سلام به همگی. امیدوارم حالتون خوب باشه. من چند سال هست که خواننده وب هستم و این اولین خاطره منه.
من آریا هستم و 19 سالمه. دوتا دوست صمیمی به اسم سینا و سهیل دارم که حدودا 4 سال میشه همدیگه رو میشناسیم . خاطره از اونجایی شروع میشه که ما چهارشنبه تصمیم گرفتیم بریم کتابفروشی برای خرید چندتا کتاب. خلاصه رفتیم کتابفروشی و کتابهایی که لازم داشتیم خریدیم و وقتی از مغازه اومدیم بیرون دیدیم هوا تاریک شده و خیلی خیلی هم سرد هست. من که داشتم میلرزیدم. وقتی داشتیم از کتابفروشی برمیگشتیم ایستگاه مترو، رسما یخ زده بودیم. 
مسیر ما تا خونه اینطوریه که آخرین ایستگاه چند کیلومتر با خونمون فاصله داره و باید ادامه مسیر رو زنگ میزدیم بابای سهیل بیاد دنبالمون.
حدود 10 دقیقه منتظر بابای سهیل موندیم کنار خیابون. وقتی ایشون رسیدن ما سلام کردیمو سوار ماشین شدیم. اول منو پیاده کردن و رفتن که سینا رو برسونن. 
ساعت هشت رسیدم خونه و سریع پریدم کنار شوفاژ. مامان و بابام خونه نبودن منم چون خسته بودم رفتم خوابیدم. نصف شب با صدای مامانم بیدار شدم و دیدم با یه لیوان آب و قرص استامینوفن بالاسرمه. قلبم خیلی تند تند میزد و سردرد شدیدی داشتم. مامانم گفت تب داری اینو بخور و دوباره بخواب. به گفته مامانم  اون شب تا صبح تو خواب هذیون گفتم. صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم دیدم سهیله. تا اومدم جواب بدم قطع شد و خودم دوباره تماس گرفتم وقتی جواب داد صداش گرفته بود و معلوم بود اون هم بدجور مریض شده. زنگ زده بود ببینه من خوبم یا نه و گفت خودش و سینا مریض شدن.
سینا با سهیل بیشتر صمیمیه ولی با من خیلی نه. اونا مدت بیشتریه که همدیگه رو میشناسن از دوران دبستان دوست شدن. 
ساعت نه و نیم بود. از تختم بلند شدم که برم تو آشپزخونه که سرم گیج رفت و چشمام سیاهی میدید چند دقیقه صبر کردم وبعد رفتم پیش مامانم. دست گذاشت رو پیشونیم. تب و لرز داشتم. مامانم گفت برو بخواب از جات بلند نشو تا برات دارو گیاهی درست کنم بخوری. رفتم دراز کشیدم صدای قلبم تو گوشم صدای طبل میداد و گلودرد هم داشتم. دوباره سهیل زنگ زد و گفت من حالم بده و میخوام با بابام برم دکتر و سینا رو هم میبریم تو میای بریم؟ اولش میخواستم بگم نه ولی میدونستم اگه بزارم حالم بد بشه چه چیزی در انتظارمه. گفتم باشه حاضر میشم. 
پاشدم رفتم آشپزخونه به مامانم گفتم دارم با سهیل میرم دکتر  که گفت بزار به بابا خبر بدم. داشتم لباس میپوشیدم که مامانم گوشیو داد دستم. بابا گفت پسر چرا به خودم نگفتی حالت بده. وقتی از دکتر برگشتی به من خبر بده. گفتم چشم.
نیم ساعت بعدش بابای سهیل زنگ خونمونو زد تا من برم بیرون. از مامانم خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم. سهیل بدجور صداش گرفته بود. سر راه رفتیم دنبال سینا که راضی نمیشد بیاد. بابای سینا بخاطر شغلش هرازگاهی به شهرهای دیگه میره و الان چون باباش خونه نیست با اصرار مامانش راضی شد دنبال ما بیاد. رسیدیم درمانگاه.وارد شدیم. بابای سهیل گفت برید تو سال بشنید تا من نوبت بگیرمو بیام. فضای اونجا برام دلهره آور بود. من از دکتر و آمپول و این چیزا یکم میترسم. وقتی داشتیم از پله ها میرفتیم پایین که بریم تو سالن سینا یه لحظه وسط پله ها نشست  سرش گیج رفت و دستشو گذاشت رو سرش. منو سهیل دستشو گرفتیم تا بلند بشه و کمکش کردیم بیاد پایین. 
حدودا یه ربع طول کشید تا نوبت ما بشه و توی این مدت بابای سهیل مدام باهامون شوخی میکرد. 
سهیل تک فرزنده و عزیز دردونه ی باباش بخاطر همین خیلی رابطشون باهم خوبه.
وقتی نوبتمون شد اول من رفتم اتاق دکتر. گلو و گوشمو معاینه کردن و گفتن عفونت دارم. فشارمم پایین بود. چون سابقه حساسیت به پنی سیلین داشتم برام ننوشتن. دکتر گفت چون فشارت پایینه باید سرم بزنی. ولی نگفت آمپول دارم یا نه. حسم که میگفت اره...استرس داشتم یکم. از اتاق دکتر اومدم بیرون و به سهیل گفتم بره تو.
دوباره نشستم توی سالن کنار سینا. سینا خیلی کم حرفه و زیاد از خودش حرفی نمیزنه.سرشو تکیه داده بود به صندلی و چشماشو بسته بود. سهیل که اومد بیرون. سینا رفت اتاق دکتر.
بعدش بابای سهیل گفت کدملی هاتونو بگید تا برم نسخه هارو بگیرم و بیام. 
خیلی طول کشید تا بابای سهیل از داروخونه برگرده. 
وقتی بابای سهیل برگشت دستش سه تا کیسه پر از دارو بود. هر سه تامون سرم داشتیم. من دوتا آمپول هم داشتم که یکیش تقویتی بود. بابای سهیل گفت همینجا منتظر میمونم شما برید. داروهامونو گرفتیم و رفتیم سمت تزریقات. انقدر استرس داشتم که دستام میلرزید. سهیل و سینا چون پنی سیلین داشتن باید تست میکردن و منتظر میموندن. تزریقات اقایون یه پرستار جوون بود. به من گفت شما که پنی سیلین نداری برو پشت پرده دراز بکش.
رفتم رو تخت خوابیدم و شلوارمو یکم کشیدم پایین. لرزش دستام و تپش قلبم خیلی بیشتر شده بود.پرستار اومد کنار تخت و پنبه الکل کشید. گفت نفس عمیق بکش. سوزنو فرو کرد. یه سوزش کمی داشت و بعد در اورد جاش پنبه گذاشت. سمت دیگه رو سریع پنبه کشید و گفت این یکم درد داره نفس عمیق بکش. وقتی سوزنو فرو کرد یه آخ گفتم. داروی آمپول خیلی سوزش داشت ولی قابل تحمل بود. چند دقیقه روی تخت دراز کشیدم و بعد بلند شدم.
 یه آقای مسنی اومده بودن تزریقات که پرستار به من گفت صبر کنم آمپول اون آقارو بزنه و بعد به من سرم بزنه
سینا و سهیل تو راه رو روی صندلی نشسته بودن که پرستار بهشون گفت 5 دقیقه دیگه برن اتاق دکتر که تستشونو ببینه.
رفتم پیششون. سهیل گفت خیلی درد داشت آمپولت؟ گفتم نه قابل تحمل بود. 
سینا یهویی بلند شد دویید سمت دستشویی و استفراغ کرد. پرستار به دکتر اطلاع داد. دوباره فشار و تب سینا رو گرفتن. گفتن سریع برید اتاق تزریقات حساسیت به پنی سیلین ندارید میتونید بزنید.
پرستار به سینا گفت اول شما دراز بکش، حالت خیلی بده که سینا گفت نه اول سهیل...معلوم بود یکم ترسیده. سهیل رفت دراز کشید پشت پرده. پرستار با یه پنی سیلین و یه آمپول دیگه رفت بالاسرش. سهیل هیچی نگفت و بعد از چند دقیقه اومد پایین از تخت. 
سینا بلند شد رفت پشت پرده. پرستار سه تا آمپول آماده کرد. رفت پیشش و گفت چرا دراز نکشیدی هنوز؟ سینا هیچی نمیگفت. پرستار گفت استرس داشته باشی بدتره. به ما گفت شما دوتا بیاید بهش کمک کنید دراز بکشه. رفتیم پیشش...رنگش پریده بود و اروم گریه میکرد. اشکشو پاک کردمو دستشو گرفتم تا دراز بکشه و سهیل هم دکمه شلوارشو براش باز کرد. پرستار پنبه الکل آماده کرد و گفت لباسشو یکم بدید پایین من میخواستم برم بیرون چون میدونستم سینا خجالت میکشه. پرستار گفت بمون پیشش دستشو بگیر و به سهیل هم گفت کمرشو نگه داره. سینا هیچی نمیگفت فقط گریه میکرد. پرستار پنبه کشید براش و گفت شل بگیر نفس عمیق بکش. سینا دستمو فشار داد و چشماشو بست. پرستار آمپول اولو زد و جاشو پنبه گذاشت. سمت دیگشو پنبه کشید.  دومی پنی سیلین بود. سر پنی سیلین خودشو سفت گرفت و معلوم بود خیلی دردش اومده. سهیل پنبه رو براش فشار داد. سینا گفت آییی...فشار ندهههه. آمپول اخرش تقویتی بود. مثل اونی که خودم زدم. آخراش سینا گفت آخ که پرستار جاشو پنبه گذاشت و لباسشو کشید بالا. گفت تا چنددقیقه بلند نشه از جاش.
سینا برگشت تا پرستار سرمشو وصل کنه. به ما هم گفت برید تخت های کناری تا بیام سرمتونو وصل کنم. وقتی سرم زدیم بابای سهیل از سالن اومد اتاق تزریقات پیشمون و قربون صدقمون میرفت. تموم که شد اومدیم بیرون و رفتیم داخل ماشین. من زنگ زدم به بابام که بگم حالم خوبه. 
برای فرداش هم باز آمپول داشتیم. سهیل گفت باهم بریم بزنیم؟ ولی هیچکدوم نرفتیم.
پ.ن: اسم ها مستعار هستند. معذرت میخوام اگر خوب تعریف نکردم. اولین تجربه خاطره نویسیم بود.ممنون از کسانی که وقت گذاشتن و خاطرمو خوندن. لطفا نظراتتون رو بگید.
پ.ن: امیدوارم هیچکس هیچ کجای دنیا مریض نشه...اگرهم شد زود خوب بشه.