سلام ❤️ 
تقریبا یه ساله خواننده خاموش وب هستم اولین خاطره ام هست
تینا هستم 16 ساله  یه داداش دارم رادین 26 سالشه متاسفانه از شانش خوب من دکتره یکی از شوهر خاله هام و دوتا از پسر خاله هامم دکتره 😕
نمیدونم چه گناهی کردم که اینقدر دکتر تو خانواده داریم 🤦‍♀ این خاطه مربوط میشه به یه سال پیش 
ببخشید زیاد حرف زدم 🤦‍♀😁

بریم سراغ خاطره😁: 

روستا بودیم اوایل تابستون هوا به شدت گرم بود با خانواده مادریم رفته بودیم (من تو فامیل مادریم دختر خاله همسن خودم ندارم زیر 5 سالن ولی تا دلتون بخاد پسر خاله دارم از 5 ساله بگیر تا 28 ساله 😆😣😑 20 تا پسر خاله دارم) 
اون روز قرار شد عصر بریم کوهنوری منم گفتم برم یه دوش بگیرم اخه هوا خیی گرم بود رفتم دوش گرفتمو هوا گرم بود موهامو خشک نکردم گفتم هیچی نمیشه  رفتیم کوهنوری و.... خیلی خوشگذشت خلاصه فردا و پس فرداش هم اینقدر اب بازی کردیم با پسر خاله هام  😆🤩 ( چن تا از پسر خاله هام ازم کوچیکترن و چند تاشونم همسن خودم یا دوسه سالی بزگترن) ولی خب رادین( داداشم)  و امیر حسین(پسر خالم) و علی (پسرخالم) اینقدر ما رو تهدید کردن (سه تاشون پزشکن) دو روز گذشت خداروشکر هیچ اثری از سرماخوردگی نداشتیم و خیالمون راحت شد ولی پس فرداش سردرد و بدن درد داشتم به مامانم گفتم که به رادین هیچی نگه و یه قرص سرماخوردگی خوردم و شب هم خونه دایی دعوت بودیم (اونام روستا زندگی میکنن) رفتیم اونجا من بیحال بودم که رادین متوجه حالم شد اومد کنارم نشست تا خاستم بلند بشم دستمو گرفت گفت کجا بشین باهات کار دارم گفتم داداش حوصله ندارم بیخیال گفت بشین نشستم بهش گفتم چیشده رادین :  مگه من نگفتم اب بازی نکن تو که میدونی بدنت ضعیفه 
ــ باشه اخه کی تو تابستون تو ذین گرما مریض میشه که من بشم 😕
رادین:  حالا که شدی.  بعدم رف امیرحسین ( پسر خالمو) صدا کرد البته بهش میگم امیر گفتم چرا امیر رو صدا کردی گفت کیفمو نیوردم 
امیر و رادین گفتن پاشو بریم تو اتاق خلوت تره ( ولی چن تا از پسر خاله هام تو اتاق داشتن جرعت حقیقت بازی میکردن) 
گفتم کجای اتاق دقیقا خلوته 😒
امیر  :  کاریت نباشه بیا بشین ببینم چه دسته گلی به اب دادی 
من بدون هیچ حرفی نشستم بعد معاینه علی اونم دکتره رو صدا زد سه تایی یه چیزایی میگفتن ( مگه میخاین موشک بفرستین فضا یه ساعته جلسه گذاشتین 😑🙄)   بعدم رادین بهم گفتن آفرین تینا خانم خیلی مراقب خودت بودی من: 😒😕  علی گف این دوتا قرص رو بخور تا ما بریم دارو هاتو بگیریم منم خوردم نگران بودم خیلی با این مشورتی که اینا کردن بدبخت بودم خیلی واضح بود رادین خیلی ازم عصبی بود دراز کشیدم تو اتاق تا بیان تقریبا  یه ساعت شده بود نیومده بودن خابم با سوزش دستم پاشدم دیدم سرم وصل کردن تا خاستم بگم امپولم نوشتی رادین حرفمو قطع کرد گفت تینا به خوای بپیچونی یا کولی بازی در بیاری من میدونم و تو  
بعدم به علی و امیر گفت من دیگه کاری ندارم این تینا و اینم شما دوتا من حریف این نمیشم درو بست رفت بیرون منم سکوت کردم رومو طرف دیوار کردم دوباره خابیدم  با احساس سردی بیدار شدم  دیدم امیر دستشو گذاشته رو پیشونیم دستشو پس. زدم گفتم یخ زدم 😒 گفت شما یخ نزدین خانم لجباز داری تو تب میسوزی بعد گفت اماده شو گفتم رادین امپولامو میزنه لازم نکرده تو بزنی رفت رادین و صدا کرد رادین گفت اماده شو زود باش من:  اوکی بدون حرفی اماده شدم اولی زد هیچی نگفتم دومی رو زد گفتم چیکار میکنی اخ رادین بسه رادین:  تموم شد 
گفت پاشو یکم استراحت کن دوتای دیگه رو بزنم پاشدم دیدم پینیسیلینه تاحالا پینیسیلین نزده بودم بلد شدم وایستادم گفتم رادین من نمیزارم پینیسیلین بزنی برام رادین:  قرار نیست من بزنم دلم نمیاد به ابجیم پینیسیلین بزنم  بعدم امیر و صدا زد امیر:  کی پینی زدی
 ــ  تاحالا نزدم و نخواهم زد 😒🥺
امیر  :  اگه دست توعه نزن 
ــ نمیزنم 
بزور تست کرد حساسیت نداشتم 😭
خودم فهمیدم میخاد چی بشه رادین رفته بود بیرون گفت دلم نمیاد من با علی و امیر تنها بودم تو اتاق بیحال بودم دیگه خابیدم زد بالشتو گرفته بودم جیغ میکشیدم نفسم رفت پینیسیلین هنوز نصفش تزریق شدم بود دراورد منم چشام سیاهی رفت اب دادن خوردم رادین اومد گفت یهو چیشد ولی دوباره دمرو شدم دست رادین محکم گرفته بودم گریه میکردم علی:  تینا چرا گریه میکنی بزرگ شدی دختر یکم تحمل کن دیگه با بدبختی زدو اون دوتا رو خیلی وحشتناک بود سفر زهر مارم شد 😣

ببخشید اگه بد بود ادامه داره اگه دوست داشتین میگم بهتون 
الانم که دارم تایپ میکنم یکم بیحالم سرما خوردم البته رادین نیست خداروشکر 

مرسی خوندین ❤️❤️🥰