم مربوط به قبل کروناست چون تو دوران کرونا احسان نزاشته من زیاد جایی برم و خیلی مراقب بوده من مریص نشم خودمم خیلی حواسم بوده تو این دو سال شاید یکی دو بار مریض شدم اونم خفیف البته امپول رو زدم😐ولی خاطرات قبلیم بهتره به نظرم ..
خب خاطره مربوط به سال ۹۷ میشه که تو خرداد ما رفتیم شمال.قرار شد از چالوس بریم من خیلی دوست دارم😍بماند تو راه من همش پفک دستم بود با آلوچه..اینو کسی نمیتونه ازم بگیره 😂از بچگی دوست داشتم هنوزم دوست دارم یعنی میخوای خوشحالم کنی به بسته پفک بده دستم تمومه 😂احسان هی میگفت زهرا خانوم....آنقدر نخور دلت درد میگیره ها...ولی من کار خودمو میکردم 😂✌رسیدیم کندوان گفتیم بریم ناهار بخوریم من عاشق اش اونجام..رفتیم و خوردیم ولی من یکم زیادی خوردم ..اینا هم شد هشدار برا من 😐دیگه داشتیم به رامسر میرسیدیم من همش احساس تهوع میکردم یه فشار زیادی روی معدم حس میکردم خیلی حس بدی بود درد بدی داشت دلم و معدم ..ولی اصلا جلوی احسان بروز نمیدادم که نفهمه وگرنه بیچاره میشدم...رسیدیم یه هتل رفتیم و جامون رو مشخص کردیم و نشستیم یکمی استراحت کنیم ولی این دل من اروم نمیشد رفتم دسشویی صورتم رو آب زدم و اومدم نشستم احسان متوجه حال من شد گفت چیه عزیزم چرا قیافت اینجوریه انگاری ناراحتی ..انگاری رنگت هم پریده..حالت خوبه؟ولی من سریع نگاهم رو ازش دزدیدم و دستم رو معدم بود فشار میدادم بغض کرده بودم هر لحظه ممکن بود بشکنه😑🥺احسان اومد نزدیکتر دستش رو گذاشت رو صورتم گفت ببینمت زهرا...چته؟؟دیگه گریم دراومد گفتم دلم درد میکنه دارم میمیرم 😭😭گفت الهی قربونت برم چرا خب نمیگی..کجای دلته؟گفتم نمیدونم هی دردش میپیچه معدم خیلی درد داره باز گریم بیشتر شد🥺😭😭احسانم گفت باشه عزیزم گریه نکن پاشو ببرمت بیمارستان..منم با گریه گفتم نمیشه نریم شاید خوب شدم🥺🥺😭میدونستم برم امپول و زدن...اونم مهربون گفت نه عزیزم نمیشه نمیبینی حالتو...پاشو بریم ..
دیکه به زور بلند شدم و سوار ماشین شدم و رفتیم.تو راه احسان گفت بهت گفتم آنقدر این چیزای به درد نخور رو نخور پشتشم اش خوردی معلومه که چی میشه خب😑😑حالا اروم باش خوب میشی عزیزدلم❤😘رسیدیم و رفتیم سمت اورژانس و دکتر اومد و یسری سوال از احسان کرد و گفت بهم بخوابید روی تخت..منم با استرس و حال بدم مظلومانه به احسان نگاه کردم اونم اروم در گوشم گفت نترس چیزی نیست عزیزم بخواب معاینه بشی..هر جوری بود خوابیدم ولی اصلا نمیتونستم صاف بشم همینجوری به خودم میپبچیدم خیلی بد بود واقعا😑به هر حال معاینه شدم و دکتر به احسان گفت چیز خاصی نیست احتمالا مسمومیت غدایی هست برید داروهاشو بگیرید خوب میشه ایشاله..احسانم تشکر کرد و اومد پیشم گفت عزیزم بخواب من الان میام...منم با گریه گفتم کجا میری...نرو توروخدااا😭الان میام عزیزم...بعد چند دقیقه اومد دیدم دستش یه کیسه است که فقط سرم توش معلوم بود وای میدونستم جی در انتظارمه 😭😭گریم بدتر شد 😭گفتم بریم دیکه من نمیخوام اینجا باشم...احسان هم دست نوازش کشید و گفت میریم عزیزم بزار تو...
رفت قبض گرفت پرستار بهش گفت ببریدش تو اتاق تزریقات الان میان.
اومد سمتم که بلندم کنه چون خودم واقعا دیکه نمیتونستم راه برم بلندم کرد منم با گریه میگفتم همش بریم و التماس میکردم بریم از اینحا.احسان برد منو تو اتاق و گذاشت رو تخت و گفت نترس عزیزم. گفتم با گریه من امپول نمیخوام بریم 😭قشنگ سفر برام زهر مار شده بود اون لحظه🥺احسانم همش سعی داشت ارومم کنه و میگفت گریه نکن ترس نداره عوضش خوب میشی..پرستاره با ۳ تا امپول اومد داخل .گفت وای چرا گریه میکنی دخترم..میترسی؟؟خیلی خانوم مهربونی بود ..منم اصلا جواب ندادم..گفت نترس من دستم سبکه حالا برگرد بزنم امپولاتو تا زود خوب بشی آفرین..ولی من اصلا گوش نمیکردم جی میکه هر چی احسان گفت من فقط گریه میکردم میگفتم بریم..آخر سر بزور احسان برگشتم شلوارمو کشید یکم پایین و کمرم و پامو محکم گرفت گفت نترس عزیزم نفس عمیق بکش زود تموم میشه ..پنبه رو که زد بیشتر جیغ زدم ..سوزن وکه فرو کرد گریم بیشتر شد گفتم اااای توروخداااا نمیخوام😭😭جانم عزیزم تموم شد...😘سعی داشتم تکون بخورم کمرمو یکم چرخوندم احسان محکمتر گرفت گفت هیسس ااا تکون نخور تموم شد...بالاخره سوزنو دراوردو پنبه گذاشت منم یه ای گفتم و گریم رو ادامه
م😂😭دوباره همون سمتم پنبه کشید و فرو کرد و زود درآورد زیاد درد نداشت ولی من همش گریه میکردم..برای بعدی به احسان گفت بیزحمت اینور بیایید وایسید من تسلط داشته باشم فقط این یکم درد داره نزارید تکون بخوره ..جاشون عوض کردن منم تا اینو شنیدم خواستم بلند بشم گفتم نمیخوام😭😭دوباره احسان محکم نگهم داشت گفت جانم چیزی نیست قربونت برم زودی تموم میشه...پنبه که کشید با صدای بلندتر و گریه گفتم نمیخوام نزن😭😭😭😭یهو سوزن رو فرو کرد و داد من بلند شد اییییییییی 😭😭😭😭این چیه 😭😭😭توروخدا درش بیار...احساااااان😭😭😭😭😉جونم فداتشم جونم الان تموم میشه 😘❤خیلی درد داشت وحشتناک...چون درد داشت اروم تزریق کرد و درآورد به احسان گفت پنبه رو نگه دارید و ماساژ یکم بدید ..منم بلند بلند گریه میکردم...😭همینجوری که ماساژ میداد گفت جونم عزیزم چیزی نشده که عوضش الان خوب میشی ...یکم که آرومتر شدم دیدم باز پرستاره با سرم رو دوتا امپول اومد داخل منم باز گریم بیشتر شد..احسانم قیافش خیلییی ناراحت بود میدونست دارم عذاب میکشم...گفتم احسان بریم من دیکه امپول نمیزنم توروخدا😭😭پرستاره گفت نترس دخترم الان سرم میزنم بهت این امپولارو میریزم داخلش حالت خوب خوب میشه بعد به احسان اشاره کرد دستمو بگیره 🥺آخ آخ من به شدت از سرم متنفرم کلا هر جیزی که وارد رگم بشه😑😑😑احسان دستمو محکم گرفت گفت یه لحظه تحمل کن گلم زود تموم میشه منم فقط گریه میکردم..چند بار پنبه کشید رگم رو به بدبختی پیدا کرد احسان محکمتر گرفت و با هزار مکااافات سرم رو وصل کردن و امپولارو ریختن داخلش..پرستاره رفت منم همینجوری داشتم گریه میکردم...🥺🥺😭😭احسان گفت قربونت برم تموم شد گریه نکن بزار سرمت تموم بشه خوب خوب میشی بعدش میریم با هم هر حا تو بگی..یکم باهام حرف زد منم آرومتر شدم کم کم خوابم برد ..با سوزش دستم بیدار شدم گفتم اییییییییی 🥺جان تموم شد...دیکه بعدش رفتیم هتل ولی تا صبح حالم خوب شد و خبلی بهمون خوش گذشت ..احسان نذاشت دیکه پفک و الوچه بخورم😂😂😂😑😑ولی عوضش کلی خوش گذشت..خب اینم خاطره من.ایشاله که همگی همگیتون سالم باشید و سلامت..مثل من آنقدر ترسو نباشید 🥺❤