خاطره فاطمه جان
سلام سلام سلاممممم شاید 3سال بیشتره که خاطره نگذاشتم ولی مرتب توی کانال. و سایت خاطره هاتونو چک میکنم... و واقعا دوستتون دارم دلم خیلی تنگ شده نمیدونم کسی منو یادش هست یانه ولی ایراد نداره مجددا معرفی می کنم
فاطمه زند هستم از کرمان
کارشناسی طراحی و دوخت خوندم و طراحی و دوخت کیف کوله پشتی انجام میدم دوماهه با آقا محمد عروسی گرفتیم و....
😍خداروشکر میکنم بابت همهچیز...
از3سال پیش تا الان نمیییدونین چقدرررر ر خاطره دارم که خوراک اینجاست فقط باید با یه ظرف تخمه بیاین بشینین پای خاطره سازی های من، 😟😟😟😢...
از کجا شروع کنم؟ چیبگم؟؟
خب بی هیچ حرف الکی پلکی یکم از وضعیت جسمی بگم براتون من یه کوچولو مشکل قلبی دارم. و مرتب دارم دارو مصرف می کنم و تحت نظر دکتر هستم....
روزی که باهمسرم آشنا شدم همهچیز رو بهش گفتم و ازش خواستم شرایط منو چند برابر بدتر تصور کن باز منطقیه بامن ازدواج کنی؟ اصلا شاید دکتر بگه تو نینی نباید بیاری. (الکی مثلا خیلی شورش کردم ببینم چیمیگه😬😂😂😂)
و..... خلاصه آقای عاشق ولکن ماجرا نبود و گفتم هر طور هستی من بهت علاقه مند شدم و به نظرم شریک زندگی خوبی برای منی و اصلا این مسئله ای نیست که بهخاطرش تورو کنار بزارم... و این شد که بعد از یکسال و نیم نامزدی بلاخره عروسی کردیم.
خب خاطره ای که میخوام بگم 😑 ازتابستون امساله...
یعنی حدود 29تا 30تا جای کبودی و جای سوزن روی دستام رو شمارش کردم دارم بهتون میگم.... الان بهم آبکش میگین یانه؟ البته الان نه.طی 15روز بیمارستان.و طی عمل جراحی آپاندیس.
میدونم الان میگین چهخبره برا آپاندیس کی 15روز بیمارستان رفته که تو بری.
حالا تخمه بیار بشین پای خاطره 😢😬😬
خب.
¶خاطره قبل عمل: ¶
شنبه نمیدونم چه روزی بود فقط یادمه توی ماه مرداد بود که مامان نون سنگک و پنیر برام آورد چون سنگک داغ بود منم هی خوردم هی خوردم خیلی بهم چسپید...
بعد حس کردم معدم ورم کرده (اونموقع بهخاطر یسری مسائل جوش زده بودم کارهامون جور نمیشدن و اوضاع بدی بود و همین حرص و جوش خوردن ها زمینه ساز حال بد من شدن)
دیگه من نفهمیدم داره چه اتفاقی میوفته شب شد دگباز از شدت سیری نتونستم شام بوخورم
و رفتم خوابیدم که اصلا نمیتونستم پاشدم به همسرم گفتم من حالم بده دلم درد میکنه.
(محمد همش روی دارو های گیاهی و دمنوش تاکید داره و میگه همیشه بوخور مخصوصا وقتایی که حالم بده)
پاشد برام دمنوش آویشن درست کرد
باز یهو دلپیچه میگرفتم دید دمنوش کار ساز نیست گوشی منو گذاشت توی خونه گفت به شارژ باشه میریم دکتر میایم...لازم نیست. هرچی بهش گفتم قبول نکرد که بیاره خلاصه ما رفتیم دکتر گفت معده درده سادست و سرم و آمپول پنتو پرازول و یه نوعی از مرفین دقیق یادم نیست فکر کنم میگفتن پتیدین اسمشه
(وای خدا. نگم براتون از این آمپول مخدر)
پرستار که رگمو گرفت و سرم وصل کرد از قبل آمپول ریخته بود توش.
از قسمت آنژیوکت این مورفین رو زد
نمیدونم تجربه داشتین یانه. به محض ورود دارو کل بدنم سوخت حدود 10تا 15ثانیه فقط میگفتم واای سوختم...
تادیگه سوزش بدنم تموم شد بی حال شدم
دهنم خشک شد محمد میگفت فاطمه چطوری... حالا منم فقط میگفتم وای😥جوابش نمیدادم خیلی ترسید.... خلاصه...تا نیم ساعت چهل دقیقه موفین اثر داشت سرم هم تموم شد
باز دکتر منو چک کرد گفت هنوز درد داره بمونه.
من تا فردا ساعت ۱۱ توی بخش سرپایی بستری بودم.
ساعت 9امتحان آنلاین داشتم واز دستش دادم. و یک ترمم هدر شد....
خیلی درد داشتم با کلی درد و دل پیچه به زور یه آمپول دیگه دردم آروم سد من مرخص کردن.
گفتن عصر بیا برای سنو گرافی....
فکر میکردن کلیه هامه...چون آزمایش خون برای آپاندیسم منفی بود و.... من رفتم خونه عصر اومدم برای سنو ولی بهجای 4 ساعت 5و نیم اونجا بودم😐😐
بهخاطر دارو ها خوابولو بودم تا 4 نیم فقط راحت خوابیدم "😁
هچی دیگه دکتر سنو گرافی رفته بود من باز درد شدید گرفت
محمد گفت بریم دوباره دارو بگیری حالت بهتر بشه. چرا اینجوری شدی... باز. سرم و آمپول بود که داشت نوش جونم میشد. اونم بی فایده...
تا ساعتای 11شب من بستری بودم. دردم خیلی عجیب بود از معده یهو میگرفت توی دل و روده هام. کلا دکتر هارو گیج کرده بودم. خلاصه.... مرخص شدم خداشاهده دولا دولا راه میرفتم اینقدر درد داشتم صاف نمیتونستم وایستم
بعد دیگه هچی رفتم خونه.شب به هر بد بختی بود خوابیدم فردا صبح رفتم سنو همهچیز خوب بود هیچ مشکل سنگ و فلان و از این چیزا نداشتم....
شد
فردا عصر واااای جییییغ میزدم توی خونه میگفتم من دارم میمیرم... 😬😑وای افتضاح بود رفتم با پدرم و محمد اورژانس بیمارستان با ویلچر منو تکون میدادن. چقدرررر زشت بود برام واقعا خجالتم میشد...
مند بردن توی اتاق روی تخت دراز کشیدم باز پرستار اومد برام
رگ بگیره از این دست بند های بستری هم برام آوردن....
یه نگاهی به محمد کردم که تروخدا نه دردم میاد. اونم گفت عزیزم میدونم چاره ای نیست بزار خانم کارشو بکنه صبور باش....
منم یه دستم به دلم بود یه دستم که پرستار داشت آنژیوکت صورتی رو توی رگم امتحان میکرد که ببینه چهخبره رگ چموش من کجاست منم که صورتمو جمع کرده بودم خیلی درد داشتم وای خدایا شکرت که اون روزا گذشت....
هیچی دیگه منو توی بخش اورژانس بستری کردن برام لباس های گِل گووشاااد اووردن تازه نگم براتون تخت کنارم کرونا داشت بنده خدا. به آقام گفت دست زنت بگیر برو اینجا وضعیت خرابه... واقعا همینطور بود.... شب جلوی چشم خودم یه مریض کرونایی از دنیا رفت.. 4تخت با من فاصله داشت..
من یهو خوب بودم کلا هیییچ دردی نداشتم یهو داااد میزدم از درد محمد میگفت فاطمه چطوری من میگفتم خودمم نمیدونم چمه... 😐 من یه عادتی دارم وقتی حالم خوبه خیلی خوش مزه بازی در میارم. برا همین یهو میگفتمو میخندیدم یهو 180 درجه حالم عوض میشد.
آخر شب یه آقای دکتری اومدنذکتار تختم منو دیدن و خیلی برام جالب بود نمیدونم چه آمپول هایی برام نوشت ولی واقعا رفتم توی عالم هپروت 😂😂😻خدایی باحال بود بهترین قسمت مریضی من بود.😁
دکتر خیلی فهمیده بود منو معاینه کرد تنها دکتری بود ک گفت حتما جراح بیاد منو ویزیت کنه.
یهو از اینکه رفت خانم پرستار با دوتا آمپول اومد.. گفت بچرخ آمپولت عضلانیه 😑😑😑
متنننفرم از تزریق توی پام.... خیلی چندشه.
برگشتم محمد کنارم بود دستمو گرفته بود مامانمم همش داشت دعا میخوند.. 😔 چقدرررر نگران شدن... وای خدا برای هیچکس نیاره درد عزیزاشو ببینه...
خانومه گفت پان تکون ندیااا یکم میسوزونه.... منم گفتم باشه فقط خوب بشم تو بزن تو بزن ...یه نگاهی به محمد کرمو خندیدم... 😂😂 حتما دیدین کلیپ اون پسر بچه بامزه به خانوم پرستار نیمه تو بکن تو بکن .... 😂😂
آمپول رو که زد من 🙁اینطوری شدم 🤐🤐🤐
سوختاااا ولی خب زیاد نبود گفتم به جهنم اینم به اضافه بقیه دردا...
برگشتم به حالت طبیعی خودم...
خانومه گفت از جات دیگه بلند نشی دارو که بهت میزنم خیلی گیج کنندست سرگیجه میگیری گفتم باشه. آمپول رو توی آنژیوکت بهم تزریق کرد... نمیدونم چیبود سقف بیمارستان یهجوری بود 😅 انگار رقص نور باشه... خیلی باهال بود سرمو تکون می دادم انگار تصاویر کند شده باشن.... مثل فیلما... بهخودم میگفتم ای کوفت ب
نگیری چه حالی میدههه نخوابی نخوابی.... 😆😆😆
آخرش دیگه نفهمیدم چیشد خوابم برد حس و حالش پرید...
آقا درسته کرمونیم ولی بوخدا خانواده ما اصلا اهل این حرفا نیستیم... 😂😂😂
یزره حس توهمه برام جالب بود فقط 🤐🤐
دیگ به خودم که اومدم دیدم 1نصف شبه. بیدار شدم دوست داشتم برم گلاب به روتون. دستشویی محمد گفت کجا... گفتم عزیزم باید برم..گفت پرستار گفت نباید از تخت بیای پایین کجا میخوای بری...
منم گفتم نمیتونم 😐
گفت باشه 😬
رفت از پرستار سوال کرد و گفت پاشو با کمکش رفتم از پشت در سرم منو گرفته بود. 😑😑این قسمت بیمارستان اصلا خوب نیست...اصلااا..در واقع افتضاحه.
دیگه هیجی ما برگشتیم روی تخت نیم ساعتی داشتیم با همسر جان حرف میزدیم و عکس میگرفتیم یهو دردم شروع شد... 😥خیلی شدید مریض های تخت کنار من بنده های خدا خواب بودن از ناله های من بیدار شدن
چند دقه گذشت یه پرستار آقایی اومدن کنارم گفت خانوم چطوری؟؟
خب بزرگوار دارم میگم چقدر هوا خوبه چقدر من خوشبختم.... 😐😐
درد دارم دیگه هیچیم نیست...
البته اینارو دارم اینجا میگم... بهش هیچی نگفتم چون فقط داشتم ناله میزدم...
ب محمد گفت الان میام
رفت یه آمپول بزرگ موادش شیری رنگ بود با یه لوله اکسیژن آورد... 😶😶😶دستگاه مانیتور کنارمو روشن کردن.چک کننده اکسیژن خون همبه انگشتم وصل کرد...
من فقط گوش میدادم ببینم چیمیگه
به محمد گفت این آمپول که بهش میزنم اکسیژن خونشو پایین میاره حتما اکسیژن وصل باشه اصلا درش نیاره...
قبل از اینکه دارو رو بزنه روی مانیتور به محمد گفت حواست باشه اینجوری بشه اونجوری فلان.... کلا نفهمیدم خدایی چیگفت داشت یادش میداد علائم چین..
ادرب آنژیوکت رو باز کرد دارو تزریق کرد اکسیژن رو گذاشت توی بینیم من هیچ حس خواصی نداشتم... اصلا....
با خودم گفتم این چیگفت الکی حرف نزد...؟؟
من که خوبم که🤔🤔
یه کر زد به سرم خدا میدونه ازبس من چقدر کنجکاو و فضولم...🙁😄😄
دقیق یادم نیست ساعت چند بود 3 نصف شب بود یا 2چمیدونم
دیگه هیچی دیدم محمد کنار تختم رفته تو حالت چرت... منم گفتم بزار ببینم چیمیشه اکسیژن رو از بینیم جدا کردم.
روی مانیتور دیدم عدد از 98_99 اومد روی 88 _86یهو نفس عمیییق میگرفتم میشد 92 باز نفسمو حبس کردم اومد رو 77 😂😂😂 بهخدا دارم جدی میگم دقیق یادمه حتی از مانیتور عکس گرفتم
یهو دیدم محمد چشماشو باز کرد گفت عه عه تو دیوونه شدیییی؟؟؟؟
اکسیژن رو سریییع گذاشت رو بینیم گفت نکن مگه نمیدونی باید وصل باشه؟؟؟
منم لبخند تحویلش دادم😉😇
طوریم نشد بابا یکم سر درد شدم فقط
نمیدونم مال همین شیرین کاری خودم بود یا مال دارو....
دوستان اگر پزشک توی جمعمون هست لطفا بگین چیبود ماجرا اصلا این دارو چیبود...؟
من دوباره خوابم گرفت تا ساعتا 6_7بود نمیدونم شاید 8که دوباره شیفت یه پرستار دیگه بود مانیتور رو دید گفت شما سابقه کرونا داشتین؟ ماهم گفتیم نه مال داروعه😑...
کور شدم جقدر طول کشید الان که دارم براتون مینویسم صبح شده اذان رو گفتن من برم نماز خیلی خاطره طولانی شد چند ساعت بعد منو برم برای عمل. که میخوام ریز به ریز براتون تعریف کنم.... که چی شد...
حتما نظر بزارین رفقا دلگرمی بدین دوستان که از قبل بودن هرکی هست که منو یادش باشه بیاد نظر بزاره که خیلیی خوشحال میشم...
ممنونم از ادمین. محترم الهی تنتون سلامت باشه
مراقب دلخوشی های کوچولو زندگیتون باشین.
ربطی نداره چه سن و سالی هستین شیطون و پر انرژی باشین و شاداب... کاری به فکر دیگران راجب خودتون نداشته باشین...
یاعلی صبحتون بهخیر.، 😍